اشعار هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

ادبستان شعر و هنر

اشعار هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

شعر نخست:

 

به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
 
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم


تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم


نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم

زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم


حريفان هر يک آوردند از سودای خود سودی

زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم


 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی

 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم


مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت

بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم


به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من

از اين ره بر نمی گردم كه چون شمع سحر رفتم


تو رشک آفتابی كی به دست سايه می آیی

دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

 


شعر دوم:

 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت 

 

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 

 

 آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند 

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 

 

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

 گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت 

 

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 

 

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 

 

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 

 

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

 


شعر سوم:

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت 

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

 چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 

 بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

 دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

 همنوای دل من بود به تنگام قفس 

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 


شعر چهارم:
ارغوان
 

ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من

 آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا؟ 

يا گرفته است هنوز ؟

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است 

 آفتابی به سرم نيست

 از بهاران خبرم نيست 

آنچه می بينم ديوار است

آه اين سخت سياه 

آن چنان نزديک است

 كه چو بر می كشم از سينه نفس 

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته كه پرواز نگه 

در همين يک قدمی می ماند

 كور سویی ز چراغی رنجور 

قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم می گيرد 

 كه هوا هم اينجا زندانی ست

 هر چه با من اينجاست 

 رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز 

گوشه چشمی هم

بر فراموشی اين دخمه نينداخته است 

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعی خاموش شده 

باد رنگينی در خاطر من

گريه می انگيزد 

ارغوانم آنجاست

 ارغوانم تنهاست 

ارغوانم دارد می گريد

چون دل من كه چنين خون ‌آلود 

هر دم از ديده فرو می ريزد

ارغوان 

 اين چه رازی است كه هر بار بهار

با عزای دل ما می آيد ؟ 

 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

 وين چنين بر جگر سوختگان 

 داغ بر داغ می افزايد ؟

ارغوان پنجه ی خونين زمين 

دامن صبح بگير

 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس 

كی بر اين درد غم می گذرند ؟

 ارغوان خوشه ی خون 

 بامدادان كه كبوترها

 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند 

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگير

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب كه هم پروازان 

نگران غم هم پروازند

ارغوان بيرق گلگون بهار 

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

ياد رنگين رفيقانم را

 بر زبان داشته باش 

 تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من

 


شعر پنجم:

 

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

 

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

 

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

 

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

 

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

 

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

 

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

 

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

 

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است

 


شعر ششم:
 
 
 ای عشق همه بهانه از توست 
 
 من خامشم این ترانه از توست 
 

 آن بانگ بلند صبحگاهی 

 وین زمزمه ی شبانه از توست 
 

 من انده خویش را ندانم 

 این گریه ی بی بهانه از توست 
 

 ای آتش جان پکبازان 

 در خرمن من زبانه از توست 
 

افسون شده ی تو را زبان نیست 

 ور هست همه فسانه از توست 
 

 کشتی مرا چه بیم دریا ؟

 توفان ز تو و کرانه از توست 
 

 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست 

 مست از تو ، شرابخانه از توست 
 

 می را چه اثر به پیش چشمت ؟

 کاین مستی شادمانه از توست 
 

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

رام است که تازیانه از توست 
 

 من می گذرم خموش و گمنام 

 آوازه ی جاودانه از توست 
 

 چون سایه مرا ز خک برگیر 

 کاینجا سر و آستانه از توست 
 

شعر هفتم:

 

در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند

به دشت پـر ملال مـا پـرنده پـر نمی زند

 

يـكی زشـب گرفتگان چـراغ بـر نمی كند

كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

 

نشسته ام در انتظار اين غـبار بی سـوار

دريغ كـز شبی چنين سـپيده سـر نمی زند

 

دل خراب من دگـر خراب تـر نمی شود

كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند

 

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم

يـكی صلای آشـنا بـه رهگـذر نـمی زند

 

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات

بـرو کـه هـيچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند

 

نه سايه دارم و نه بر، بيفکنندم سزاست

اگر نه بـر درخت تـر کسی تـبـر نمی زند 


 واژگان کلیدی: اشعار هوشنگ ابتهاج،نمونه شعر هوشنگ ابتهاج،شعرهای هوشنگ ابتهاج،شاعر هوشنگ ابتهاج،غزل هوشنگ ابتهاج،غزلیات هوشنگ ابتهاج،غزل های هوشنگ ابتهاج،شعری از هوشنگ ابتهاج،یک شعر از هوشنگ ابتهاج،غزلی از هوشنگ ابتهاج،مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج،حبسیه هوشنگ ابتهاج،گزینه اشعار ناب هوشنگ ابتهاج،عاشقانه ها هوشنگ ابتهاج،شعر نو هوشنگ ابتهاج،ه.ا.سایه،ه الف سایه،گزیده بهترین و زیباترین سروده های هوشنگ ابتهاج..

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی