شعری از بلا آخمادولینا

ادبستان شعر و هنر

شعری از بلا آخمادولینا

پانزده پسر

و شاید بیشتر یا کمتر شاید

با ترس و لرز در گوشم نجواکردند:

"برویم سینما؟موزه برویم؟"

جواب همه را کم و بیش چنین دادم:

"وقت ندارم."

پانزده پسر

گل حسرت به من هدیه کردند

پانزده پسر با صدایی لرزان

گفتند:

"تا آخر دنیا دوستت خواهیم داشت"

جواب همه را کم و بیش چنین دادم:

"ببینیم!" .

پانزده پسر

زندگی آرامی دارند

دیگر نه گل هدیه می دهند،نه نامه می نویسند،نه حسرت می خورند.

دخترانی را دوست دارند

برخی زیباتر از من،بعضی کمتر از من زیبا.

پانزده پسر

در اوج رهایی مرا می بینند

و از ورای خواب و ناهار و شام روزانه شان سلامم می کنند.

آخرین پسر!

بیهوده سراغ من آمده ای

گل های یخ تو را در گلدان می گذارم

تا حباب های نقره ای،ساقه هایشان را بپوشاند.

اما تو نیز دوستم نخواهی داشت

خود را رها خواهی کرد

 و آنگاه با من چون یک برتر سخن خواهی گفت

و من از تو دور خواهم شد ، دور

 و در خیابان ها از دیده ها گم.

 

"برگردان:احمد پوری"


واژگان کلیدی:اشعار بلا آخمادولینا،نمونه شعر بلا آخمادولینا،شاعر بلا آخمادولینا،شعرهای بلا آخمادولینا،شعری از بلا آخمادولینا،یک شعر از بلا آخمادولینا،شعرهای ترجمه شده به فارسی بلا آخمادولینا،سروده های برگردان به پارسی بلا آخمادولینا،بلا آخمادولينا،شاعر روس،شاعر کشور روسیه،شاعره روس،شاعر زن روس،شعر روسی،شاعر زن کشور روسيه.

Bella Akhmadulina،poems،quotes

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی