اشعار منوچهر آتشی

ادبستان شعر و هنر

اشعار منوچهر آتشی

شعر نخست:

 

 تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها

که سر به صخره گذارد

غریبی و پاکی

تو را ز وحشت توفان به سینه می فشردم

عجب سعادت غمناکی ! دیدار درفلق

وقتی ستارگان سحرگاهی

بر ساقه ی سپیده تکان می خورد

و سحر ماه، نخل جوان را در خلسه ی بلوغ می آشفت

وقتی که روح محتشم خرما

در طاره ی شکفته کبکاب

و چاشتبند کهنه ی چوپان

آواز بال فاخته را می شنفت

وقتی که فاخته پر می گشود از آبخور سوی خرمن

از کوره راه شیری مشرق

با کرّه ی تکاور نو زینم

ای غرق در لباس گلباف روستا!

 


 شعر دوم :

 اسب سفید وحشی

 

اسب سفيد وحشی

بر آخور ایستاده گران ‎سر

اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست

اندوهناک قلعه خورشید سوخته ‌ست

با سر غرورش امّا دل با دریغ ریش

عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش

اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ‎ها

بسیار صخره ‎وار که غلتیده بر نشیب

رم داده پر شكوه گوزنان

بسیار صخره ‎وار ، که بگسسته از فراز

تازانده پر غرور پلنگان

اسب سفيد وحشی ، با نعل نقره‎گون

بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها

بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها

خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش

از اوج قلّه بر کفل او غروب کرد

مهتاب بارها به سراشیب جلگه‎ ها

بر گردن ستبرش پیچید شال زرد

کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم

بیدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب

اسب سفید وحشی اینک گسسته یال

بر آخور ایستاده غضبناک

سم می‎ زند به خاک

گنجشکهای گرسنه از پیش پای او

پرواز می‎کنند

یاد عنان گسیختگیهاش

در قلعه‎های سوخته ره باز می ‌کنند

اسب سفید سركش

بر راکب نشسته گشوده است یال خشم

جویای عزم گمشده اوست

می ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎های گرم

می سوزدش به طعنه خورشیدهای شرم

با راکب شکسته ‎دل امّا نمانده هیچ

نه تركش و نه خفتان ، شمشیر مرده است

خنجر شکسته در تن دیوار

عزم سترگ مرد بیابان فسرده است :

 اسب سفيد وحشی ! مشکن مرا چنین

بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش

آتش مزن به ریشه خشم سیاه من

بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش

گرگ غرور گرسنه من » ...

« اسب سفید وحشی !

شمشیر مرده است

خالی شده‌ست سنگر زینهای آهنین 

هر مرد کاو فشارد دست مرا زِ مهر

مار فریب دارد پنهان در آستين » ...

« اسب سفید وحشی !

در بيشه‎زار چشمم جویای چیستی ؟

آنجا غبار نیست ، گلی رسته در سراب

آنجا پلنگ نیست ، زنی خفته در سرشک

آنجا حصار نیست ، غمی بسته راه خواب » ...

« اسب سفید وحشی !

سر با بخور گند هوسها بیاکنم

نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه

سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم »

« اسب سفید وحشی !

خوش باش با قصیلِ ‎تر خویش »

« اسب سفید وحشی امّا گسسته یال

اندیشناک قلعه مهتاب سوخته‌ست 

گنجشکهای گرسنه از گرد آخورش

پرواز کرده ‎اند 

یاد عنان گسیختگیهاش

در قلعه‎های سوخته ره باز كرده‎اند

 


 شعر سوم:

 

مثل شبی دراز

با هر چه روزگار به من داد

با هر چه روزگار گرفت از من

مثل شبی دراز

در شط پاک زمزمه خویش می روم

با من ستاره ها

نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند

و مثل ماهیان طلایی شهاب ها

در برکه های ساکت چشمم

سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند

همراه با تپیدن قلبم پرنده ها

از بوته های شب زده پرواز می کنند

گل اسب های وحشی گندمزار

از مرگ عارفانه یک هدهد غریب

با آه دردناکی لب باز می کنند

با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ

با هر چه روزگار گرفت از من

با کولبار یک شب بی ياد و خاطره

با کولبار یک شب پر سنگ اختران

تنها میان جاده نمناک می روم

مثل شبی دراز

مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح

تا ساحل اذان خروسان

تا بوی میش ها

تا سنگلاخ مشرق بی باک می روم

 


شعر چهارم :

 

سلام 

به پوست سبز آب ، به پوست سبزه ی تو 

که زیر پوست سفید روز می گردد 

به دست تو ، که از میان آن همه سبزی 

مانند ساقه ی تر در می ايد 

و ساقه ی گل سرخی در شعر می گذارد 

بالای شعر خسته ی من نازنین 

غمگین منشین 

در زیر این کتیبه ی فرسوده  من خفته ام 

محتاج دست سبز تو ، محتاج سبزه ی روح تو 

بنشین  

دامن کنار دماغم بگستر 

طنین خنده بیفکن در سنگ 

طنین خنده بیفکن در واژه 

بخوان  ، بخوان چنان 

کند که خون سبز رقص فواره

از سنگ استخوان . 

سلام

به پوست سبزه ی تو 

که زیر پوست قهوه ای پاییز مانند آب می وزد 

از هفت بند نی استخوان من 

به هفت حلقه ی گیسوی تو 

سلام . 

 


شعر پنجم:

 

جاده گفتی یعنی رفتن ؟

جاده یعنی تکرار همین واژه ؟

دریغ !

دوست دانایم دانا باش

که حقیقت بس غمناکتر است

جاده رفتن نيست

که تو بتوانی با آسانی چند کمند

سوی آفاقی چند،از پی صید ابعاد زمان اندازی

که به دام آری آهوهای می روم و خواهم رفت و خوا....

که به بند آری ‌آهوهای چست زمان را

جاده رفتن نيست،جاده مصدر نيست

جاده تکرار یک صیغه ی غربت بار است

جاده یک صیغه که تکرارش

گردبادی است که با خود خواهد برد

که برد

هر چه برگ و بر باغ دل تو

هر چه بال و پر پروانه ی پندار مرا .

جاده رفتن نيست

جاده طومار و نواری نه و جوباری

جاده يعنی رفت

رفت ، رفت

همين !

 


شعر ششم:

 

همه جا می بينمت 

به درخت و پرده و آیينه 

نمی دانم اما تو مرا دنبال می کنی

یا من تو را ؟ 

ای چشم شیرین زیبا . 

به گلها می بینیم و می بینمت 

به گلها نشسته ای و می بینیم 

بر آب می نگرم و می بينمت 

در آب می لرزی و می بینیم 

تو مرا جست و جو می کنی یا من تو را

ای چشم شیرین دلربا . 

همه رویاهايم را نیلوفری کرده ای 

و همه خیال هایم را به بوی شراب آغشته ای 

همه جا 

گرمای خانه و جان و جهان است حضورت 

ولی چشم که باز می کنم  نمی بینمت ديگر 

با آن که می دانم تو می بینیم همه جا 

من شیدای توام 

یا تو مرا گرفته ای به بازوی سودا 

ای چشم شیرین بی پروا ! 

 


شعر هفتم:

  

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها 

که سر به صخره گذارد

غریبی و پاکی

تو را ز وحشت توفان به سینه می فشردم

عجب سعادت غمناکی

دیدار در فلق

وقتی ستارگان سحرگاهی

بر ساقه ی سپیده تکان می خورد

و سحر ماه، نخل جوان را

در خلسه ی بلوغ می آشفت

وقتی که روح محتشم خرما

در طاره ی شکفته کبکاب

و چاشتبند کهنه ی چوپان

آواز بال فاخته را می شنفت

وقتی که فاخته پر می گشود

از آبخور سوی خرمن

از کوره راه شیری مشرق

با کرّه ی تکاور نو زینم

ای غرق در لباس گلباف روستا!

 


شعر هشتم:

 

مثل شبی دراز

با هر چه روزگار به من داد

با هر چه روزگار گرفت از من

مثل شبی دراز

در شط پاک زمزمه خویش می روم

با من ستاره ها

نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند

و مثل ماهیان طلایی شهاب ها

در برکه های ساکت چشمم

سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند

همراه با تپیدن قلبم پرنده ها

از بوته های شب زده پرواز می کنند

گل اسب های وحشی گندمزار

از مرگ عارفانه یک هدهد غريب

با آه دردناکی لب باز می کنند

با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ

با هر چه روزگار گرفت از من

با کولبار یک شب بی ياد و خاطره

با کولبار يک شب پر سنگ اختران

تنها میان جاده نمناک می روم

مثل شبی دراز

مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح

تا ساحل اذان خروسان

تا بوی ميش ها

تا سنگلاخ مشرق بی باک می روم


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار منوچهر آتشی،زیباترین شعر منوچهر آتشی،شعرهای منوچهر آتشی،شعر منوچهر اتشی،شاعر منوچهر آتشی،شعر اسب سفید وحشی منوچهر آتشی،سروده های منوچهر آتشی.یک شعر از منوچهر آتشی،شعری از منوچهر آتشی،شاعر منوچهر آتشی،منوچهر آتشی اسب سفید وحشی،منوچهر آتشي.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی