اشعار ناصر فیض

ادبستان شعر و هنر

اشعار ناصر فیض

شعر نخست :

 

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میان این همه بیگانه یار من باشی

 

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آن که شما غمگسار من باشی

 

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

 

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر

خطاست این که تو در اختیار من باشی

 

ولی نه! من که در اینجا دچار پاییزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

 

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

 

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 


شعر دوم :

 

 

می خواهمت،می دانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

 

دیگر شدی هرچند ، اما من همانم

آری همان شوری که دیگر در سرت نیست

 

من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

 

من آسمانی بی کران،روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست

 

ای کاش از آغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

 


شعر سوم :

 

 

من بغض سنگینم، سکوتم، تو صدایم باش

حرفی بزن! هنگامه ی آوازهایم باش

 

 آنجا تو، اینجا هر چه از من دور و بیگانه است

ای دور نزدیک! ای همین جا! آشنایم باش

 

 یک سو خدا، یک سو پُر از اهریمن و طوفان

وقتی خدایی نیست با من، ناخدایم باش

 

 دنبال خود می گردم و گم می شوم در خویش

در جاده های سمت پیدا پا به پایم باش

 

 تا با جنون و عشق درگیرم،صدایم کن

تا بشکنم در خویش، فریاد رهایم باش

 

 من آنکه می خواهی برایت می شوم اما

تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش

 


اشعار طنز

شعر نخست:

 

 

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم


گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم


در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم


وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم


باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم


وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم


عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم



با من برادران زنم خوب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم


دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم


ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم



دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

 


شعر دوم :

 

 

گر چه گاهى با کمى اصرار،پیدا مى شود

هر چه مى خواهید در بازار،پیدا مى شود

 

گر چه نرخش اندکى بالاست! در ایران دلار

کورىِ چشمان استکبار پیدا مى شود

 

دار، نایاب است اگر،مجرم در این کشور کم است

مجرمى باشد،یقیناً دار پیدا مى شود

 

مشکل کار وطن حل شد،خدا را شاکریم

گر چه گاهى چند تن بیکار پیدا مى شود

 

گاه مشکل نیست چیزى، جز معاشى مختصر

گر معاش آید خودش امرار پیدا مى شود

 

از در و دیوار گل مى بارد،این پُر واضح است

گاه در باغ پر از گل خار پیدا مى شود

 

عاشق صادق در این عالم شبیه کیمیا است

عاشق آدم وار باشد ! یار پیدا مى شود

 

حمل ونقل کشورى هم مرتفع شد مشکلش

هر کجا حمال باشد،بار پیدا مى شود

 

مى بخور!منقل بسوزان!مردم آزارى بکن

مختصر حاشا کنى دیوار پیدا مى شود

 

در تمام خاک ایران یک نفر بیمار نیست

سهو کردم!نرگس بیمار پیدا مى شود

 

پول اگر افتاد دستت،مى توانى کت بخر

کت که باشد،خود به خود شلوار پیدا مى شود

 

گاه اگر با مصلحت بالا و پایین مى کنند

اشتباهى ساده در آمار پیدا مى شود

 

گر ببینى یک نفر افتان و خیزان مى رود

سنگ گاهى در ره هموار پیدا مى شود

 

فرصتى باشد براى جمع ثابت مى کنم

دزد در هر ثابت و سیار پیدا مى شود

 

من نمى فهمم ولى، در بعضى از اوقات روز

با چه جرئت دزد در انظار پیدا مى شود

 

از قوانین طبیعت لحظه اى غافل مباش

خر که باشد ، کم کمک افسار پیدا مى شود

 

آن چه بر ما مى رود از ماست!باور مى کنى؟

آستینت را بگردى مار پیدا مى شود

 

فرصتى پیدا شد و شعرى سرودم ،چون رفیق

فرصتى مانند این یکبار پیدا مى شود

 


 شعر سوم :

قفل و کلید

 

وا می‌شود به عادت معمول با کلید

هر قفل و در، به دست شما هست تا کلید

 

درها بدون شک، همگی باز می‌شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

 

در را برای باز شدن آفریده‌اند

اما به شرط آن که بود با شما کلید

 

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید

 

از اتفاق‌های درون اتاق‌ها

 دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید

 

درها همیشه مسئله دارند  جالب است

از راه قفل رابطه دارند با کلید

 

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا کلید

 

تا بوده، بوده یک تنه مشکل‌تراش، قفل

تا بوده، بوده یک سره مشکل‌گشا، کلید

 

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید

 

گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا،کلید

 

زیرا به هیچ درد پس از آن نمی‌خورد

قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید

 

گاهی که در به سعی خودش باز می‌شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید

 

این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید

حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید

 

آدم برای کار مهم، گاه لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

 

من خانه‌ام نمونه یک جای ساکت است

حتی درون قفلش، ندارد صدا،کلید

 

هرگز یکی به قفل در ما نمی‌خورد

بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید

 

این راز خلقت است که جفت است هر چه هست

یعنی بدون قفل ندارد بقا کلید

 

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق

کی می‌شدند این همه درگیر با کلید

 

از قفل کهنه می‌شود آموخت عشق را

آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید

 

هرگز جدا نمی‌کند آن قفل را ز خویش

وقتی چشیده مزه یک قفل را کلید

 

هر قفل با کلید خودش باز می‌شود

دارد بدون شک همه قفل‌ها کلید

 

مشکل گشودن است و گره باز کردن است

کارش همیشه هست در این راستا کلید

 

گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش

هرگز مکن به داخل آن بی‌هوا کلید

 

وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست

بردن درون مسئله تا انتها، کلید

 

یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک

از جا تکان نمی‌دهد آن قفل را کلید

 

وقتی کلید می‌شکند در درون قفل

از در بلند می شود آواز واکلید

 

با این شکستن است که یک‌باره می‌کند

در راه قفل جان خودش را فدا،کلید

 

غیر از درون قفل خودش من شنیده‌ام

باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

 

دل می زند به ورطه دریای قفل‌ها

وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

 

یارب روا مدار که بیگانگان کنند

هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید

 

روزی گره ز کار دلش باز می‌شود

قفلی که می‌کند همه شب ذکر یا کلید

 

بی‌شک کلید هست شریک گناه قفل

وقتی مسلم است برایش خطا،کلید

 

از قفل، با کلید، درست استفاده کن

کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

 

یک عمر می‌توان سخن از قفل یار گفت

پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

 

گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی

در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید

 

مفهوم پشت پرده آن را شکافتم

چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

 

تا وا کنم طلسم مضامین بکر را

کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

 

بادا همیشه باب فتوحش گشاده‌تر

صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید

 

صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند

تا صبح می‌دهد همه‌شان را شفا، کلید

 

یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا

ای مظهر رفافت و مهر و وفا،کلید

 

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من

کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

 

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

یارب عنایتی کن و بفرست، شاکلید

 


شعر چهارم :

مثنوی هفتاد من

 

مَن اگر با مَن نباشم می شوم تنها ترین

کیست با مَن گر شوم مَن باشد از مَن ماترین

 

مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است

آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است

 

مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !

ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !

 

هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای

مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای

 

هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد

این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

 

ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی

هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی

 

مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست

هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

 

کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر

این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟

 

زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست

ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست

 

راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام

بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟

 

در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد " مَن "

 


شعر پنجم:

درباره علیرضا قزوه

 

 

با سر آمد عليرضا قزوه

شد سر آمد عليرضا قزوه

 

همه بايد به يك طرف بروند

تا شود رد عليرضا قزوه

 

شعرهايش در ابتدا بودند

يك مجلد عليرضا قزوه

 

چاپ آثار او پس از چندي

شد مجدد عليرضا قزوه

 

نيست جايي و نيست ارگاني

كه نباشد عليرضا قزوه

 

شك ندارم كه بيش تر از صد

شغل دارد عليرضا قزوه

 

بيت رهبر عليرضا قزوه

توي مرقد عليرضا قزوه

 

هر كجا مي روي پي كاري

مي رسد عد! عليرضا قزوه

 

كنگره نيست كنگره ، وقتي

كه ندارد عليرضا قزوه

 

هيچكس مصرعي نخواهد خواند

تا نيايد عليرضا قزوه

 

نمره ي ديگران اگر شد بيست

شد ولي صد عليرضا قزوه

 

به يقين رشد كرده از هر حيث

خاصه از قد عليرضا قزوه

 

شكر ايزد كه زن گرفت و نماند

يك مجرد عليرضا قزوه

 

بوق تك تك تمام شاعرها

بوق ممتد عليرضا قزوه

 

يك نفر گفت:مخلصيم آقا

گفت:باشد،عليرضا قزوه

 

واي بر حال تو اگر با تو

بشود بد عليرضا قزوه

 

من كه مي ترسم از عواقب آن

به محمد،عليرضا قزوه

 

قزوه يک شاعر است اما ، كاش ...

هيس! آمد عليرضا قزوه


واژگان کلیدی: اشعار ناصر فیض،نمونه شعر ناصر فیض،شاعر ناصر فیض،شعرهای ناصر فیض،شعری از ناصر فیض،یک شعر از ناصر فیض،غزل ناصر فیض،غزلیات ناصر فیض،غزل های ناصر فیض،غزلی از ناصر فیض،اشعار طنز ناصر فیض،اشعار عاشقانه ناصر فیض،شعر عاشقانه ناصر فیض،ناصر فیض قفل و کلید،ناصر فیض عوض کنم،عکس ناصر فیض،ناصر فیض عاشقانه،ناصر فیض هفتاد من،ناصر فیض مثنوي هفتاد من،ناصر فیض و مثنوي هفتاد من،ناصر فیض کلید،ناصر فیض شعر کلید،شعرهاي ناصر فیض،ناصر فیض شعر زیبا،ناصر فیض طنزپرداز،ناصر فیض شعر طنز،شعر ناصر فیض درباره ی علیرضا قزوه،شعر ناصر فیض برای علیرضا قزوه،ناصر فیض طنز،ناصر فیض،ناصر فیض شعر طنز،ناصر فیض اشعار طنز،ناصر فیض شاعر و طنزپرداز،ناصر فیض شاعر طنزپرداز،ناصر فیض برادر زن،ناصر فیض برادران زنم،ناصر فیض و هفتاد من،ناصر فیض و علیرضا قزوه،ناصر فیض و مثنوي هفتاد من 

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی