close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه پندآموز

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه گاو

فيلسوفي همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره گفتگو مي کردند. بر طبق گفته هاي استاد،تمامي چيزهايي که در مقابل ما قرار دارند به ما شانس و فرصت يادگيري و يا آموزش دادن را مي دهند.
در اين لحظه بود که به درگاه و دروازه محلي رسيدند که هرچند در مکان بسيار مناسب واقع شده بود، اما ظاهري بسيار حقيرانه داشت.
شاگرد گفت:
"اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را آموختم که بسياري از مردم ،در بهشت به سر مي بردند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند".
استاد گفت:
"من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امري که اتفاق مي افتد، کافي نمي باشد. بايستي دلايل را بررسي کرد. پس فقط وقتي اين دنيا را درک مي کنيم که متوجه علت هايش بشويم".
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. يک زوج زن و شوهر و تعداد سه فرزند، با لباسهاي پاره و کثيف.
استاد خطاب به پدر خانواده مي گويد:
"شما در اينجا در ميان جنگل زندگي مي کنيد، در اين اطراف هيچ گونه کسب و تجارتي وجود ندارد؟ چگونه به زندگي خود ادامه مي دهيد؟"
و آن مرد نيز در آرامش کامل پاسخ داد:
"دوست من ما در اينجا ماده گاوي داريم که همه روزه ،چند ليتر شير به ما مي دهد. يک بخش از محصول را يا مي فروشيم و يا در شهر همسايه با ديگر مواد غذايي معاوضه مي کنيم. با بخش ديگر اقدام به توليد پنير ،کره و يا خامه براي مصرف شخصي خود مي کنيم و به اين ترتيب به زندگي خود ادامه مي دهيم."
استاد فيلسوف از بابت اين اطلاعات تشکر کرد و براي چند لحظه به تماشاي آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در ميان راه، رو به شاگرد کرد وگفت:
"آن ماده گاو را از آنها دزديده و از بالاي آن صخره روبرويي به پايين پرت کن."

شاگرد گفت:
"اما آن حيوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است"!!!
و فيلسوف نيز ساکت ماند. آن جوان بدون آنکه هيچ راه ديگري داشته باشد، همان کاري را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نيز در آن حادثه مرد.
اين صحنه در ذهن آن جوان باقي ماند و پس از سال ها ،زماني که ديگر يک بازرگان موفق شده بود، تصميم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضاي بخشش کند و به ايشان کمک مالي نمايد.
اما چيزي که باعث تعجبش شد اين بود که آن منطقه تبديل به يک مکان زيبا شده بود با درختاني شکوفه کرده، ماشيني که در گاراژ پارک شده و تعدادي کودک که در باغچه خانه مشغول بازي بودند. با تصور اين مطلب که آن خانواده براي بقاي خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مايوس و نااميد گرديد. لذا در را هل داد و وارد خانه شد و مورد استقبال يک خانواده بسيار مهربان قرار گرفت.
سوال کرد:
"آن خانواده که در حدود ۱۰ سال قبل اينجا زندگي مي کردند کجا رفتند؟"
جوابي که دريافت کرد،اين بود:
"آنها همچنان صاحب اين مکان هستند."
وحشت زده و سراسيمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت واز احوالات استاد فيلسوفش پرسيد. اما جوان مشتاقانه در پي آن بود که بداند چگونه ايشان موفق به بهبود وضعيت آن مکان و زندگي به آن خوبي شده اند.
آن مرد گفت:
"ما داراي يک گاو بوديم، اما او از صخره پرت شد و مرد. در اين صورت بود که براي تامين معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزيجات و حبوبات شدم. گياهان و نباتات با تاخير رشد کردند و مجبور به بريدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خريد چرخ نخ ريسي افتادم و با آن بود که به ياد لباس بچه هايم افتادم ،و با خود همچنين فکر کردم که شايد بتوانم پنبه هم بکارم. به اين ترتيب يکسال سخت گذشت،اما وقتي خرمن محصولات رسيد،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزيجات معطر بودم .هرگز به اين مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسيل من در اين نکته خلاصه مي شد که :چه خوب شد آن گاو مرد.


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی قدر ندانستن فرصت ها،داستانک با موضوع تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف،قصه ای پیرامون فکر عاقلانه و حساب شده،یک داستان درباره ی ایجاد فرصت.

داستان کوتاه قورباغه ها

در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند
يكي از آن ها گفت: "اين غير قابل تحمل استحواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند."
ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند.اما هر دو بد هستند.با وجود آن ها ما یک لحظه آرامش نخواهیم داشت.بايد حواصيل ها را از آبگير بيرون كنيم. بايد دورشان كنيم."
همه ي قورباغه ها تاييد كردند: "حواصيل ها را دور كنيم، حواصيل ها را دور كنيم"
اين صدا توجه حواصيلي را كه آن نزديكي ها در حال شكار بود جلب كرد.
گفت:" چي شنيدم ، كي رو دور كنيد؟"
قورباغه ها به منقارش نگاه كردند كه مثل خنجر بودفرياد زدند:"راكون ها را، راكون ها را بايد دور كرد".
حواصيل گفت: "من هم فكر كردم همين رو گفتيد وبه ماهيگيري ادامه داد."
قورباغه ها ادامه دادند : "راكون ها ، راكون ها را دور كنيم!"
بعد از اين تصميم مشكلي پيش آمد ، حالا چه كسي بايد به راكون ها حكم اخراج را مي داد
يكي بعد از ديگري انتخاب مي شدند و كنار مي كشيدند . بالاخره قورباغه امريكايي انتخاب شد
"البته از همه بزرگ تر و براي اين كار ازهمه بهتره."
قورباغه امريكايي كه در تمام مدت ساكت بود گفت
"بله، من بزرگم اما راكون ها بزرگتر هستند. من يكي ام اما اونا يك لشكر."
يكي از قورباغه ها داوطلب شد. "خوب من هم با تو مي آم.."
همه ی قورباغه ها گفتند:"بله ما هم مي آييم.بله ما همه مي آييم ما همه خواهيم آمد."
قورباغه بزرگ گفت:"و هر طوري كه شد شما با من مي مونيد"
يكي از قورباغه ها گفت :« مثل سايه همراه تو خواهيم آمد."
قورباغه هاي ديگر موافقت كردند : «بله مثل سايه، مثل سايه"
قورباغه امريكايي هنوز بي ميل بود . بقيه هم تمام مدت عصر در حال اثبات وفاداريشان بودند
بالاخره باز تكرار كردند كه مثل سايه دنبال او خواهند بود و او پذيرفت نماينده آن ها باشد
خورشيد غروب كرد. حواصيل ها به آشيانه شان در بالاي آبگير پرواز كردند
هنگام شفق قورباغه امريكايي گفت
«راكون ها به زودي خواهند آمد. اما شما همه كنارم خواهيد بود مثل سايه ، نه؟"
قورباغه ها هم صدا گفتند :"مثل سايه، مثل سايه"
ستاره ها در آسمان بدون ماه مي درخشيد. هوا خيلي تاريك بود
نور ستاره ها اينقدر بود كه بشود راكون ها را ديد 
وقتي كه بالاخره از زير بوته ها ظاهر شدند. يك مادر و بچه هايش.
قورباغه امريكايي به درون بركه جست زد و فرياد كشيد: پست فطرت ها دور شويد.
راكون هاي ياغي از اين بركه دور شويد. شما تبعيد شديد.
مادر راكون گفت: راستي؟ 
بچه راكون ها شروع كردند به صدا دادن و اظهار ناخشنودي كردند
با اين كه قورباغه امريكايي از ترس مي لرزيد اما خودش را نباخت.
به دستور چه كسي ما تبعيد شديم؟
قورباغه امريكايي گفت: همه ما . منتظر بود جماعتي از او حمايت كنند
اما فقط سكوت بود و قورباغه بزرگ درست قبل از بلعيده شدن، برگشت و ديد كه تنها است.
بيشتر دوستان كمي قبل از اينكه اقدام كنيد قول خود را فراموش مي كنند ، 
چون حتي سايه شما در تاريكي ترکتان مي كند!


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی اتحاد و هماهنگی،داستانک با موضوع توجه نکردن به حرف دیگران،قصه ای پیرامون تنها گذاشتن و پشت هم را خالی کردن، داستانی درباره ی ترک کردن دوستان،داستانهای کوتاه،داستان زیبا.

داستان مرگ اسکندر مقدونی

اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت.روزي که او اين جهان را ترک مي کرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند- فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيند.آن ۲۴ ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسد
اسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچـه به او هديه خواهد کرد.بنابراين اسکندر از پزشکانش خواست تا ۲۴ ساعت مهلت براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازند
پزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نمي آيد و گفتند که او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامه ی زندگي نخواهد بود اسکندر گفت:"من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را - يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط بیست و چهار ساعت به شما  بدهم
آنها گفتند:"اگر همه ی دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم امري غير ممکن است
آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا درک کرد با تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتي بیست و چهار ساعت را بخرد
سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي که با آن حتي قادر به خريدن بیست و چهارساعت هم نبود
متوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت کامل جهان را ترک کند.تمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند بيشتر انسانها در نا اميدي زندگي مي کنند و در نا اميدي از دنيا مي روند قناعت به سادگي يعني درک اين نکته که خواسته ها در زندگي غيرعقلايي و احمقانه اند .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی اسکندر مقدونی،داستانک با موضوع تلاش بیهوده،قصه ای با موضوع کوشش در زندگی فانی،یک داستان درباره ی ساده زیستی و قناعت،داستان تاریخی،داستانی آموزنده.

داستان کوتاه دو پهلوان

توی یه سرزمین ،دو برادر پهلوان زندگی می کردند
برادر بزرگتر به نام فیلیپ و برادر کوچک هم رابین بود
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد
پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که 
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده 
و شما تنها کسانی هستید که می تونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید
بعد از تجهیز کردن،این دو برادر را راهی این نبرد کرد
دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن
ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن
صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم 
و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم
هر چی باشه من بزرگترم و قویتر
رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد
اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد 
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟ 
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد 
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده 
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد 
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت 
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد
بعد از صحبتهای رابین پادشاه نگاهی به فیلیپ انداخت
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود.. 
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت اونجا رو ترک کرده بود.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد 
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره 
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.

ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی، 
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری، 
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟ 
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...

آره دوستای خوبم. خدا دوست داره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین
اون همتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه میگم
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.اون بالا میبینمتون


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی دو برادر قوی و مبارز،داستانک با موضوع شرمندگی و خجالت زدگی،قصه ای با موضوع شرم،داستانی پیرامون رشادت سرباز و مبارز در میدان جنگ،داستان زیبا،داستان های کوتاه.

داستان کوتاه دختر و شاهزاده

دویست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان،شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او هم به اين مهمانی خواهد رفت.مادر گفت تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا دختر جواب داد:ميدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم يکبار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:"به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه، زيبا ترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين مي شود."
دختر پيرزن دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.ماه ها گذشت و هيچ گلی سبز نشد.دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و  گلکاری را به او آموختند.اما بی نتيجه بود، گلي نروييد.روز ملاقات فرا رسيد.دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدانهای خود داشتند.لحظه موعود فرا رسيد.شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده گلی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد:"اين دختر تنها کسي است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند.گل صداقت.همه دانه هايی که به شما دادم، عقيم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود."


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی صداقت و حقیقت گویی،داستانک با موضوع دروغ نگفتن و عمل نکردن به خلاف عهد و پیمان،یک داستان از عشق دختر فقیر به شاهزاده،قصه ای پیرامون موضوع ساده بودن و پرهیز از ریا و نفاق.

داستان کوتاه تنها بامانده

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد.

فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ 
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ 
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی امیدواری،داستانک با موضوع امید داشتن،قصه ای پیرامون قسمت و تقدیر،یک داستان درباره ی مرد تنها،داستانی جالب و زیبا.

داستان کوتاه نتیجه ی محبت

يكي بود يكي نبود.مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. 
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. 
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. 
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: 
اين كار شما تروريسم خالص است! 
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. 
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! 
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی درباره ی مهربانی و عطوفت،داستانک با موضوع خوش رفتار بودن،داستانی درباره ی نتیجه ی خوبی و مهربانی و خوش اخلاقی،داستانی جالب درباره ی مهربان بودن با مردم،قصه ای پیرامون آخر و عاقبت خوبی و پاکی.

داستان قدر دارایی هایتان را بدانید،نوشته ی دیل کارنگی-Dale Carnegie

داستان"قدر دارایی هایتان را بدانید"نوشته ی دیل کارنگی-Dale Carnegie

سال‌هاست که "هارولدابوت" را می‌شناسم. او در شهر "ویب" ایالت میسوری زندگی مي‌کند، او سابقاً مسئول امور مربوط به جلسات سخنرانی و کنفرانس‌های من بود. یک روز او را در یکی از خیابان‌های شهر کانزاس دیدم. او به من پیشنهاد کرد که حاضر است با اتومبیلش مرا به مزرعه‌ام در ناحیه‌ي "بیلتون" میسوری برساند. در طول راه از او سئوال کردم: چطور خودت را از نگرانی دور نگاه می‌داری؟ 
‏هارولد در پاسخ، داستان الهام‌بخشی را برایم تعریف کرد که هرگز آن را فراموش نمی‌کنم. هارولد مي‌گفت: من بیش از اندازه نگران می‌شدم تا اینکه در یکی از روزهای بهاری سال 
۱۹۳۴ ‏زمانی که مشغول پرسه زدن در یکی از خیابان‌های شهر ویب بودم منظره‌ای دیدم که نگرانی را برای همیشه به دست فراموشی سپردم. همه‌ي آن اتفاق بیشتر از ده ثانیه طول نکشید ولی بیشتر از ده سال به من درس زندگی داد و تجربه کسب کردم. دو سالی می‌شد که در آن شهر یک مغازه‌ي خواربار فروشی را اداره می‌کردم. ولی یک هفته‌ای می‌شد که مغازه را تعطیل کرده بودم، چون در تمامآن دو سال نه تنها سودی نبرده بودم که مقداری هم مقروض شده بودم. برای پرداخت بدهی‌هایم، چنانچه افزایش نمی‌یافت هفت سال وقت لازم داشتم. همان روزها در پي آن بودم که به بانک تجارت و معدن رفته و تقاضای وام کنم. تا با گرفتن وام، برای یافتن کار به "کانزاس"بروم و کار ديگری دست و پا کنم، مثل آدم‌های خسته و وامانده در خیابان قدم می‌زدم و توانایی مبارزه و قدرت ایمان و امیدم را از دست داده بودم. 
‏در همین هنگام توجهم به مردی بی‌پا جلب شد که روی یک تکه چوب کوچک که چهار چرخ داشت نشسته بود و به کمک دو چوبی که در دست‌هایش بود، خود را به جلو می‌کشانید و سعی داشت عرض خیابان را طی کرده و به طرف دیگر خیابان برود. من زمانی به او رسیدم که از خیابان رد شده بود و حالا تلاش می‌کرد که خود را بلند کرده و وارد پیاده‌رو شود. ایستادم و شاهد تلاش کردن او بودم، که نگاه او در زمانی که چوب‌ها را در گوشه‌ای از جعبه قرار می‌داد با نگاهم برخورد کرد. مرد همراه با لبخند زیبایی سلام کرد و گفت: "صبح زیبایي‌ست! اینطور نیست؟" با سر حرف او را تأیید کردم و به سرعت خود را در ذهنم با او مقایسه کردم و متوجه شدم که در قیاس با او چقدر ثروتمندم. من صاحب دو پای سالم بودم و به راحتی می‌توانستم به این‌طرف و آن‌طرف بروم و با این مقایسه از خودم شرمگین شدم به خود گفتم: او با وجود نداشتن پا می‌تواند این‌طور خوشحال و شاداب باشد و از زندگی خود لذت ببرد پس چرا من با وجود داشتن دو پای سالم نمی‌توانم اینگونه باشم؟ با چنین افکاری بود که احساس کردم نیرویی تازه در وجودم ریشه دوانده است. من تصمیم گرفته بودم از بانک یکصد دلار وام بگیرم ولی با دیدن آن مرد دارای چنان جرأت و جسارتی شدم که تصمیم گرفتم دو برابر آن مبلغ را وام بگیرم. قبل از آن می‌خواستم برای پیدا کردن کار به کانزاس بروم ولی پس از دیدن آن مرد تصمیم گرفتم که سر و سامانی به شغلم همان خواربار فروشی بدهم و مجدداً آ‏ن را انجام بدهم. 
‏وجود آن مرد باعث شد که با تجدید نظر در گرفتن میزان وام، توان و قدرت روحی‌ام افزایش یافته و نیرویی تازه برای از نو شرع کردن در من ایجاد شود. اکنون این جملات را بر روی آئینه‌ي حمام چسبانده‌ام تا هر روز آن را ببینم و بخوانم.

"نویسنده: دیل کارنگی"

 "مترجم:   ؟   "


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif   واژگان کلیدی: داستانی کوتاه از دیل کارنگی،یک داستان از دیل کارنگی،داستانهای کوتاه دیل کارنگی،از آثار دیل کارنگی،اثری از دیل کارنگی،داستانک دیل کارنگی،داستانی از دیل کارنگی،دیل کارنگی نویسنده ی آمریکایی،قصه ای از دیل کارنگی،داستانی آموزنده از دیل کارنگی،داستان پندآموز دیل کارنگی،نمونه نوشته ای از دیل کارنگی،داستانی درباره موضوع دانستن قدر نعمت ها،چگونه قدر نعمت ها را بدانیم،داستانی درباره ی ناامیدی،داستانی درباره ایجاد انگیزه و روحیه،دیل کارنگی نویسنده ی آمریکایی،نویسنده ی ایالات متحده ی آمریکا.

داستان کوتاه پسر کارگر

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی دانستن نظر دیگران،داستانک با موضوع توجه به سخن دیگران درباره ی کار و نحوه ی برخورد خود،قصه ای درباره ی پسری کارگر،داستان زیبا و جالب،داستان های کوتاه.

 

داستان کوتاه خریدن روزنامه

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم

پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت

جک از او پرسید: چی شده؟ 

جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده

وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟ 
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر،چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.


واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی درک کردن،داستانک با موضوع حرف زدن با مردم طبق اخلاق خودشان،قصه ای درباره ی توجه به رفتار و اخلاق انسان ها،یک داستانی زیبا درباره ی درست صحبت کردن با آدم ها.

داستان سناتور پال تسانگس،نوشته ی جان ماکسول-John Maxwell

این داستان از زندگی سناتور "پال تسانگس" نقل شده است. او که سناتور ماساچوستس بود در ژانویه‌ي ۱۹۸۴ ‏اعلام کرد از سناتوری سنای ایالات متحده بازنشست می‌شود و در فکر انتخاب دوباره نخواهد بود. در آن زمان تسانگس از جمله چهره‌هایی بود که ستاره‌ي بخت آن‌ها در اوج آسمان سیاست می‌درخشید، بخت انتخاب دوباره‌ي سناتور خيلی زیاد بود. حتی از او به عنوان نامزد آینده‌ي ریاست یا معاون ریاست جمهور آمریکا صحبت می‌شد. ‏تسانگس چند هفته پیش از اعلام بازنشستگی باخبر شده بود که به نوعی سرطان لنفاوي مبتلا شده است که گرچه درمان قطعی ندارد اما قابل عمل است و اگر عمل خوب انجام شود توانایی بدنی بیمار چندان آسیب نمی‌بیند و امید زندگانی وي کم نمی‌شود. اما آن چه سبب بیرون آمدن سناتور از سنا شد بیماری او نبود بلکه بروز بیماري، چشم او را بر واقعیت میرایی انسان باز کرد. انسان نمی‌تواند هر کاری را که دلش می‌خواهد بکند. بنابراین سناتور می‌خواست در بازمانده‌ي عمر به هدفی مهم برسد. ‏سناتور به این نتیجه رسیده بود چیزی که در زندگانی بیش از چیزهاي دیگر دوست دارد، چیزی که حاضر نیست آن را با چیزهای دیگر عوض کند، بودن در کنار خانواده و نظارت بر پرورش فرزندان است. او تصمیم گرفت به جای وضع قانون براي کشور یا ثبت نام خود در کتاب‌های تاریخ به خانواده‌اش برسد. ‏اندکی پس از اعلام تصمیم، دوستی در پیام تبریک خود به سناتور می‌نویسد:"تا به حال هیچ‌کس در بستر مرگ نگفته، ای کاش براي کسب‌ و کارم وقت بيش‌تری صرف می‌کردم." 

"نویسنده:جان ماکسول"


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی از جان ماکسول،داستانک جان ماکسول،قصه ای از جان ماکسول،اثری از جان ماکسول،آثار جان ماکسول،داستانی کوتاه از جان ماکسول،داستان زیبا،داستان آموزنده و اخلاقی،داستانی درباره ی گذر عمر و حسرت خوردن برای روزهای گذشته ی زندگی،داستانی درباره ی ارزشمند بودن زندگی،داستانی درباره ی بودن در کنار هم و علاقه به زندگی و خانواده و نزدیکان و آشنایانفداستانی از کتاب جان ماکسول،نوشته ای از کتابهای جان ماکسول،جان ماکسول نویسده ی کشور آفریقای جنوبی،John Maxwell books،John Maxwell quotes .

داستان کوتاه الماس

داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به افریقا می روند به هیجان آمد.

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت ۱۲ سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.

از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که  به قاطر خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.

معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست . کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود .

وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، شغل خود را عوض کنید ....

ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید . در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: داستان کشف الماس،داستانک تلاش برای رسیدن به هدف،قصه ای درباره ی کوشش برای رسیدن به هدف و مقصود و مقصد،داستانی برای تلاش برای رسیدن به هدف.

داستان کوتاه دانش آموز متقلب

دختری در چين زندگي مي كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمی دانست که آینده اش چيست و به دنبال چه هدفي مي باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست اين دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحاني دست يافته است . در حقیقت ، دختر مي توانست براي شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسي وي گمان بر اين بود كه او در اين امتحانات از نمره۱۰۰فقط ۳۰ نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره ۹۸ بگيرد. اين مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار ترديد شوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود اين اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وي از آن به بعد موفقیت هاي بيشتري به دست خواهد آورد . دختر نيز كه هيجان زده شده بود ، شروع به گريه كرد . او از سخنان معلم بي نهايت خوشحال شده بود و دريافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بيشتري كسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و براي اينكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس مي كرد . چند سال بعد ، او در يكي از دانشگاه هاي معروف پکن پذيرفته شد . در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر اين گونه تغییر نمي كرد و آينده خوبي در انتظار وي نبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسير زندگي وي را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و براي معلم خود حقيقت را فاش كرد . معلم که ديگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی هاي تو را مي شناختم و مي دانستم كه تو نمي تواني نمره ۹۸ بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بيشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همين مساله راه زندگي وي را تغيير داده است. بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود مي آيد . لذا نبايد به اين آسانی این فرصت ها را از دست داد .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی از دست ندادن فرصت ها،داستانک با موضوع توجه به هدف در زندگی،قصه ای پیرامون مهربانی و دلسوزی معلم نسبت به دانش آموز،یک داستان درباره ی انتخاب هدف و مقصود در زندگی،داستانی درباره ی تقلب کردن دانش آموز.

داستان کوتاه تله موش

موش ازشكاف ديوار سرک كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :"كاش يك غذاي حسابي باشد ".اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :" توي مزرعه يک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . "
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : "آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد ".
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت :"آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود ." 
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : "من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!" او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد .
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ 
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديک شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :"براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ." 
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يک روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاک سپاري او شركت كردند. کبنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی تله موش،داستانک با موضوع حرف و صحبت موش با حیوانات،داستان درباره ی توجه به مشکلات دیگران،قصه ای پیرامون همدردی با مشکلات و سختی های یکدیگر،داستانی جالب و زیبا،داستانی جذاب،داستان گفتگوی حیوانات با همدیگر.

داستان کوتاه ایمیل

بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اون مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: "شما استخدام شدين،آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطورتاريخي که بايد کار رو شروع کنين.
مرد جواب داد: "اما من کامپيوتر ندارم، ايميلهم ندارم!"
رئيس هيئت مديره گفت : "متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجودخارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه."

مرد در کمال نوميدي اونجارو ترک کرد. نميدونست با تنها ۱۰ دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق ۱۰ کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره وديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ... 

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا بود. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيرهبه يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد،نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: "من ايميل ندارم."

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: "شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟"مرد براي مدتي فکر کرد و گفت

آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی تلاش و زحمت کشیدن برای رسیدن به هدف،داستانک با موضوع جدیت و پشتکار در زندگی،قصه ای درباره ی کوشش و اراده و امیدوار بودن،داستان های زیبا.

داستان کوتاه فکر پدر

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم .
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است .
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است !

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم !
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند !
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است .
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است !

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود 
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم 
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد 
و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی زرنگ بودن،داستانی با موضوع زرنگ و باهوش بودن،داستانی درباره ی زرنگی،قصه ای درباره ی فکر بکر،داستانی درباره ی خواستن توانستن است،داستانی درباره ی اراده کردن و مصمم بودن.

داستان کوتاه آیینه

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه،کار و زندگی می کردند.کلبه ی ان ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه،آن قدر کم گیرشان می امد که شکم شان را به سختی سیر می کردند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول،کمی بیش تر از حد معمول به دست امد.در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست اوردند.زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.همچنان که صفحات ان را یکی یکی ورق می زد.
افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.بالاخره زن آینه بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز اینه ای نداشتند.از ان جا که پول کافی برای خریدش داشتند،زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند،مردی سوار بر اسب از راه رسید.او بسته ای در دست داشت.و خانواده به استقبالش رفتند.به محض اینکه امضاء دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دورهمدیگر جمع شدند.

زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در اینه نگاه کرد،و جیغ زد: مرد تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم.من واقعا زیبا هستم!!!

مرد اینه را به دست گرفت،در آن نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت:تو همیشه میگفتی که من خشن هستم.ولی من جذاب هستم.
نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در اینه نگاه کرد و گفت:مامان ، مامان ،چشم های من شبیه تو هست!!!
اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه بچه ها بسیار پر انرژی بود، از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید.او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.او فریاد زد:
من زشتم!!! من زشتم!!!در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟؟پدر گفت:
بله پسرم.همیشه همین ریخت بودی .پسر گفت:با این حال تو من را دوست داری؟؟پدر گفت:بله پسرم، دوستت دارم.
پسر گفت:چرا؟؟؟برا چه من را دوست داری؟؟؟
پدر گفت:چون که مال من هستی!!
...

و من هر روز صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم می بینم درونم زشت است، از خدا می پرسم:آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب میدهد:بله.وقتی که میپرسم:چرا دوستم داری؟
او میگوید:
چون مال من هستی ... .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی با موضوع مهربانی خانواده،داستانک درباره ی عشق پدر و مادر به فرزند،قصه ای درباره ی علاقه ی والدین به فرزندان،داستانی درباره ی توجه خدا به بندگان خود،داستانی زیبا و تاثیرگذار،داستان احساسی و مهربانانه.

داستان کوتاه آزمون استخدام

آقاي جک رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوري اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد.
اقاي مدير شركت به جاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي جك را سين جين بكند ، يك ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يک سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود:
شما در يك شب بسيار سرد و طوفاني ، در جاده اي خلوت رانندگي مي كنيد ، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس ، اين پا و آن پا مي كنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه هستند تا اتوبوس بيايد و آنها سوار شوند.
يكي از آنها پير زن بيماري است كه اگر هر چه زودتر كمكي به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظي را بخواند.
دومين نفر، صميمي ترين و قديمي ترين دوست شما است كه حتي یک بار جان شما را از مرگ نجات داده است.
اما نفر سوم دختر خانم بسيار زيبا و جذابي است كه زن رويايي شما مي باشد و شما همواره آرزو داشتيد او را در كنار خود داشته باشيد .
حال اگر اتوموبيل شما فقط يک جاي خالي داشته باشد ، شما از ميان سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مي كنيد؟؟؟
پير زن بيمار؟؟ دوست قديمي؟؟ يا آن دختر زيبا را ؟؟

جوابي كه آقاي جک به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضي، برنده شود و به استخدام شركت درآيد.

و اما پاسخ آقاي جک:
آقاي جک گفت: من سوييچ ماشينم را مي دهم به آن دوست قديمي ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم در ايستگاه اتوبوس مي مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی درباره ی امتحان استخدامی،داستانک با موضوع امتحان اشتغال،داستانی پیرامون مهربانی و جوانمردی،داستانی درباره ی فکر و اندیشه ی خوب و عالی،قصه ای درباره خوبی و نیکی در حق مردم.

داستان کوتاه ازدواج

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی ارزشمند بودن موقعیت ها،داستانک پیرامون موضوع جلوگیری از از بین رفتن موقعیت ها و فرصت ها،داستانی درباره ی توجه به شانس و بخت،داستانی جالب درباره ی عشق و عاشقی و دوست داشتن.

داستان کوتاه دو قورباغه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ی دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند:" دست از تلاش بردار"!!!اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند !!! .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی درباره ی تلاش و کوشش کردن،داستانک با موضوع توجه نکردن به حرف دیگران،قصه ای پیرامون ناامید نشدن و تلاش برای بقا و زندگی،داستانی کوتاه درباره ی فرار از مرگ و امید به حیات و زندگی،داستانی جالب و زیبا و تاثیرگذار در بی توجهی نسبت به حرف مردم.

داستان کوتاه سنگ های مرمر

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند.
ولی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست؟!ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟این عادلانه نیست!من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه،چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره،آخه ابزارش به من آسیب می رسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج،گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی تحمل سختی و رنج برای رسیدن به آسایش و آرامش،داستانک با موضوع تحمل درد ها برای کسب آسایش و راحتی،داستانی درباره ی وجود داشتن آسایش پس از هر سختی،قصه ای درباره ی تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف و مقصود و مقصد.

داستان کوتاه اسرار بهشت و جهنم

راهب پیري کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته،پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من درباره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا،راهب هیچ حرکتی نکرد،انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز کرد،لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد،در حالی که سامورایی را دید که بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است،نَفَست خطاست،شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"
سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد. صورتش سرخ شد،و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر از بدن جدا کند.
"این جهنم است." ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به پایین آمدن کرد.
در آن لحظه کوتاه،سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد. 
راهب گفت: "و این بهشت است."


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی هدایت انسان ها،داستانی با موضوع آموزش خوب و بد به انسان بد ذات و بد طینت و پلید و گناهکار،قصه ای پیرامون چگونگی دعوت به راه راست،داستان راهب و جنگجوی عصبی سامورایی،داستان کوتاه نشان دادن بهشت و جهنم.

داستان کوتاه تصمیم درست

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این،کار خیلی سختی بود . 
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر 
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : 
"پدر،به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن،من آنجا اسلحه پنهان کرده ام "

افسران پلیس محلی،نامه را دیدند و صبح فردا چهارده تن از ماموران اف بی آی، تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . 
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ 
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . 
نتیجه اخلاقی : 
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی تصمیم قلبی و یقینی،داستانک با موضوع اراده بر انجام کار،قصه ای با موضوع ناامید نشدن،داستانی پیرانون ناراحتی و ناامید نشدن از رحمت خدا،داستانی درباره ی به فریاد رسیدن،داستان جالب و جذاب،داستانی با موضوع حیله و فکر خوب و مناسب

داستان کوتاه اقیانوس کجاست؟

ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم. خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی ماهی کوچک،یک داستان با موضوع دانستن قدر نعمت های خدا،داستانک با موضوع توجه ویژه به زندگی و امکانات،قصه ای درباره ناشکر نبودن و شناختن برکات.