اشعاری از ایرج میرزا

ادبستان شعر و هنر

اشعاری از ایرج میرزا

شعر نخست:

 

طبع من این نکته چه پاکیزه گفت
سهل بود خوردن افسوسِ مفت

 

مردم این ملک ز که تا به مه
هیچ ندانند جز احسنت و زه

 

هر کسی اندر غم جان خود است
فارغ از اندیشه ی نیک و بد است

 

بعد که مُردم،همه یادم کنند
رحمت وافر به نهادم کنند

 

زانچه پس از مرگ برایم کنند
کاش کمی حین بقایم کنند

 

دل به کف غصه نباید سپرد
اول و آخر همه خواهیم مرد

 

 


شعر دوم:

 

هيچ يادم نرود اين معنی

 

كه مرا مادر من نادان زاد

 

پدرم نيز چو استادم ديد

 

گشت از تربيت من آزاد

 

پس مرا منت از استاد بود

 

كه به تعليم من استاد استاد

 

هر چه می دانست آموخت مرا

 

غير یک اصل كه ناگفته نهاد

 

قدر استاد نكو دانستن

 

حيف استاد به من ياد نداد

 

گر بمرد است،روانش پر نور

ور بود زنده،خدايش يار باد

 


شعر سوم:

 

عید نوروز و اول سال است

روز عیش و نشاط اطفال است

 

همه آن روز رخت نو پوشند

چای و شربت به خوشدلی نوشند

 

پسر خوب روز عید اندر

 

روز اول به خدمت مادر

 

دست بر گردنش کند چون طوق

 

سرو دستش ببوسد از سر شوق

 

گوید این عید تو مبارک باد

 

صد چنین سال نو ببینی شاد

 

بعد آید به دست بوس پدر

 

بوسه بخشد پدر به روی پسر

 

پسر بد چو روز عید شود

 

از همه چیز ناامید شود

 

نه پدر دوست داردش نه عمو

 

نه کسی عیدی آورد بر او

 

عیدی آن روز حق آن پسر است

 

که نجیب و شریف و باهنر است

 


 شعر چهارم:

 

 

داشت عباس قلی خان پسری

پسر بی ادب و بی هنری

 

اسم او بود علی مردان خان

کلفت خانه ز دستش به امان

 

هر چه می گفت له له لج می کرد

دهنش را به له له کج می کرد

 

هر چه می دادند می گفت کم است

مادرش مات که این چه شکم است

 

هر کجا لانه گنجشکی بود

بچه گنجشک درآوردی زود

 

پشت کالسکه مردم می جست

دل کالسکه نشین را می خست

 

هر سحرگه دم در بر لب جو

بود چون کرم به گل رفته فرو

 

بس که بود آن پسره خیره و بد

همه از او بدشان می آمد

 

نه پدر راضی بود از او نه مادر

نه معلم نه له له نه نوکر

 

ای پسر جان من این قصه بخوان 

تو نشو مثل علی مردان خان

 


شعر پنجم:

 

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌ 

كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌ 


هركجا بیندم‌ از دور كند 

چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌ 


با نگاه‌ غضب‌ آلود زند 

بر دل‌ نازك‌ من‌ تیر خدنگ‌ 


مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌ 

شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌ 


نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا 

تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌ 


گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌ 

باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌


روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌ 

دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌ 


گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌ 

تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌ 


عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار 

نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌ 


حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد 

خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌ 


رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌ 

سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌


قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود 

دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌ 


از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌ 

و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌


وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز 

اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌ 


از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود 

پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌ 


دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ 

آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌: 


آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌ 

آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

 


شعر ششم:

 

ابليس شبی رفت به بالين جوانی

آراسته با شكل مهيبی سر و بر را


گفتا كه: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار 

بايد بگزينی تو يكی زين سه خطر را


يا آن پدر پير خودت را بكشی زار 

يا بشكنی از خواهر خود سينه و سر را 


يا خود ز می ناب كشی يک دو سه ساغر 

تا آن كه بپوشم ز هلای تو نظر را



لرزيد ازين بيم جوان بر خود و جا داشت 

كز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را


گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزيزند 

هرگز نكنم ترک ادب اين دو نفر را 


ليكن چون به می دفع شر از خويش توان كرد 

می نوشم و با وی بكنم چاره ی شر را» 


جامی دو بنوشيد و چو شد خيره ز مستی

هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را 


ای كاش شود خشک بن تاک خداوند 

زين مايه ی شر حفظ كند نوع بشر را

 


شعر هفتم:

 

كلاغی به شاخی شده جای گير

 

به منقار بگرفته قدری پنير

 

يكی روبهی بوی طعمه شنيد

به پيشآمد و مدح او برگزيد

 

بگفتا سلام ای كلاغ قشنگ

كه آیی مرا در نظر شوخ و شنگ

 

اگر راستی بود آوای تـــو

به مانند پرهای زيبای تــو

 

در اين جنگل اندر سمندر بُدی

بر اين مرغ ها جمله سرور بُدی

 

ز تعريفِ روباه شد زاغ،شاد

ز شادی نياورد خود را به ياد

 

به آواز كردن دهان برگشود

شكارش بيـفتاد و روبه ربود

 

بگفتا كه ای زاغ اين را بدان

كه هر كس بُود چرب و شيرين زبان

 

خورد نعمت از دولتِ آن كسی

كه گفت او گوش دارد بسی

 

چنان چون به چربی نطق و بيان

گرفتم پنير تو را از دهان

 


شعر هشتم:

شعر سنگ مزار ایرج میرزا

 

ای نکویان که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید


اینکه خفته است در این خاک منم
ایرجم،ایرج شیرین سخنم


مدفن عشق جهان است اینجا
یک جهان عشق نهان است اینجا

 

آنچه از مال جهان هستی بود
صرف عیش و طرب و مستی بود


عاشقی بوده به دنیا فن من
مدفن عشق بود مدفن من


هر که را روی خوش و خوی نکوست
مرده و زنده ی من عاشق اوست


من همانم که در ایام حیات
بی شما صرف نکردم اوقات


تا مرا روح و روان در تن بود
شوق دیدار شما در من بود


بعد چون رخت ز دنیا بستم
باز در راه شما بنشستم


گر چه امروز به خاکم مأواست
چشم من باز به دنبال شماست

 

بنشینید بر این خاک دمی
بگذارید به خاکم قدمی

 

گاهی از من به سخن یاد کنید
در دل خاک دلم شاد کنید

 


شعر نهم:

 

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

 

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

 

ز جان محبوبتر دارش که دارد

ز جان محبوبتر بیچاره مادر

 

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

 

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

 

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

 

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

 

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

 

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش ز سر بیچاره مادر

 

اگر یک سرفه ی بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

 

برای اینکه شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

 

دو سال از گریه ی روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

 

چو دندان آوری،رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

 

سپس چون پا گرفتی،تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

 

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

 

به مکتب چون روی تا  بازگردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

 

و گر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به دربیچاره مادر

 

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

ز مادر بیشتر،بیچاره مادر

 

تمام حاصلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

 


شعر دهم:

 

ای خدا باز شب تار آمد

نه طبیب و نه پرستار آمد

 

باز یاد آمدم آن چشم سیاه

آن سر زلف و بُناگوش چو ماه

 

دردم از هر شب پیش افزون است

سوزش عشق ز حد بیرون است

 

تندتر گشته ز هر شب تب من

بدتر از هر شب من امشب من

 

نکند یاد من آن شوخ پسر

نه به زور و نه به زاری و نه زر

 

کارِ هر درد دگر آسان است

آه از این درد که بی درمان است

 

یا رب آن شوخ دگر باز کجاست ؟

کاتش از جان من امشب برخاست

 

باز چشم که بر او افتاده است

که دلم در تک و پو افتاده است

 

به بساط که نهاده است قدم؟

که من امشب نشکیبم یک دم

 

بر دلم دایم از او بیم آمد

تِلْگِرافاتْ که بی سیم آمد

 

ساعت ده شد و جانم به لب است

آخر ای شوخ بیا نصف شب است

 

گر نیایی تو شوم دیوانه

عاشقم بر تو، شنیدی یا نه ؟

 

هر چه گفتی تو اطاعت کردم

صرف جان، بذل بضاعت کردم

 

حق تو را نیز چو من خوار کند

به یکی چون تو گرفتار کند

 

دوری و بی مزگی باز چرا ؟

من که مُردم ز فراقت دِ بیا !

 

بکشی هم چو من آه دگری

بشوی چشم به راه دگری

 

تا تو هم لذت دوری نچشی

دست از کشتن عاشق نکشی

 

این سخن ها به که می گویم من ؟

چاره دل ز که می جویم من ؟

 

دایم اندیشه و تشویش کنم

که چه خاکی به سر خویش کنم

 

یک طرف خوبی رفتار خودم

یک طرف زحمت همکارِ بَدم

 

یک طرف پیری و ضعف بصرم

یک طرف خرج فرنگ پسرم

 

دایم افکنده یکی خوان دارم

زائر و شاعر و مهمان دارم

 

هر چه آمد به کفم گم کردم

صرف آسایش مردم کردم

 

بعد سی سال قلم فرسایی

نوکری، کیسه بُری، مُلایی

 

گاه حاکم شدن و گاه دبیر

گه ندیم شه و گه یارِ وزیر

 

با سفرهای پیاپی کردن

ناقه راحت خود پی کردن

 

گَرد سرداری سلطان رُفتن

بله قربان بله قربان گفتن

 

گفتن این که مَلِک ظِلِّ خداست

سینه اش آینه غیب نماست

 

مدتی خلوتی خاص شدن

همسرِ لوطی و رقاص شدن

 

مرغِ ناپُخته ز دَوْری بُردن

روی نان هشتن و فوری خوردن

 

ساختن با کمک غیر و کمک

از برای رفقا دوز و کلک

 

باز هم کیسه ام از زر خالی است

کیسه ام خالی و همّت عالی است

 

با همه جُفت و جَلا و تک و پو

دان ما پُش ایلْ نیامِمْ اَنْ سُلْ سو

 

نه سری دارم و نه سامانی

نه دهی، مزرعه یی، دُکّانی

 

نه سر و کار به یک بانک مراست

نه به یک بانک یکی دانگ مراست

 

بگریزد ز من از نیمه راه

پول، غول آمد و من، بسم الله

 

من به بی سیم و زری مأنوسم

لیک از جای دگر مأیوسم

 

کارِ امروزه من کارِ بدی است

کارِ انسان قلیل الخردی است

 

انقلاب ادبی محکم شد

فارسی با عربی توأم شد

 

درِ تجدید و تجدد وا شد

ادبیّات شلم شوربا شد

 

تا شد از شعر برون وزن و رَوی

یافت کاخ ادبیات نُوی

 

می کنم قافیه ها را پس و پیش

تا شوم نابغه دوره خویش

 

گِله ی من بود از مشغله ام

باشد از مشغله ی من گله ام

 

همه گویند که من استادم

در سخن داد تجدد دادم

 

هر ادیبی به جلالت نرسد

هر خری هم به وکالت نرسد

 

هر دبنگوز که والی نشود

دام اِجلالُه العالی نشود

 

هر که یک حرف بزد ساده و راست

نتوان گفت رئیس الوزراست

 

تو مپندار که هر احمق خر

مُقبل السَّلطنه گردد آخر

 

کارِ این چرخ فلک تو در توست

کس نداند که چه در باطن اوست

 

نقد این عمر که بسیار کم است

راستی بد گذراندن ستم است

 

این جوانان که تجدّد طلبند

راستی دشمن علم و ادبند

 

شعر را در نظرِ اهل ادب

صبر باشد وَتَد و عشق سَبب

 

شاعری طبع روان می خواهد

نه معانی نه بیان می خواهد

 

آن که پیش تو خدای ادبند

نکته چین کلمات عربند

 

هر چه گویند از آن جا گویند

هر چه جویند از آنجا جویند

 

یک طرف کاسه شأن و شرفم

یک طرف با همه دارد طرفم

 

من از این پیش معاون بودم

نه غلط کار و نه خائن بودم

 

(… ) آمد و معزولم کرد

سه مه آواره و بی پولم کرد

 

چه کنم؟ مرکزیان رشوه خورند

همگی کاسه بَر و کیسه بُرند

 

بعد گفتند که این خوب نشد

لایق خادم محبوب نشد

 

پیش خود فکر به حالم کردند

اَنسپِکتُر ژنرالم کردند

 

چند مه رفت و ماژورهال آمد

شُشم از آمدنش حال آمد

 

یک معاون هم از آن کج کُلهان

پرورش دیده در امعاءِ شَهان

 

جسته از بینی دولت بیرون

شده افراطی افراطیون

 

آمد از راه و مزن بر دل شد

کار اهل دل از او مشکل شد

 

چه کند گر مُتِفَرعِن نشود

پس بگو هیچ معاون نشود!

 

الغرض باز مرا کار افزود

که مرا تجربه افزون تر بود

 

چه بگویم که چه همت کردم

با ماژورهال چه خدمت کردم

 

بعد چون کار به سامان افتاد

آدژُوان تازه به کوران افتاد

 

رشته ی کار به دست آوردند

در صف بنده شکست آوردند

 

دُم علم کرد معاون که منم

من در اطراف ماژور مؤتمنم

 

کار با من بود از سَر تا بُن

بنده گفتم به جهنم تو بکن!

 

داد ضمناً ماژورم دلداری

که تو هر کار که بودت داری

 

باز شد مشغله تفتیش مرا

دارد این مشغله دل ریش مرا

 

کاین اداره به غلط دایره شد

چون یکی از شُعب سایره شد

 

اندر این دایره یک آدم نیست

پرسنل نیز به آن مُنضَم نیست

 

شعب دایره من کم شد

شیر بی یال و دم و اشکم شد

 

من رئیس همه بودم وقتی

مایه ی واهمه بودم وقتی

 

آن زمان شمر جلودارم بود

اَصْبَحی کاتب اسرارم بود

 

رؤسا جمله مطیعم بودند

تابعِ امر منیعم بودند

 

حالیا گوش به عرضم نکنند

جز یکی چون همه فرضم نکنند

 

آن کسانی که بُدند اذنابم

کار برگشت و شدند اربابم

 

با حقوقِ کم و با خرج زیاد

جقّه چوبیم از رعب افتاد

 

روز و شب یک دم آسوده نیم

من دگر ای رفقا مردنیم


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار ایرج میرزا،نمونه شعر ایرج میرزا،غزل ایرج میرزا،غزلیات ایرج میرزا،غزل های ایرج میرزا،قطعه ایرج میرزا،قطعات ایرج میرزا،شاعر ایرج میرزا،شعری از ایرج میرزا،یک شعر از ایرج میرزا،قطعه ای از ایرج میرزا،غزلی از ایرج میرزا،شعرهای ایرج میرزا،شعر طنز ایرج میرزا،اشعار طنز ایرج میرزا،گزیده زیباترین و بهترین اشعار ایرج میرزا،مجموعه اشعار ایرج میرزا،شعر با موضوع مادر از ایرج میرزا،شعر درباره مهر و مهربانی و عطوفت مادرانه از ایرج میرزا،گلچین و گزینه اشعار ایرج میرزا،اشعار ناب ایرج میرزا،سروده های ایرج میرزا،اثری از آثار ایرج میرزا،شعری از دیوان ایرج میرزا،.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی