اشعار شمس لنگرودی

ادبستان شعر و هنر

اشعار شمس لنگرودی

شعر نخست:

 

می‌نویسم چنان زیبایی

که صخره‌ها سر راهت آب می‌شوند

تا با تو راهی دریا شوند

کرجی‌ها به صخره پناه می‌برند

تا پیشت بمانند و

به بستر دریا نیفتند

می‌نویسم چنان زیبایی

که تمامی آب‌ها دهانه دریا جمع می‌شوند

تا ورود تو را ببینند...

ای رود

انگشتت را به من بده

به ساحل شعرهای من قدم نه

نمی‌توانم از تو چنان بگویم که دفتر اشعارم‌تر شود

انگشتت را به من بده

بر پله‌های دفتر من قدم نه

می‌خواهم گل‌هایی در شعرم بروید

که کرک ملتهبش را زیر سر انگشتانم حس کنی

 


شعر دوم:

 

باران ببار !

ببار و خيابان ها را غرق كن

بر سر اين چهار راه

در انتظار نوحيم .

باران ببار و تنگ حوصلگی مكن

آب،اگر از سر نگذشته باشد

کشتی نوح نخواهد رسید

نوح خواهد آمد

و كبوترش را

بر ميدان ها و اداره های دفن شده در توفان

رها خواهد كرد

تا بر نُک بانک ها بنشيند

و از رستگاری

خبر آورد .

قدری شتاب كن باران  !

ببين دلال های چوب

چگونه بر هر سويی می دوند و عرق می ريزند  !

باران

ببار و خيابان ها را غرق كن

و فقط لامپ ها را نپوشان

كه چهره ی نوح را ببينيم

ما از جماعت كشتی

فقط ابليس را می شناسيم .

 


شعر سوم:

 

عکس می گیرم

از ضربات شعری

که بر من فرود آوردی

عکس می گیرم

از صبحی برفی در ملائی که تو تیربارانم کرده ای

عکس می گیرم

...از صدای تو،

لبخندت،

شکستن آوازم

و نشان می دهم

به کسی که شعر مرا می خواند

و باریکه ئی از ابر

در حیرت لبخندش موج می زند

هی شاخه های بریده ام !

که در آفتاب زمستانی آه می کشید

حضور پر شکایت ما

درخشش شاخه هاییست

که در آسمان تابستانی برق می زند

و برای دیدن مان ناگزیر است باغبان

سر به جانب آسمان چرخاند.

 


شعر چهارم:

 

چندان به تماشایش برنشستیم

 که بامدادی دیگر برآمد

و بهاری دیگر

از چشم اندازهای بی برگشت در رسید

ازعشق تن جامه‌ای ساختیم روئینه

نبردی پرداختیم که حنظل انتظار

بر ما گوارا آمد

ای آفتاب که برنیامدنت

شب را جاودانه می‌سازد

بر من بتاب

پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم.

 


شعر پنجم:

 

از من تنها تو مانده ای

پر باز می كنم

بالم بر آسمان غروب می سايد و شب می شود

تنها

در ظلمات جهان می گردم و

از بادها و شب پرگانم بيم نيست

از من

تنها تو مانده ای.

 


شعر ششم:

 

بی تابانه در انتظار توام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

فانوس های دور سوسو می زنند

بی آن که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می رسند

بی آن که مرا بشنوند.

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است.

آن جا که تو خفته یی

شنزاری داغ

که قلب من است.

 


شعر هفتم:

 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

تنهایی ها عمیق اند،آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد

 


شعر هشتم:

 

دور از تو

رودی کوچکم

قفل اسکله را می بوسم

توقع دریایی ندارم.

دور از تو

فواره ی بی قرارم

پر پر می زنم

که از آسمانت هی

به خانه ی اولم برگردم

 


شعر نهم:

 

هدیه ام از تولد


گريه بود

خنديدن را تو به من آموختی 

سنگ بوده ام
تو كوهم كردی

برف بوده ام
تو آبم كردی

آب می شدم

 تو خانه ی دريا را نشانم دادی 

می دانستم گريه چيست

خنديدن را

 تو به من هديه كردی.

 


شعر دهم:

 

بی آن که بوی تو را بشنوم

ریشه های سیاهم
در تاریکی

 بیدار می شوند 
فریاد می زنند : بهار، بهار

شاخه های درختم من

به آمدنت معتادم !


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار شمس لنگرودی،نمونه شعر شمس لنگرودی،شعرهای شمس لنگرودی،یک شعر از شمس لنگرودی،شعری از شمس لنگرودی،شاعر شمس لنگرودی،شمس لنگرودی تنهایی،شمس لنگرودی بهار،شمس لنگرودی دریا،شمس لنگرودی باغبان جهنم،آثار شمس لنگرودی،اثری از شمس لنگرودي،گزینه بهترین و زیباترین سروده های شمس لنگرودی،محمدتقی جواهری گیلانی معروف به محمد شمس لنگرودی،گلچین . گزیده اشعار شمس لنگرودی،شعر نو شمس لنگرودی،،شعرهای شمس لنگرودی،شعرهای ناب شمس لنگرودی.

دیدگاه ها برای این مطلب

نوشته شده توسط : ملیسا
تاریخ : 1396/3/17


نظر :
عالیییییی.مرسیییییییییییییی
پاسخ :

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی