loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه پندآموز

داستان کوتاه فکر پدر

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم .
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است .
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است !

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم !
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند !
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است .
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است !

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود 
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم 
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد 
و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی زرنگ بودن،داستانی با موضوع زرنگ و باهوش بودن،داستانی درباره ی زرنگی،قصه ای درباره ی فکر بکر،داستانی درباره ی خواستن توانستن است،داستانی درباره ی اراده کردن و مصمم بودن.

بازدید : 43 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه آینه

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه،کار و زندگی می کردند.کلبه ی ان ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه،آن قدر کم گیرشان می امد که شکم شان را به سختی سیر می کردند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول،کمی بیش تر از حد معمول به دست امد.در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست اوردند.زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.همچنان که صفحات ان را یکی یکی ورق می زد.
افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.بالاخره زن آینه بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز اینه ای نداشتند.از ان جا که پول کافی برای خریدش داشتند،زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند،مردی سوار بر اسب از راه رسید.او بسته ای در دست داشت.و خانواده به استقبالش رفتند.به محض اینکه امضاء دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دورهمدیگر جمع شدند.

زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در اینه نگاه کرد،و جیغ زد: مرد تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم.من واقعا زیبا هستم!!!

مرد اینه را به دست گرفت،در آن نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت:تو همیشه میگفتی که من خشن هستم.ولی من جذاب هستم.
نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در اینه نگاه کرد و گفت:مامان ، مامان ،چشم های من شبیه تو هست!!!
اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه بچه ها بسیار پر انرژی بود، از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید.او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.او فریاد زد:
من زشتم!!! من زشتم!!!در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟؟پدر گفت:
بله پسرم.همیشه همین ریخت بودی .پسر گفت:با این حال تو من را دوست داری؟؟پدر گفت:بله پسرم، دوستت دارم.
پسر گفت:چرا؟؟؟برا چه من را دوست داری؟؟؟
پدر گفت:چون که مال من هستی!!
...

و من هر روز صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم می بینم درونم زشت است، از خدا می پرسم:آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب میدهد:بله.وقتی که میپرسم:چرا دوستم داری؟
او میگوید:
چون مال من هستی ... .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی با موضوع مهربانی خانواده،داستانک درباره ی عشق پدر و مادر به فرزند،قصه ای درباره ی علاقه ی والدین به فرزندان،داستانی درباره ی توجه خدا به بندگان خود،داستانی زیبا و تاثیرگذار،داستان احساسی و مهربانانه.

بازدید : 25 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه تدبیر پدر

پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای به هدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشی ها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار می دانست چه باید بکند.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی مهربانی پدر نسبت به فرزند،داستانک با موضوع آینده نگری والدین،قصه ای درباره ی توجه به زندگی و حیات،داستانی جال و زیبا،داستان فکر و اندیشه ی درست بابا.

بازدید : 24 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه عشق،ثروت و موفقیت

خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها را نميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرت منزل است؟ 
زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آن زن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيم با هم داخل شويم. 
زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به ديگر دوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميان بگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. 
شوهر كه بسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايي نماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اين لحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشق كنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخل دعوت كن، 
سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد و مهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. 
زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! در اين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون منتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی عشق،داستانک با موضوع عشق،داستانی درباره ی حضور عشق و ثروت و موفقیت،قصه ای پیرامون برتری  بزرگ و مهم تر بودن عشق نسبت به مسائل و چیزهای دیگر،داستانی پربار و زیبا.

بازدید : 21 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه سرباز زخمی

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن،محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که:آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی!

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت.ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی درباره ی سرباز زخمی در میدان جنگ،داستانک درباره ی نتیجه ی کار،قصه ای درباره ی انجام کار و به پایان رساندن آن،داستان زیبا و جذاب،داستان دوستانه و صمیمانه،داستان درباره ی توجه به رفاقت و دوستی.

بازدید : 52 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه سنگ های مرمر

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند.
ولی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست؟!ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟این عادلانه نیست!من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه،چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره،آخه ابزارش به من آسیب می رسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج،گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی تحمل سختی و رنج برای رسیدن به آسایش و آرامش،داستانک با موضوع تحمل درد ها برای کسب آسایش و راحتی،داستانی درباره ی وجود داشتن آسایش پس از هر سختی،قصه ای درباره ی تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف و مقصود و مقصد.

بازدید : 39 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه اسرار بهشت و جهنم

راهب پیري کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته،پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من درباره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا،راهب هیچ حرکتی نکرد،انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز کرد،لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد،در حالی که سامورایی را دید که بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است،نَفَست خطاست،شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"
سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد. صورتش سرخ شد،و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر از بدن جدا کند.
"این جهنم است." ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به پایین آمدن کرد.
در آن لحظه کوتاه،سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد. 
راهب گفت: "و این بهشت است."


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی هدایت انسان ها،داستانی با موضوع آموزش خوب و بد به انسان بد ذات و بد طینت و پلید و گناهکار،قصه ای پیرامون چگونگی دعوت به راه راست،داستان راهب و جنگجوی عصبی سامورایی،داستان کوتاه نشان دادن بهشت و جهنم.

بازدید : 1739 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()

داستان کوتاه اقیانوس کجاست؟

ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم. خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی ماهی کوچک،یک داستان با موضوع دانستن قدر نعمت های خدا،داستانک با موضوع توجه ویژه به زندگی و امکانات،قصه ای درباره ناشکر نبودن و شناختن برکات.

بازدید : 31 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1621
  • کل نظرات : 360
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 5
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 0
  • بازدید امروز : 901
  • باردید دیروز : 4,136
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 1966
  • بازدید هفته : 901
  • بازدید ماه : 5,037
  • بازدید سال : 5,037
  • بازدید کلی : 2,327,350
  • مطالب