اشعار فروغ فرخزاد

ادبستان شعر و هنر

اشعار فروغ فرخزاد

شعر نخست:

ظلمت

 

چه گریزی است ز من ؟

چه شتابی‌ است به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک، پناه؟


مرمرین پله‌ی آن غرفه‌ی عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه‌ها را دریاب

چشم فردا کور است


نه چراغی‌ است در آن پایان

هرچه از دور نمایان است

شاید آن نقطه‌ی نورانی

چشم گریان بیابان است


من فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در اینجاست نهان

می‌درخشد در می


گر به هم آویزیم

ما دو سرگشته‌ی تنها، چون موج

به پناهی که تو می‌جویی، خواهیم رسید

اندر آن لحظه‌ی جادویی اوج

 


شعر دوم:

زن

 

زن که باشی

نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی

همیشه و هر لحظه دست خودت نیست .

زن که باشی

آفریده می شوی برای عشق ورزیدن

برای نگاه های مهربانانه،برای بوسه های آتشین .

زن که باشی

تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد .

زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام،پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی

زن که باشی

 اما دست خودت نیست

اگر مردت،طعم لبهایش طعم تو را بدهد

تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت

بی آنکه ذره ای کم بگذاری.

 


 شعر سوم :

 

دلم گرفته است،دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم.

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

 


شعر چهارم :

 

می آیم ، می آیم ، می آیم

با گیسویم : ادامه ی بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم ، می آیم ، می آیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه ی پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد .

 


شعر پنجم :

همین دوست داشتن زیباست

 

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

درزمستان در شب کاغدها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر ای دیوانه تب آلود

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

ازسیاهی چرا هراسیدن

شب پراز قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر خواب آلود گل یاس است

 

آه بگذار گم شوم در تو

کسی نیابد دگر نشانه من

روح سوزان و آه مرطوب

بوزد بر تن ترانه من

 

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفرگیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

 

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی که هزار باره بود

باردیگر تو ، باردیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو میخواهم

بروم در میان صحراها

سربسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 


شعر ششم:

اعتراف(من زنم)

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهش جان سوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

 

آه ! هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواه است

 

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل "آری" و "نه" به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

 

آه، من هم زنم، زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 


شعر هفتم :

اسیر(زندان)

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس، مرغی اسیرم

 

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

 

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

ز پشت میله ها، هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

 

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم ؟

ز من بگذر، که من مرغی اسیرم

 

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 


شعر هشتم :

رفتن (۱)

 

رفتن ؟

رفتن که بهانه نمی خواهد !

یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده

رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى

ماندن ؟ 

ماندن اما بهانه مى خواهد

دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى

دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى

يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین .

وقتى بخواهى بمانى

حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى

میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت

آرى!

آمدن دلیل مى خواهد

ماندن بهانه

و رفتن هیچکدام !

 


 شعر نهم :

رفتم مرا ببخش

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم ،مگو،مگوکه چرا رفت؟،ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

 

من از دو چشم روشن گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پریشان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 


شعر دهم:

رویا

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه میخواند

نیمه شب در کنج تنهایی :

بی گمان روزی ز راهی دور

میرسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد، پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را .

مردمان در گوش هم آهسته میگویند :

"آه او با این غرور و شوکت و نیرو"

"در جهان یکتاست"

"بی گمان شاهزاده ای والاست"

دختران سر میکشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه هاشان لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار

"شاید او خواهان من باشد"

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمیچیند

همچنان آرام و بی تشویش

میرود شادان به راه خویش

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

مقصد او،خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند :

کیست  پس این دختر خوشبخت؟

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست ! آری ! اوست !

آه ای شهزاده ! ای محبوب رویایی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر  نگاهم راه می بندد

ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه ! بشتاب ای لبت همرنگ خون

لاله ی خوشرنگ صحراییره بسی دور است

لیک در پایان این ره ، قصر پر نور است

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

میخزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

میدرخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش

میکشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

دختر خوشبخت !

 


شعر یازدهم:

روز اول

 

 روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

  

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

  

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های هو می كرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

 در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

 می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

  

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی

  

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خاست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای  از گور بر می خاست

 

 مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

 

 در سياهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه تاریک لذت بود

 

 می نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

 

 باز تصویری غبار آلود

زآن شب کوچک، شب میعاد

ز آن اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

 

 در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

  

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان، میوه های نور

یک دگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور

  

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

  

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

 

 بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم، شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 


شعر دوازدهم:

روی خاک

 

هرگز آرزو نکرده امیک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان،همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام،با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه ی گیاه

باد و آفتاب و آب رامی مکد که زندگی کند .

بارور ز میل،بارور ز درد

روی خاک ایستاده امتا ستاره ها ستایشم کنند،تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم،جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتراز سکوت ساده ی غمی است

آشیانه جستجو نمی کنمدر تنی که شبنمی است

روی زنبق تنمبر جدار کلبه ام که زندگی است

یادگارها کشیده اندمردمان رهگذر :

قلب تیرخورده،شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید،یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشستروی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

این ترانه ی من است :

دلپذیر دلنشین !

پیش از این نبوده بیش از این

 


شعر سیزدهم:

دریایی

 

یک روز بلند آفتابی

در آبی بی کران دریا

امواج تو را به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

  

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گویی که تو را به خواب دیدم

 

 از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

 

 در ما تب تند بوسه می سوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آب های لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

 

 می زد، می زد، درون دریا

از دلهره فرو کشیدن

امواج، امواج ناشکیبا

در طغیان بهم رسیدن

 

 دستانت را دراز کردی

چون جریان های بی سرانجام

لب هایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لب هام

  

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ای از بلور دیدم

خود را و تو را و زندگی را

در دایره های نور دیدم

  

گویی که نسیم داغ دوزخ

پیچید میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

  

آنگاه ز دوردست دریا

امواج به سوی ما خزیدند

بی آنکه مرا به خویش آرند

آرام تو را فرو کشیدند

 

 پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خواب ها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آب ها تراشید

 

 پنداشتم آن زمان که رازی است

در زاری و های های دریا

شاید که مرا به خویش می خواند

در غربت خود، خدای دریا

 


شعر چهاردهم:

دختر و بهار

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را

با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

 


شعر پانزدهم:

میان تاریکی

 

میان تاریکیتو را صدا کردم

سکوت بود و نسیمکه پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت،ستاره ای می رفت،ستاره ای می مرد

تو را صدا کردم،تو را صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله ی شیرمیان دستم بود

نگاه آبی ماهبه شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناکچو دود بر می خاست

ز شهر زنجره هاچون دود می لغزید

به روی پنجره ها

تمام شب،آنجامیان سینه ی من

کسی ز نومیدینفس نفس می زد

کسی به پا می خاست،کسی تو را می خواست

دو دست سر اودوباره پس می زد

تمام شب آنجاز شاخه های سیاهغمی فرو می ریخت

کسی تو را می خواند

هوا چو آواریبه روی او می ریخت

درخت کوچک منبه باد عاشق بود،به باد بی سامان

کجاست خانه باد ؟کجاست خانه باد؟

 


شعر شانزدهم:

پاییز

 

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد،آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد

وه ! چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق،شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته 

پیش رویم :

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی

کاش چون پاییز بودم،کاش چون پاییز بودم .

 


 شعر هفدهم:

سلامی دوباره

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت

سلامی ، دوباره خواهم داد .

 


  شعر هجدهم:

پوچ

 

دیدگان تو در قاب اندوه،سرد و خاموشخفته بودند

زودتر از تو،ناگفته ها رابا زبان نگه گفته بودم

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی،می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی،می کشیدی

آخرین بار،آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گو کردم

خش خش برگ های خزان را

باز خواندی،باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی،باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سال ها در دلم زیستی تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو،کیستی تو !

 


شعر نوزدهم:

وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم،تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم،خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 


 شعر بیستم:

شب و هوس

 

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمی آید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید

 

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دام های روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

 

مغروق این جوانی معصومم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازش بار

در بوسه و نگاه و هم آغوشی

 

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد، درد ساکت زیبائی

سرشار، از تمامی خود سرشار

 

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم بپیچد، پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

در لابلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفس هایش

نوشد، بنوشدم که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

 

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

درگیردم، به همهمه درگیرد

خاکسترم بماند در بستر

 

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوس ها را

 

می خواهمش دریغا، می خواهم

می خواهمش به تیره، به تنهایی

می خوانمش به گریه، به بی تابی

می خوانمش به صبر، شکیبایی

 

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب، شبی بی پایان

او، آن پرنده، شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان

 


شعر بیست و یکم :

سپیده عشق

 

آسمان هم چو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

 

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود هم چو خون به رگ هایم

 

آه ! گویی ز دخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

 

بر لبم شعله های بوسه ی تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله ی راز

 

ناشناسی درون سینه ی من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

 

آه ! باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شورافکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بی گمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم به روی دفتر خویش

جاودان باشی، ای سپیده ی عشق

 


شعر بیست و دوم:

سیب(۲)

 

من به تو خندیدمچون که میدانستم

تو به چه دلهره ای از باغچه ی همسایهسیب را دزدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمیدانستی باغبان باغچه ی همسایهپدر پیرمن است .

من به توخندیدم

تا که با خنده به تو،پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیکلرزه انداخت به دستان من و

سـیب دندان زده از دسـت من افتاد به خاک

دل من گفت : برو

چون نمی خواست به خاطر سپاردگریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاستکه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنانمیدهد آزارام

و من اندیشه کنان غرق دراین پندارم

که چه میشداگرباغچه خانه ی ماسیب نداشت !

 

ناگفته های باغبان :

من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟

من گمانم این بودکه یکی بیگانه

 با دلی هرزه و داسی در دست

در پی کندن ریشه از خاک،سر ز دیوار درون آورده

مخفی و دزدانه

تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پی ات

و فکندم بر تو نگهی خصمانه

من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست

غیر این سیب و درختان در باغ

به دلم بود هراسی که سترون ماندشاخ نوپای درخت خانه

و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب

دختر پاکدلم، مستانه !

من به خود می گفتم: دل هر کس دل نیست

هان مبادا که برند از باغت

ثمر عمر گرانمایه ی تو

گل کاشانه تو

آن یکی دختر دردانه تو

ناکسان، رندانه

و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست

بعد افتادن آن سیب به خاک

بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم

و تو رفتی و هنوزسالها هست که در قلب من آرام آرام

خون دل می جوشد

که کسی در پس ایام ندید

باغبانی که شکست بی صدا، مردانه .

 


شعر بیست و سوم :

ای ستاره ها

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سرنهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای ساکنان خاک

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین سپس به عاشقانِ با وفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز این جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 


شعر بیست و چهارم :

دنیای سایه ها

 

شب به روی جاده نمناک

سایه های ما ز ما گویی گریزانند

دور از ما در نشیب راه

در غبار شوم مهتابی که می لغزد

سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک

سوی یگدیگر به نرمی پیش می رانند

شب به روی جاده نمناکدر سکوت خاک عطرآگین

ناشکیبا گه به یکدیگر می آویزند

سایه های ما همچو گل هایی که مستند از شراب شبنم دوشین

گویی آنها در گریز تلخشان از ما

نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم

نغمه هایی را که ما با خشمدر سکوت سینه می رانیم

زیر لب با شوق می خوانند

لیک دور از سایه ها

بی خبر از قصه دلبستگی هاشان،از جدایی ها و از پیوستگی هاشان

جسم های خسته ما در رکود خویش،زندگی را شکل می بخشند .

شب به روی جاده نمناک

ای بسا پرسیده ام از خود

«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»

«یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»

از هزاران روح سرگردان

گرد من لغزیده در امواج تاریکی

سایه من کو؟

«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»

سایه من کو؟سایه من کو؟

 من نمی خواهمسایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهماو بلغزد دور از من روی معبرها

یا بیفتد خسته و سنگینزیر پای رهگذرها

او چرا باید به راه جستجوی خویشرو به رو گرددبا لبان بسته درها؟

او چرا باید بساید تنبر در و دیوار هر خانه؟

او چرا باید ز نومیدی پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟

آه ! ای خورشید !سایه ام را از چه از من دور می سازی؟

: از تو می پرسم

تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندان است یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب،سایه روح سیاه کیست؟

او چه می گوید ؟او چه می گوید؟

خسته و سرگشته و حیرانمی دوم در راه پرسش های بی پایان .

 


شعر بیست و پنجم :

عروسک کوکی(سیگار)

 

بیش از اینها ، آه ! آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

میتوان ساعات طولانی  با نگاهی چون نگاه مردگان

 ثابت خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان،در گلی بیرنگ،بر قالی 

در خطی موهوم،بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک،پرده را یکسو کشید

و دید در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای،میدان خالی را با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

میتوان بر جای باقی ماند در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

میتوان فریاد زد با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه :

" دوست میدارم "

میتوان در بازوان چیره ی یک مرد،ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره ی چرمین،با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست،یک دیوانه،یک ولگرد،عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت،پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

میتوان یک عمر زانو زد با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب،حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم تو را در پیله ی قهرش،دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی مانده ی یک روز،نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان با صورتک ها،رخنه ی دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

میتوان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت،با تنی انباشته از کاه،سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزه ی دستی،بی سبب فریاد کرد و گفت :

" آه ! من بسیار خوشبختم "

 


  شعر بیست و ششم:

وهم سبز

 

تمام روز را در آیینه گریه میکردم

بهار،پنجره ام را به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی و های و هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گویی  در عمق گودترین لحظه های تیره ی همخوابگی نفس میزد

حصار قلعه ی خاموش اعتماد مرا فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را به نام میخواندند

تمام روز نگاه من به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان به انزوای بی خطر پناه می آورند

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده  به نقطه ی  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب ؟ و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش،ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بام های آفتابیتان تاب میخورند

مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا به بوی شیر تازه می آمیزد

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش،ای نعل های خوشبختی

و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو و قطره های خون تازه می آراید

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت :

" نگاه کن ! تو هیچگاه پیش نرفتی ! تو فرو رفتی !

 


شعر بیست و هفتم :

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت،زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش .

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آمد،در کوچه باد می آمد

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگ هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را  تکرار می کنند:

سلام  ، سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم .

 در آستانه فصلی سرد،در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

صبور ، سنگین ، سرگردان ، فرمان ایست داد ؟

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست

او هیچوقت زنده نبوده است.

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد انزوا در باغ های پیر کسالت می چرخند

و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد !

آنها ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را در آب های جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده ها نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد

باد می آمد

ستاره های عزیز ، ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم

و آنگاه خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

 من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون،چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد و همچنین  شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است

که همچنان که تو را میبوسند

در ذهن خود طناب دار تو را میبافند !

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای است

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد  

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

و من در آینه میدیدش که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم .

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک ران هایش میرفت

گویی بکارت رییای پرشکوه مرا با خود بسوی بستر میبرد .

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 انسان پوک،انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ، سنگین ، سرگردان .

 در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را تکرارمی کند

سلام ، سلام

آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب،پشت شیشه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش،ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

 من از کجا می آیم ؟

من از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم !

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغ ها را از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم،مرا به سوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره ها مقوایی به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده است .

سکوت چیست ، چیست ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم

اما زبان گنجشکان،زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است .

زبان گنجشکان یعنی : بهار ، برگ ، بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم ، عطر ، نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

 این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید میرود و ساعت همیشگی اش را

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمیداند

آغاز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده است .

پس آفتاب سرانجام  در یک زمان واحد بر هر دو قطب ناامید نتابید .

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

. و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند

 جنازه های خوشبخت،جنازه های ملول،جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و ...

آه !

چه مردمانی در چهار راهها نگران حوادثند

و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد.

  من از کجا می آیم؟

 به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره،همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

  ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد.

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار .


 http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  واژگان دشوار: ۱- دفترهای شعری اسیر،عصیان،دیوار،ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و تولدی دیگر را خواندم.اما خبری از این شعر نبود!این شعر به فروغ فرخزاد منسوب است.۲-این شعر را فروغ فرخزاد،در جواب شعر حمید مصدق سروده است.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی:اشعار فروغ فرخزاد،نمونه شعر فروغ فرخزاد،شاعر فروغ فرخزاد،شعرهای فروغ فرخزاد،شعری از فروغ فرخزاد،یک شعر از فروغ فرخزاد،گزیده اشعار فروغ فرخزاد،گزینه اشعار فروغ فرخزاد،گلچین اشعار فروغ فرخزاد،بهترین و زیباترین اشعار فروغ فرخزاد،اشعار ناب فروغ فرخزاد،اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد،فروغ فرخزاد شعر عاشقانه،فروغ فرخزاد زن،اشعار فروغ فرخزاد درباره زن،فروغ فرخزاد سکوت،شعر فروغ فرخزاد  ساعت چهار بار نواخت،شعر زمستان فروغ فرخزاد،فروغ فرخزاد زنی تنها،شعر زندان،فروغ فرخزاد،شعر من زنم فروغ فرخزاد،دوست داشتن فروغ فرخزاد،فروغ فرخزاد درخت،فروغ فرخزاد و پاییز،فروغ فرخزاد و عشق، فروغ فرخزاد سیگار،فروغ فرخزاد ستاره،فروغ فرخزاد سبز،فروغ فرخزاد و حمید مصدق.

Forough Farrokhzad،quotes،poems،poetry.

دیدگاه ها برای این مطلب

نوشته شده توسط : الناز
تاریخ : 1397/2/28


نظر :
واقعا عالی بود
فروغ تکرار نشدنی
مرسی
پاسخ :
نوشته شده توسط : مونا
تاریخ : 1396/12/25


نظر :
سلام اپ نمیکنی ک هییی
پاسخ : سلام.داریم پست های قدیمی رو تکمیل میکنیم.مشکلات پست ها برطرف بشه مطالب جدید میذاریم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی