اشعار سهراب سپهری

ادبستان شعر و هنر

اشعار سهراب سپهری

شعر نخست :

 

تو مرا یاد کنی

تو مرا یاد کنی يا نکنی

باورت گر بشود ، گر نشود

حرفی نيست

اما

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست !

 


شعر دوم:

جای مردان سیاست

 

جای مردان سیاست بنشانید درخت

که هوا تازه شود .

به خدا ایمان آرید

به خدایی که به ما بیلچه داد

تا بکاریم نهال آلو

صندلی داد که رویش بنشینیم

وبه آواز قمر گوش دهیم

به خدایی که سماور را

از عدم تا لب ایوان آورد

و به پیچک فرمود :

نرده را زیبا کن !

 


شعر سوم:

لولوی شیشه ها

 

در این اتاق تهی پیکر

 انسان مه آلود !

 نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟

 درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد.

 نسیم از دیوارها می تراود،گل های قالی می لرزد.

 ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.

 باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای

 انسان مه آلود!

 پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته .

 درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض كاشی می جوید.

 تصویری به شاخه ی بید آویخته

 کودکی كه چشمانش خاموشی تو را دارد

 گویی تو را می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی

 گویی مرا می نگری

 انسان مه آلود!

 تو را در همه ی شب های تنهایی توی همه ی شیشه ها دیده ام‌.

 مادر مرا می ترساند:

 لولو پشت شیشه هاست‌!

 و من توی شیشه ها تو را میدیدم‌.

 لولوی سرگردان ! پیش آ !

 بیا در سایه هامان بخزیم .

 درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد.

 بگذار پنجره را به رویت بگشایم‌.

 انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید.

 شیشه ی پنجره شکست و فرو ریخت‌:

لولوی شيشه ها،شیشه ی عمرش شکسته بود .

 


شعر چهارم :

غبار لبخند

 

 

می تراوید آفتاب از بوته ها.

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا ، یار باد

مویش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله ای دیدیم - لبخندی به دشت-

پرتویی در آب روشن ریخته.

 او صدا را در شیار باد ریخت:

 جلوه اش با بوی خنک آمیخته.

 رود، تابان بود و او موج صدا:

 خیره شد چشمان ما در رود وهم.

 پرده روشن بود ، او تاریک خواند:

 طرح ها در دست دارد دود وهم.

 چشم من بر پیکرش افتاد ، گفت:

 آفت پژمردگی نزدیک او.

 دشت: دریای تپش، آهنگ ، نور.

 سایه می زد خنده تاریک او.

 


شعر پنجم :

لادن

 

 

صدای آب می آید ! مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت

طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز

چه میخواهیم ؟

بخار فصل گرد واژه های ماست

دهان گلخانه ی فکر است

سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند

تو را در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند

چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروزاست ؟

چرا مردم نمی دانند که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

 


شعر ششم:

پشت دریاها

 

 

قایقی خواهم ساخت‌

خواهم انداخت به آب‌.

 دور خواهم شد از اين خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار كند.

قایق از تور تهیو دل از آرزوی مروارید 

 هم چنان خواهم راند.

 نه به آبی ها دل خواهم بستنه به دریا

پریانی که سر از خاک به در می آرند

 و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان‌

 هم چنان خواهم راند

 هم چنان خواهم خواند : دور باید شد، دور

 مرد آن شهر اساطیر نداشت‌

 زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آیینه تالاری‌، سرخوشی ها را تکرار نکرد

 چاله آبی حتی‌، مشعلی را ننمود

 دور بايد شد، دور

شب سرودش را خواند،نوبت پنجره هاست

 هم چنان خواهم خواند،هم چنان خواهم راند

 پشت دریاها شهری استکه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است‌

 بام ها جای کبوترهايی است که به فواره ی هوش بشریمی نگرند

دست هر كودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است‌

 مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله‌، به یک خواب لطيف‌

خاک‌، موسیقی احساس تو را می شنود

 و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 پشت دریاها شهری است

 که در آن وسعت خورشيد به اندازه ی چشمان سحرخیزان است‌

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

 پشت دریاها شهری است‌

قایقی بايد ساخت‌،قایقی بايد ساخت

 


شعر هفتم :

 

وقت لطیف شن

باران،اضلاع فراغت را می شست‌.

 من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم

 و خواب سفرهای منقش می دیدم‌.

 من قاطی آزادی شن ها بودم‌.

 من دلتنگ بودم‌.

 در باغ یک سفره ی مانوس پهن بود.

 چیزی وسط سفره‌، شبيه ادراک منور:

 یک خوشه ی انگور روی همه ی شایبه را پوشید.

 تعمیر سکوت گیجم كرد.

 دیدم که درخت ، هست‌.

 وقتی که درخت هست،پیداست که باید بود

 باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد.

 اما ...

 ای یاس ملون‌ !

 


 شعر هشتم:

 

آسمان آبی تر،آب آبی تر

من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

رخت می شوید رعنا .

برگ ها می ریزد.

مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند .

من" ودا" می خوانم

گاهی نیز طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یک دست،سارها آمده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند .

من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :

خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود .

می پرد در چشمم آب انار،اشک می ریزم .

مادرم می خندد،رعنا هم !

 


   شعر نهم :

تنها

 

ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.

 غم ها را گل کردم‌، پل زدم از خود تا صخره ی دوست‌.

 من هستم‌، و سفالینه ی تاریکی ، و تراویدن راز ازلی‌.

 سر بر سنگ ، و هوایی که خنک‌

و چناری که به فکر و روانی که پر از ریزش دوست‌.

 خوابم چه سبک‌، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته ی زیست‌

 و چه تنها من !

 تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ی یاد ، و کبوترها لب آب‌.

 هم خنده ی موج‌، هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ

و شکوهی در پنجه ی باد.

 من از تو پرم ، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس !

 هنگام من است ، ای در به فراز، آی جاده به نيلوفر

 خاموش پيام‌ !

 


 شعر دهم:

رویا

 


 بیا برویم رویا ببینیم

 سرم کنار گرمی رویا که سنگین می‌شود

 دیگر حدود جهان

 حدود نفسهای من است.

 سرم کنار گرمی رویا که سنگین می‌شود

 دیگر حدود سالهایم

 حدود کودکی‌های من است.

 با این همه خوابم نمی‌آید

 تنها زمزمه‌ ی مداوم زنجره‌ ای شبزی‌ است

 با شعله‌ ی صداش، که ولرم و مکرر از تنوره‌ ی تیرگی می‌گذرد.

 به قول مادرم شب است ديگر ... اما خوابم نمی‌آید، قسم نمی‌خورم

 باید به کو کنارِ صبح و شام نیامده بیندیشم

 باید از هزاره‌ ی دوش و ساعت صد ساله بگذرم

 پس لااقلتو

سکوت بی‌ پشت و روی مراپیشه‌ ی خاموش واژگان مگیر!

بیا ...! بیا برويم رويا ببینیم

 


 شعر یازدهم:

 نرسیده به درخت

 

خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شب ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت،کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن،عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچ

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاويد اساطير زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بينی رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست !

 


شعر دوازدهم:

لحظه  گمشده

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

 و من زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنیدم‌.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت‌.

 این تاریکی‌، طرح وجودم را روشن می کرد.

 در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد.

 زیبایی رها شده ای بود و من دیده به راهش بودم‌

 رویای بی شکل زندگی ام بود.

 عطری در چشمم زمزمه کرد،رگ هایم از تپش افتاد.

 همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد

 در شعله ی فانوسش سوخت‌ .

 زمان در من نمی گذشت‌،شور برهنه ای بودم‌.

 او فانوسش را به فضا آویخت‌،مرا در روشن ها می جست‌

 تار و پود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت‌.

 نسیمی،شعله ی فانوس را نوشيد.

 وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم‌

 در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم‌.

 پیدا، برای که؟او دیگر نبود.

 آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

 عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد.

 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

 و من چه بيهوده مکان را می کاوم‌

 آنی گم شده بود !

 


شعر سیزدهم:

بارون

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه ی عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی است

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم . 

 


شعر چهاردهم:

شعر بهار(نوروز)

 

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف

تشنه ی زمزمه‌ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم ؟؟؟

من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال،تشنه ی زمزمه‌ام؟

بهتر آن است که برخیزیم،رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم .

 


 شعر پانزدهم:

پیغام ماهی ها

 

رفته بودم سر حوض

 تا ببینم شايد ،عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود .

ماهیان می گفتند: "هیچ تقصیر درختان نیست."

ظهر دم کرده ی تابستان بود

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.

 به درک راه نبردیم به اکسيژن آب‌.

 برق از پولک ما رفت که رفت‌.

 ولی آن نور درشت،عکس آن میخک قرمز در آب

 که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد

 چشم ما بود،روزنی بود به اقرار بهشت‌.

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت كن  

 و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است‌.

 باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم .


 شعر شانزدهم:

برتر از پرواز

 

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است.

 اما ، بال از جنبش رسته است،وسوسه چمن ها بیهوده است.

 میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است.

 در چشم پرنده قطره بینایی است

 ساقه به بالا می رود،میوه فرو می افتد،دگرگونی غمناک است

 نور،آلودگی است. نوسان،آلودگی است. رفتن ، آلودگی.

 پرنده در خواب،بال و پرش تنها مانده است.

 چشمانش پرتوی میوه ها را می راند.

 سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.

 سرشاری اش قفس را می لرزاند.

 نسیم ، هوا را می شکند،دریچه ی قفس بی تاب است

 


 شعر هفدهم:

چینی نازک تنهایی

 

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند

از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح،به سر تپه ی معراج شقایق رفتم

پشت هیچستان،چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید،آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت  جاری است

به سراغ من اگر می آییدنرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک برداردچینی نازک تنهایی من .

 


 شعر هجدهم:

قیر شب

 

دیرگاهی است که در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می‌خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه‌ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه‌ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

نفس آدم‌ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می‌بندد

می‌کنم هر چه تلاش

او به من می خندد .

 

نقش‌هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح‌هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست‌ها پاها در قیر شب است

 

 


شعر نوزدهم:

غربت(ماه)

 

 

ماه بالای سر آبادی است،اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن،من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.

غوک ها می خوانند،مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است،پشت افراها، سنجدها.

و بیابان پیداست،سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد !

دب اکبر آن است ! دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست،روز آبی بود.

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم

طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب.

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب، زور از آب در آرم.

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی،حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است !

 


شعر بیستم:

نه تو می مانی

 

نه تو می مانی نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه ، نه ! آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت

پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...

ظرف این لحظه ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید

در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی است

تا خدا هست،به غم وعده این خانه مده .

 


  شعر بیست و یکم:

بیشه ی نور

 

 

دشت‌هایی چه فراخ،کوه‌هایی چه بلند

 در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد

 من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم

 پی خوابی شايد،پی نوری، ريگی، لبخندی.

 پشت تبریزی‌ها،غفلت پاکی بود که صدایم می ‌زد.

 پای نیزاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم

 چه کسی با من، حرف می ‌زند؟

 سوسماری لغزید.

 راه افتادم،یونجه ‌زاری سر راه.

 بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ و فراموشی خاک.

 لب آبی گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب

 من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است!

 نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

 چه کسی پشت درختان است؟

 هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت

 ظهر تابستان است.

 سایه‌ها می ‌دانند که چه تابستانی است.

 سایه‌هایی بی ‌لک،گوشه ‌ای روشن و پاک

 کودکان احساس! جای بازی این ‌جاست.

 زندگی خالی نیست

 مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

 آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.

 در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح

 و چنان بی ‌تابم، که دلم می ‌خواهد

 بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

 دورها آوایی است، که مرا می ‌خواند . 

 


شعر بیست و دوم:

سفر

 

پس از لحظه های دراز

 بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید

 و نسيم سبزی ،تار و پود خفته ی مرا لرزاند.

 و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودمکه به راه افتادم‌.

 پس از لحظه های دراز

 سایه ی دستی روی وجودم افتادو لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

 و هنوز منپرتو تنهای خودم را

 در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم‌که به راه افتادم‌.

 پس از لحظه های دراز،پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد

 و لنگری آمد و رفتش را در روحم ريخت

 و هنوز مندر مرداب فراموشی نلغزيده بودمکه به راه افتادم

 پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت‌

 برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

 دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

 و لنگری در مرداب ساعت یخ بست‌.

 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

 که در خوابی دیگر لغزیدم .

 

 


 شعر بیست و سوم:

 راز گل سرخ

 

 

پرده را برداریم 

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفش ها را بکند وبه دنبال فصول از سر گل ها بپرد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند،چیزی بنویسد،به خیابان برود

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسوس گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم وسر خوان برویم

صبح ها وقنی خورشید در می ایدمتولد بشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی اردک،فضا،رنگ صدا پنچره گل بزنیم

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار از بشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر ونور وگیاه وحشره باز کنیم

کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت باشیم .

 


  شعر بیست و چهارم:

پشت واژه زیست

 

پشت کاجستان ، برف.

 برف، یک دسته كلاغ.

 جاده یعنی غربت.

 باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب

 شاخ پیچک و رسیدن و حیاط.

 من و دلتنگ و این شيشه خیس.

 می نویسم و فضا.

 می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک.

 یک نفر دلتنگ است،یک نفر می بافد،یک نفر می شمرد،یک نفر می خواند.

 زندگی یعنی يک سار پرید.

 از چه دلتنگ شدی ؟

 دلخوشی ها کم نيست،مثلا اين خورشيد

 کودک پس فردا،کفتر آن هفته.

 یک نفر دیشب مردو هنوز نان گندم خوب است.

 و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

 قطره ها در جریان،برف بر دوش سکوت

 و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

 


 شعر بیست و پنجم:

نیایش

 

دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد

هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند

روزن روزن

ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

ما هسته پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سرما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید بپیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، بر هم تاب ، بر هم پیچ :

شلاقی کن ، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان پسپردیم ، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما ، همه تو

ما چنگیم: هر تار از ما دردی سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز

باشد که تهی گردم ، آکنده شویم از والا « نت» خاموشی

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فراگیرد هستی ما را ، و دگر نقشی نشیند د ر ما

هر سو مرز هر سو نام

رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که به هم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است. گه گاه شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

 


شعر بیست و ششم:

 
 

به تماشا سوگندو به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماستکه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

 و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه

زیر بیدی بودیم،برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر می داند ، سحر !

 سر هر کوه،رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیمتا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

 


  شعر بیست و هفتم:

صدای پای آب

 

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.

دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم،قبله ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه،مهرم نور،دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست،همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانمکه اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم،پی قد قامت موج.

کعبه ام بر لب آب،کعبه ام زیر اقاقی هاست.

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

حجر الاسود من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم.

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است،دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی ، چه خیالی ... می دانم !

پرده ام بی جان است.

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم

نسبم شاید برسدبه گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک "سیلک".

نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد،آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می کرد،تار هم می ساخت،تار هم می زد،خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.

باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.

آب بی فلسفه می خوردم،توت بی دانش می چیدم

تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت

فکر،بازی می کرد.

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید،یک چنار پر سار.

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

طفل ، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم،من به دشت اندوه

من به باغ عرفان،من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک،تا هوای خنک استغنا،تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم،رفتم تا زن،تا چراغ لذت،تا سکوت خواهش،تا صدای پر تنهایی.

چیزهایی دیدم در روی زمین

کودکی دیدم،ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.

ظهر در سفره آنان نان بود  

سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در می رفت،آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد،من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم ، از جنس بهار،موزه ای دیدم دور از سبزه،مسجدی دور از آب.

سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش "انشا"

اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال".

عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو".

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد،من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم،تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی،خاک از شیشه آن پیدا بود

کاکل پوپک،خال های پر پروانه

عکس غوکی در حوضو عبور مگس از کوچه تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید

و بلوغ خورشیدو هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت،پله هایی که به سردابه الکل می رفت.

پله هایی که به قانون فساد گل سرخو به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق،پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین،استکان ها را در خاطره شط می شست.

شهر پیدا بود

رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ،سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.

و بزی از "خزر" نقشه جغرافی ، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی،مرد گاریچی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود،موج پیدا بود،برف پیدا بود،دوستی پیدا بود،کلمه پیدا بود.

آب پیدا بود،عکس اشیا در آب،سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات،شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ولگردی در کوچه زن،بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل،سفر پیچک این خانه به آن خانه،سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک،ریزش تاک جوان از دیوار.

بارش شبنم روی پل خواب،پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور،جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

جنگ تنهایی با یک آواز،جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ خونین انار و دندان،جنگ "نازی" ها با ساقه ناز.

جنگ طوطی و فصاحت با هم،جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".

حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر " لوله کشی".

حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

حمله واژه به فک شاعر،فتح یک قرن به دست یک شعر.

فتح یک باغ به دست یک سار،فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.

فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.

قتل یک قصه سر کوچه خواب .

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل یک مهتاب به فرمان نئون.

قتل یک بید به دست دولت.

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود

نظم در کوچه یونان می رفت.

جغد در "باغ معلق " می خواند.

باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه آرام "نگین" ، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم،شهرها را دیدم.

دشت ها را، کوه ها را دیدم،آب را دیدم ، خاک را دیدم.

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.

جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.

 اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم.

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه سنگ،چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.

و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب آدینه،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم،نبض گل ها را می گیرم

آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه اشیا جاری است،روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است

قطره های باران را، درز آجرها را می شمارد.

روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودمو به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست،مرگ در ساقه خواهش

و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی

 زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است،زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم ، باشم،آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.

چه اهمیت داردگاه اگر می رویندقارچهای غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید،عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید،زیر باران باید بازی کرد.

زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.

رخت ها را بکنیم،آب در یک قدمی است،روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم،در موستان گره ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمدو نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد،ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریمو بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت

و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها

و نپرسیم کجاییم

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان راو نپرسیم که فواره اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده،پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید،پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.

لب دریا برویم،تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

ریگی از روی زمین برداریم،وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین

می رسد دست به سقف ملکوت

دیده ام، سهره بهتر می خواند

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.

و نترسیم از مرگ،مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست،مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند،مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه است به ما می نگرد.

و همه می دانیمریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد،به خیابان برود،ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ  

کار ما شاید این استکه در افسون گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این استکه میان گل نیلوفر و قرن،پی آواز حقیقت بدویم.

 


 شعر بیست و هشتم:

و عشق تنها عشق(مسافر)

 

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می ديد.

و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.

و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس پياده شد :

" چه آسمان تمیزی ! "

و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود،صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود و روي صندلي راحتي ، كنار چمن نشسته بود:

"دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر مي كردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي !

و اسب ، يادت هست ،سپيد بود

و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.

و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه و بعد تونل ها ،

دلم گرفته ،دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز

نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،

نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند.

و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :

"چه سيب هاي قشنگي !حيات نشئه تنهايي است."

و ميزبان پرسيد:قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق ، تنها عشق تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد 

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.

و نوشداري اندوه؟صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود،چراغ روشن بود و چاي مي خوردند.

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

چقدر هم تنها!

خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

 دچار يعني عاشق و فكر كن كه چه تنهاست

اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.

چه فكر نازك غمناكي !

و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.

خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

نه ، وصل ممكن نيست،هميشه فاصله اي هست .

اگر چه منحني آب بالش خوبي است.

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود وگرنه زمزمه حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق،سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.

و عشق صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند

نه !

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود .

و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق

 در آب هاي هدايت روانه مي گردند

 و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

 هواي حرف تو آدم راعبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

 و در عروق چنين لحن

 چه خون تازه محزوني!

 حياط روشن بودو باد مي آمد

 و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاك است.

 براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!

 دلم عجيب گرفته است،خيال خواب ندارم."

 كنار پنجره رفتو روي صندلي نرم پارچه اينشست :

 "هنوز در سفرم

خيال مي كنمدر آب هاي جهان قايقي است

 و من - مسافر قايق - هزار ها سال است

 سرود زنده دريانوردهاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانمو پيش مي رانم.

 مرا سفر به كجا مي برد؟

 كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

 و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغتگشوده خواهد شد؟

 كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش

 و بي خيال نشستنو گوش دادن بهصداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

 و در كدام بهاردرنگ خواهد كرد

 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 شراب بايد خوردو در جواني يك سايه راه بايد رفت،

 همين !

 كجاست سمت حيات ؟

 من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟

 و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر،هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.

 چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟

 درست فكر كنكجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟

 چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟

 درست فكر كنكجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟

 چه چيز پلك تو را مي فشرد،

 چه وزن گرم دل انگيزي ؟

 سفر دراز نبود :

 عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.

 و در مصاحبه باد و شيرواني ها،اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.

 در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستانبه "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي

 چه اتفاق افتادكه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟

 و فصل ؟ فصل درو بود.

 و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو،كتاب فصل ورق خورد

 و سطر اول اين بود :

 حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

 نگاه مي كردي :

 ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

 به يادگاري شاتوت روي پوست فصلنگاه مي كردي

 حضور سبزقبايي ميان شبدرها،خراش صورت احساس را مرمت كرد.

 ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.

 هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب

 به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشتو روي شانه ما دست مي گذارد

 و ما حرارت انگشت هاي روشن او را

بسان سم گواراييكنار حادثه سر مي كشيم.

 "و نيز"، يادت هست و روي ترعه آرام ؟

 در آن مجادله زنگدار آب و زمينكه وقت از پس منشور ديده مي شد

 تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:

 غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .

 هميشه با نفس تازه راه بايد رفتو فوت بايد كرد

 كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.

 كجاست سنگ رنوس ؟

 من از مجاورت يك درخت مي آيم

 كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :

 "به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد

 شتاب بايد كرد:

 من از سياحت در يك حماسه مي آيم

 و مثل آبتمام قصه سهراب و نوشدارو راروانم.

 سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد

 و ايستادم تادلم قرار بگيرد

 صداي پرپري آمدو در كه باز شد

 من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

 و بار دگر ، در زير آسمان مزامير،

 در آن سفر كه لب رودخانه بابل

 به هوش آمدم،نواي بربط خاموش بود

 و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد

 و چند بربط بي تاببه شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

 و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي

 به سمت پرده خاموش ارمياي نبياشاره مي كردند.

 و من بلند بلندكتاب جامعه مي خواندم.

 و چند زارع لبنانيكه زير سدر كهن سالينشسته بودند

 مركبات درختان خويش را در ذهنشماره مي كردند.

 كنار راه سفر كودكان كور عراقي

 به خط  لوح حمورابينگاه مي كردند.

 و در مسير سفر روزنامه هاي جهان رامرور مي كردم.

 سفر پر از سيلان بود.

 و از تلاطم صنعت تمام سطح سفرگرفته بود و سياهو بوي روغن مي داد.

 و روي خاك سفر

شيشه هاي خالي مشروب،شيارهاي غريزه و سايه هاي مجالكنار هم بودند.

 ميان راه سفر، از سراي مسلولينصداي سرفه مي آمد.

 زنان فاحشه در آسمان آبي شهر

 شيار روشن جت ها رانگاه مي كردند

 و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،

 سپورهاي خيابان سرود مي خواندند

 و شاعران بزرگبه برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.

 و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن

 به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت

 به غربت تر يك جوي مي پيوست

 به برق ساكت يك فلس،به آشنايي يك لحن،به بيكراني يك رنگ.

 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.

 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند

 چه خوب يادم هست !

 عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:

 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت.

 من از مصاحبت آفتاب مي آيم

 كجاست سايه؟

 ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است

 و بوي چيدن از دست باد مي آيد

 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنجو به حال بيهوشي است.

 در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند

 كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.

 هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش رانمي شناسد.

 هنوز برگ،سوار حرف اول باد است.

 هنوز انسان چيزي به آب مي گويد

 و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است

 و در مدار درخت،طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

 صداي همهمه مي آيد.

 و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.

 و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن رابه من مي آموزند،فقط به من.

 و من مفسر گنجشك هاي دره گنگمو گوشواره عرفان نشان تبت را

 براي گوش بي آذين دختران بنارس،كنار جاده سرنات شرح داده ام.

 به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها

 تمام وزن طراوت راكه مندچار گرمي گفتارم.

 و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين

 وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،

 به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف طور مي آيد

 و از حرارت تكليم در تب و تاب است.

 ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد

 و شاهراه هوا را،شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس،سپيد خواهد كرد

 براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

 ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.

 ولي هنوز سواري است پشت باره شهر

 كه وزن خواب خوش فتح قادسيهبه دوش پلك تر اوست.

 هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها

 بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.

 هنوز تاجز يزدي،كنار جاده ادويهبه بوي امتعه هند مي رود از هوش.

 و در كرانه هامون ، هنوز مي شنوي :

 بدي تمام زمين را فرا گرفت،هزار سال گذشت

 صداي آب تني كردني به گوش نيامدو عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

 و نيمه راه سفر، روي ساحل جمنانشسته بودم

 و عكس تاج محل را در آبنگاه مي كردم:

 دوام مرمري لحظه هاي اكسيريو پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.

 ببين، دو بال بزرگبه سمت حاشيه روح آب در سفرند.

 جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.

 بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كنكه يك اشاره بس است:

 حيات ضربه آرامي استبه تخته سنگ مگار

 و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"

 غبار تجربه را از نگاه من شستند

 به من سلامت يك سرو را نشان دادند

 و من عبادت احساس را و به پاس روشني حال

 كنار تال نشستم، و گرم زمزمه كردم.

 عبور بايد كردو همنورد افق هاي دور بايد شد

 و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.

 عبور بايد كردو گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

 من از كنار تغزل عبور مي كردم

 و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.

 زني شنيد،كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.

 در ابتداي خودش بودو دست بدوي او

 شبنم دقايق رابه نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.

 من ايستادمو آفتاب تغزل بلند بود

 و من مواظب تبخير خوابها بودم

 و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهنشماره مي كردم:

 خيال مي كرديمبدون حاشيه هستيم.

 خيال مي كرديمبدون حاشيه هستيم.

 خيال مي كرديمميان متن اساطيري تشنج ريباسشناوريم

 و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

 در ابتداي خطير گياه ها بوديمكه چشم زن به من افتاد:

 صداي پاي تو آمد، خيال كردم بادعبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.

 صداي پاي تو را در حوالي اشياشنيده بودم.

 كجاست جشن خطوط؟

 نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.

 من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟

 و امتداد مرا تا مساحت تر ليوانپر از سوح عطش كن.

 كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرفدقيق خواهد شد

 و راز رشد پنيرك راحرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟

 و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،

 صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.

 ودر كدام زمين بودكه روي هيچ نشستيم

 و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟

 جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.

 كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

 و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟

 و در مكالمه جسم ها مسير سپيدارچقدر روشن بود !

 كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

 عبور بايد كرد .

 صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.

 و من مسافرم ، اي بادهاي همواره ! مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.

 مرا به كودكي شور آب ها برسانيد

و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور،پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.

 دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرردر آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

 و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.

 و در تنفس تنهايي،دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

 روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز،مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

 حضور هيچ ملايم رابه من نشان بدهيد."


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن زندگینامه سهراب سپهری کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای تماشای تصاویری از سهراب سپهری کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: اشعار سهراب سپهری،نمونه شعر سهراب سپهری،شاعر سهراب سپهری،شعرهای سهراب سپهری،شعری از سهراب سپهری،یک شعر از سهراب سپهری،اشعار نو سهراب سپهری،شعرهای کوتاه سهراب سپهری،گلچین بهترین و زیباترین سروده های سهراب سپهری،گلچین اشعار سهراب سپهری،اشعاری از مجموعه شعرهای سهراب سپهری،اشعاری از کتاب های شعری سهراب سپهری،اشعاری از دفترهای شعری سهراب سپهری،گزیده اشعار سهراب سپهری،گزینه شعر سهراب سپهری،گلچین اشعار ناب سهراب سپهری،شعر پنجره،شعر صدای پای آب،شعر پدرم وقتی مرد،شعر اهل کاشانم،شعر پشت دریاها شهری است،شعر پشت دریاها شهریست،شعر تکه نانی،شعر در مورد موضوع مادر از سهراب سپهری،شعر باید بروم،شعر بارون سهراب سپهری،متن کامل اشعار سهراب سپهری،شعر واحه ای در لحظه،شعر مرگ پایان کبوتر نیست،اشعار زیبای سهراب سپهری،سهراب سپهري.

 Sohrab Sepehri،sohrab sepehri poems،sohrab

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی