حکایات و ضرب المثل های ایرانی

ادبستان شعر و هنر

قمپز در کردن

قمپز یا همان قپوز نام توپی جنگی است که سپاهیان ارتش عثمانی در جنگ های مختلف،به خصوص در جنگ هایی باارتش ایران(حکومت صفوی) از آن بارها استفاده کردند.این توپ هیچ قدرتی برای تخریب نداشت چون که در آن از گلوله استفاده نمی شد و فقط از باروت و پارچه های کهنه که درون لوله های توپ قرار داده شده بودند تشکیل شده بود.هدف از شلیک این قمپزها،فقط ایجاد یک صدای مهیب بود،صدایی که هم سربازان و هم چهارپایان سپاه مقابل را به وحشت بیاندازد.

در جنگ های نخستین بین ایران و امپراتوری عثمانی،این توپ نقش ویژه ای در تضعیف روحیه ی سربازان ایرانی داشت،ولی بعد از اینکه ایرانیان متوجه شدند که این قمپز ها فقط صدایی مهیب و ترسناک را تولید می کنند و هیچ قدرت تخریبی ندارند،اثر خود را از دست داد.از این پس هرگاه این قمپزها شلیک می شد،سپاهیان می گفتند:نترسید!دشمن قمپز در کرده است!!!


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: قمپز در کردن یعنی چه؟،قمپز در کردن چیست،معنای قمپز در کردن،توضیحی درباره ی قمپز درکردن،اصطلاح قمپز در کردن در زبان و ادبیات فارسی،تاریخچه ی به وجود آمدن جمله ی قمپز در کردن،ضرب المثل قمپز در کردن.توضیحی درباره ی قمپز در کردن

حکایتی از گلستان سعدی

زاهدی(1) مهمان پادشاهی بود.چون به طعام بنشستند،کم تر از آن خورد که ارادت(2) او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او،تا ظن(3) صلاحیت،در حق او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

کین ره که تو می روی به ترکستان است

چون به مُقام(4) خویش آمد،سفره خواست تا تناولی(5) کند.پسری صاحب فراست داشت،گفت:ای پدر،باری به مجلس سلطان در،طعام نخوردی؟گفت:در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید.گفت:نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.

ای هنر ها گرفته بر کف  دست

عیب ها برگرفته زیر بغل

 

تا چه خواهی خریدن ای مغرور

روز درماندگی به سیمِ دغل


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان دشوار:1-زاهد:آن که دنیا را برای آخرت ترک گوید.2-ارادت:میل.3-ظن:گمان.4-مُقام:محل اقامت_ در اینجا منظور خانه ی خود شخص است_.5-تناول:خوردن.


برگرفته شده از کتاب گلستان سعدی،باب دوم،در اخلاق درویشان .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی:حکایات سعدی،حکایت های سعدی،سعدی شیرازی،حکایتی از سعدی،یک حکایت از سعدی،نمونه حکایت های سعدی،زیباترین حکایات سعدی شیرازی،حکایت زیبای سعدی شیرازی،حکایت پندآموز سعدی شیرازی.

توضیح ضرب المثل دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن

هنگامی که شخص زودباوری را برای انجام دادن کاری تشویق کنند و او بدون دوراندیشی و بررسی،اقدام به انجام آن کار کند و به این ترتیب در بن بستی گرفتار آید،در باره ی او می گویند که:"دست و پایش را در پوست گردو گذاشته اند"؛یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه کند!!!

ضرب المثل "دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن" پیش از پیدایش آن،درباره ی انسان نبود و کاربردی برای او نداشت،بلکه به جای واژه ی  " کسی " در این اصطلاح،واژه ی  " گربه " قرار داشت.یعنی این دست و پای گربه بود که افراد بی انصاف و حیوان آزار در پوست گردو می گذاشتند.یکی از راه های دفع این گربه ها،شیوه ای بود که شرح آن را می خوانیم:

"...سابقا افراد بی انصافی بودند که وقتی گربه ای دزدی زیادی می کرد و چاره ی کارش را نمی توانستند بکنند،قیر را ذوب می کردند و در پوست گردو می ریختند و هر یک از چهار دست و پای آن را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می کردند و سپس او را سر می دادند.!گربه ی بیچاره نیز در این حال،هم به زحمت راه می رفت و هم چون حالا دیگر صدای پایش را همه ی اهل خانه می شنیدند،از انجام دزدی باز می ماند."

این گربه ی بیچاره،با این حال و روزی که پیدا می کرد نه تهنا دزدی از یادش می رفت بلکه چون کسی هم چیزی به او نمی داد،از شدت درد و گرسنگی تلف می شد.

این روش نابخردانه و به دور از انصاف نسبت به این حیوان،رفته رفته شکل ضرب المثل به خود گرفت و اکنون در

مواردی که شخصی با تنگی و مشکلی رو به  رو شود که راه حلی برایش نباشد،به کار می رود. 


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: ضرب المثل دست کسی رو توی گردو گذاشتن،دست و پای کسی رو توی گردو گذاشتن،توضیح ضرب المثل دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن،معنی ضرب المثل دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن،دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن یعنی چه،دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن چیست؟.

حکایت مرد مستجاب الدعوه

روزی مردی مستجاب الدعوه پاي كوهی نشسته بود. به كوه نظری انداخت و ازآن جا كه با خدا خيلی دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برایم تبديل به طلا كن.
در يک چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد ودعا كرد: 
خدايا كور شود هر كسی كه از تو كم بخواهد. 
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد، ناگهان مرد به خود آمد و چشم و دلش باز شد و گفت: چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلی زياد خواستم !


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: حکایت مرد مستجاب الدعوه،حکایتی درباره ی دعای مرد،حکایتی پیرامون دعا کردن،یک حکایت با موضوع دعا و درخواست از خدا،حکایت زیبا و جالب و خواندنی.

چند حکایت از عبید زاکانی

حکایت نخست:

قزوینی ای  انگشتری در خانه گم کرد،در کوچه می طلبید که خانه تاریک است.!!


حکایت دوم:

گران گوشی،قزوینی ای را گفت:شنید ام زن کرده ای؟گفت:سبحان الله،تو که چیزی نشنودی این خبر از کجا شنودی؟؟؟


 

حکایت سوم:

استر طلحک را بدزدیدند.یکی گفت:گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی.دیگری گفت:گناه آن کس مهم تر است که در طویله را باز گذاشته است.طلحک گفت:در این صورت دزد را گناه نباشد!!!


حکایت چهارم:

دزدی در شب خانه ی فقیری می جست.فقیر از خواب بیدار شد،گفت:ای مردک،آنچه تو در تاریکی می جویی،ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم.!!!


حکایت پنجم:

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟گفت:دلالان را.گفتند: چرا ؟ گفت: از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان راضی بودم،ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند!


حکایت ششم:

واعظی بر منبر سخن می گفت.کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند مرد برخاست،گفت:مولانا بزکی سرخ داشتم،ریشش به ریش تو می مانست که سقط شد.هر گاه تو ریش می جنبانی مر از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.


حکایت هفتم:

خراسانی،خری در کاروانی گم کرد،خر دیگری را بگرفت و بار بر او نهاد.خداوند خر،خر را بگرفت که از آن من است او انکار کرد.گفتند:خر تو نر بود یا ماده؟گفت:نر.گفتند:این ماده است.گفت:خر من نیز چنان هم نر نبود!


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  منبع:رساله ی دلگشا


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی:حکایات عبید زاکانی،حکایت عبید زاکانی،یک حکایت از عبید زاکانی،حکایتی از عبید زاکانی،گلچین حکایات عبید زاکانی،بهترین حکایت های عبید زاکانی،نمونه حکایت عبید زاکانی.

حکایت تدبیر پدر

پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای به هدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشی ها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار می دانست چه باید بکند.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی مهربانی پدر نسبت به فرزند،داستانک با موضوع آینده نگری والدین،قصه ای درباره ی توجه به زندگی و حیات،داستانی جال و زیبا،داستان فکر و اندیشه ی درست بابا.

حکایت باز شدن گره

يك روز يک فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند . 

در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن " 
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را " 
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: حکایتی درباره ی قضاوت زودهنگام و عجولانه،حکایتی با موضوع قضاوت نابه جا و نادرست،یک حکایت درباره ی بدبین بودن،داستانی درباره ی ناراحتی و ناامیدی در زندگی،حکایت بی پولی و فقیری و تنگدستی.