اشعار بتول مبشری

ادبستان شعر و هنر

اشعار بتول مبشری

شعر نخست :

 

روزی پشیمان می شوی آن روز خیلی دیر نیست

روزی که دیگر قلب من با عشق تو درگیر نیست

 

آن روز می بوسی مرا در قاب عکس ساکتی

زل می زنی چشم مرا سهم ات بجز تصویر نیست

 

با گریه می گویی بیا با بغض می خوانی مرا

دیر است دیگر،حس من بر پای تو زنجیر نیست

 

پُک می زنی یاد مرا با طعم سیگار و جنون

می سوزی از آهی که خود گفتی که دامن گیر نیست

 

روزی میان اشک و خون هم پای شعرم می دَوی

با درد می گویی به خود دیگر مرا پیگیر نیست

 

آن روز تنها می شود هم تخت و هم پیراهنت

می خواهی ام می خواهی ام لیکن دگر تقدیر نیست

 

با او به خلوت می روی با او بَغل می نوشی

پایان آن مستانگی جز ناله ی شبگیر نیست

 

آن روز می کوبی به در آشفته و آشفته تر

حسرت عذابت می دهد قلب تو بی تقصیر نیست

 

روزی نشانی مرا از کوچه ها می پرسی

راهت نمی افتد به من،خودکرده را تدبیر نیست

 


  شعر دوم :

 

چه دورم از نفس هایت چه از تب کردنم دوری

چه بی رحمانه تن دادی به این دوری مجبوری


تو را در خواب می بینم میان عطر گندم زار

که می بوسی نگاهم را نه در قابی نه هاشوری


تو را در خواب می بینم شمالی می شود حالم

شمال شعرهای من ! عجب احساس مغروری


ببین باران که می بارد تو از ذهنم نمی افتی

چه ردی مانده از یادت چه زخم تلخ و ناسوری


به جز من با کدامین زن گناه سیب را شستی ؟

در آغوش که لغزیدی به تاکستان انگوری ؟


صدایم کن صدایم کن حریری می شوم با تو

صدایم کن به آوازی به شور ساز و تنبوری


زمانی بوسه هایم را به آغوش تو می دادم

ولی حالا چه ؟ دست باد عجب تصویر ناجوری


تو را چون روزهای دور پر از دلشوره می خواهم

تو را نزدیک می خواهم نگو دوری و مجبوری

 


   شعر سوم :

 

دوباره امشب آمدی که بغض بالشم شوی

که شعله ور کنی مرا لهیب سرکشم شوی

کنار تخت و بسترم به من بگو چه می کنی

چرا سرک کشیده ای که میل شورشم شوی

 

پس از تو از شراب من کسی پیاله ای نخورد

کسی به جز خیال تو مرا به خلوتم نبرد

از این اتاق همهمه کسی عیادتی نکرد

مسیر هر مسافری به مقصد تنم نخورد

 

نمی شود نمی شود که شب به شب خطر کنی

به اشک وا دهی مرا به گریه جان به سر کنی

بیای و باز گم شوی به غم حواله ام دهی

من نفس بریده را مدام در به در کنی

 

گذشته از گناه تو به پی نوشت سال ها

مرا به عمد خط زدن گذشتن از مجال ها

تو در کنار دیگری دچار جرم خانگی

و سهم بی کسی من خیال با محال ها

 

برو دوباره هم برو به بسترش گناه کن

تو خوب زخم می زنی دوباره اشتباه کن

دوباره رختخواب او به آتش جنون بکش

برو به داغ بوسه ها تن و لبش سیاه کن

 

چه حس تلخ مبهمی به جان امشبم گرفت

بهانه شد عبور تو ببین مرا غم ام گرفت

چهار فصل عاشقی تداعی گذشته شد

بین دوباره عاصی ام جنون امشب ام گرفت

 


 شعر چهارم :

 

حالِ تنهایی من غمزده و طوفانی است

به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی است

 

در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند

مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی است

 

مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ

چارفصلِ دل من در خطر ویرانی است

 

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست

ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی است

 

هرکه دستی به دلم زد،سر بی مهری داشت

پای هر دل زدنم کوبش سرگردانی است

 

به سرم هست از این شهر خودی کُش بروم

که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی است

 

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم

همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی است

 

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود

سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی است

 

عشق در باور من آبی آرامش نیست

خط به خط مثنوی درد عجب طولانی است

 

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد

مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی است

 

کو هوایی که کمی شعر و نفس تازه کنم

تا توهم نزنم یوسف من کنعانی است

 

سدر و کافور دوایی است بر این خاطر تنگ

مرگ در می زند و سفسطه نافرمانی است


  http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی : اشعار بتول مبشری،نمونه شعر بتول مبشری،شاعر بتول مبشری،شعرهای بتول مبشری،شعری از بتول مبشری،یک شعر از بتول مبشری،غزل بتول مبشری،غزلیات بتول مبشری،غزل های بتول مبشری،غزلی از بتول مبشری،بتول مبشري.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی