اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی

ادبستان شعر و هنر

اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی

شعر نخست:

 

گفتم: اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش؟

گفت: صبرى تا كران روزگاران بايدش

تازيانه رعد و نيزه آذرخشان نيز هست، 

گر نسيم و بوسه هاى نرم باران بايدش

گفتم: آن قربانيان یار، آن گل هاى سرخ؟ 

گفت: آرى

ناگهانش گريه آرامش ربود؛ 

وز پى خاموشى توفانيش

گفت:اگر در سوگشان

ابر شب خواهد گريست، 

هفت درياى جهان يك قطره باران بايدش

گفتمش: خالى است شهر ازعاشقان وینجا نماند

مرد راهى تا هواى كوى ياران بايدش

گفت: چون روح بهاران آيد از اقصاى شهر

مردها جوشد ز خاك، 

آنسان كه از باران گياه؛ 

و آنچه مى بايد كنون

صبر مردان و دل اميدواران بايدش

 


شعر دوم:

 

به كجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید، 

دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟، 

همه آرزویم اما چه كنم كه بسته پایم... 

به كجا چنین شتابان؟ 

به هر آن کجا كه باشد به جز این سرا سرایم! 

سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را

چو از این كویر وحشت به سلامتی گذشتی 

به شكوفه ها، به باران برسان سلام ما را... 

 


شعر سوم:

 

ای شاخه ی شکوفه ی بادام

خوب آمدی

سلام

لبخند می زنی ؟
 

اما

این باغ بی نجابت

با این شب ملول

زنهار از این نسیمک آرام

وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس

بفشار در رکاب خموشی

پای درنگ را

باور مکن که ابر

باور مکن که باد

باور مکن که خنده ی خورشید بامداد

من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

 


شعر چهارم:

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران 

بیداری ستاره در چشم جویباران 

 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران 

 

بازا که در هوایت خاموشی جنونم 

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران 

 

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز 

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران 

 

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم 

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران 

 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز 

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران 

 

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند 

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران 

 

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند 

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

 


شعر پنجم:

 

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب

كه باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید 

به آشیانه ی خونین دوباره برگردند 

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛ 

پیام روشن باران زبام نیلی شب

که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد 

ز خشک سال چه ترسی!  

ـ که سد بستی بستند: 

نه در برابر آب، 

که در برابر نور 

و در برابر آواز و در برابر شور 

در اين زمانه ی عسرت 

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند 

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله 

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب 

زلال تر از آب. 

تو خامشی، که بخواند؟ 

تو می روی، که بماند؟ 

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟ 

از اين گریوه به دور

در آن کرانه، ببین بهار آمده

از سیم خادار، گذشته

حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست

 هزار آینه جاری است

هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق. 

زمين تهی است ز زندان

همین تویی تنها 

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی. 

بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان: 

"حديث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی" 

 


شعر ششم:

 

آن صداها به کجا رفت

صداهای بلند

گریه ها،قهقهه ها

آن امانت ها را آسمان آیا پس خواهد داد ؟

پس چرا حافظ گفت؟

آسمان بار امانت نتوانست کشید

نعره های حلاج

بر سر چوبه ی دار به کجا رفت کجا ؟

به کجا می رود آه

چهچه گنجشک بر ساقه ی باد

آسمان آیا این امانت ها را 

باز پس خواهد داد ؟ 

 


شعر هفتم:

 

ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم

 وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم

 

جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون

هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم

 

 شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر

خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم

 

ساحل آسایشی نبود که من مانند موج

 رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم

 

در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها

تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم

 

روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار

وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم

 

چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع

 در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم

 


شعر هشتم:

 

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند  

نام تو را به رمز  

رندان سینه چاک نیشابور

در لحظه های مستی 

مستی و راستی 

آهسته زیر لب تکرار می کنند

وقتی تو روی چوبه ی دارت

خموش و مات بودی

ما انبوه کرکسان تماشا  

با شحنه های مامور،مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نیشابور

مستان نیم شب به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست 


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی،اشعار محمد رضا شفیعی کدکنی،نمونه شعر محمد رضا شفیعی کدکنی،شعرهای محمد رضا شفیعی کدکنی،غزل محمد رضا شفیعی کدکنی،غزلیات محمد رضا شفیعی کدکنی،غزل های محمد رضا شفیعی کدکنی،شعر نو محمد رضا شفیعی کدکنی،شعری از محمد رضا شفیعی کدکنی،یک شعر از محمد رضا شفیعی کدکنی،شاعر محمد رضا شفیعی کدکنی.

دیدگاه ها برای این مطلب

نوشته شده توسط : رضا احمدوند
تاریخ : 1396/4/1


نظر :

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی