اشعار فریدون مشیری

ادبستان شعر و هنر

اشعار فریدون مشیری

شعر نخست:

 

 

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرمک نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک-که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبربز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گر چه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به ناز

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می،که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی در نسیم

ای دریغ  از من اگر مستم نسازد،آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 


شعر دوم:

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی :

از اين عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر كن

آب ، آیینه ی عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه:  تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

اشكی ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت!

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم .

 


شعر سوم:

 

 

بر تن خورشيد می پيچد به ناز

چادر نيلوفری رنگ غروب

تک درختی خشک در پهنای دشت

تشنه می ماند در اين تنگ غروب

 

از كبود آسمان‌ها روشنی

می گريزد جانب آفاق دور

در افق، بر لاله ی سرخ شفق

می چكد از ابرها باران نور

 

 می گشايد دود شب آغوش خويش

زندگی را تنگ می گيرد به بر

باد وحشی می دود در كوچه‌ها

تيرگی سر می كشد از بام و در

 

شهر می خوابد به لالای سكوت

اختران نجواكنان بر بام شب

نرم‌ نرمک باده ی مهتاب را

ماه می ريزد دورن جام شب

 

نيمه شب ابری به پنهای سپهر

ميی رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی كاج پير

شاعری می ماند و شامی سياه

 

در دل تاريک اين شب‌های سرد

ای اميد نا اميدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب

می درخشد بر رخ فردای من.

 


شعر چهارم:

 

 

کاش می دیدم چیست

آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم می کند ای غنچه رنگین پر پر

من ، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد

برگ خشكيده ی ايمان را در پنجه ی باد،

 رقص شيطانی خواهش را در آتش سبز،

 نور پنهانی بخشش را ،در چشمه ی مهر

 اهتزاز ابديت را می بينم

 بيش از اين ، سوی نگاهت ، نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

كاش می گفتی:

چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟

 


شعر پنجم:

ریشه در خاک

 

 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. 

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

امید روشنایی گر چه در این تیره گیها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت .

 


شعر ششم:

 گرگ

 

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

 

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

 

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

 ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

 

 وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر 

 

 هرکه گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک 

 

 وآنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست 

 

 وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

 

 در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

 

 روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

 

 مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

 

 اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند 

 

 وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

 گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب ؟

 


شعر هفتم:

 

 

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من می کند پرواز

مپندارید جا جانماز اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

بهشت جاودان آن جاست

جهان آنجا و جان آن جاست

نه فریادی،نه آهنگی ،نه آوایی

نه دیروزی،نه امروزی،نه فردایی !

جهان آرام و جان آرام 

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید 

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو،زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید 

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند 

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ 

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ می ترسید ؟


 http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  برای خواندن زندگینامه ی فریدون مشیری ، کلیک کنید .


 http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  برای تماشای تصاویر فریدون مشیری ، کلیک کنید .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: اشعار فریدون مشیری،نمونه شعر فریدون مشیری،شاعر فریدون مشیری،شعری از فریدون مشیری،یک شعر از فریدون مشیری،چهارپاره فریدون مشیری،ترانه فریدون مشیری،شعر نو فریدون مشیری،اشعار عاشقانه فریدون مشیری،شعر کوتاه فریدون مشیری،شعر سنتی فریدون مشیری،شعر فریدون مشیری درباره بهار،شعرهای فریدون مشیری،گزیده اشعار فریدون مشیری،بهترین اشعار فریدون مشیری،گلچین اشعار فریدون مشیری،مثنوی فریدون مثیری،مثنوی های فریدون مشیری،گلچینی از بهترین سروده های فریدون مشیری از مجموعه شعرها و دفترهای شعری ایشان،عاشقانه های فریدون مشیری،شعری برای فصل بهار از فریدون مشیری.

دیدگاه ها برای این مطلب

نوشته شده توسط : وندا
تاریخ : 1393/8/20


نظر :
شعر سوم از همه زیبا تر بود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی