شعرهای حسین میدری

ادبستان شعر و هنر

شعرهای حسین میدری

شعر نخست :

 

مهربان هستی ولی نامهربانی می کنی

شور در سر داری و داری جوانی می کنی

 

مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت می کنم

دورترها می نشینی نغمه خوانی می کنی

 

تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را

شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی می کنی

 

من نمی دانم چرا وقتی قرار بوسه نیست

باز هم لب های خود را ارغوانی می کنی

 

مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین

پلک ها را تیر و ابرو را کمانی می کنی

 

روز روشن بافه بافه شانه بر مو می کشی

روی هم می ریزی و با شب تبانی می کنی

 

تا میایم بیخیال گریه ی هر شب شوم

با خیالت می رسی پادرمیانی می کنی

 

خود بگو اصلا چه معنی می دهد این کارها

آخرش از دست خود، من را روانی می کنی

 

عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده

بس که هر شب شعری از من بایگانی می کنی

 


شعر دوم:

 

ﺩﻭﺳﺘﺖﺩﺍﺭﻡ ﭼﻪ  بی ﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

ﻋﺎﺷﻘﻢ ﯾﮏﻋﺎﺷﻖ دیوانه ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﮔﺮﭼﻪ ﻫﺮﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮔﺮﯾﻪ اﺳﺖ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﻧﺒﺎﺵ

ﺭﻭ ﺑﻪﺭﺍﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﺭﻭ ﺑﻪﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﺑﺮﺩ

ﺭﻭ ﺑﻪﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ.. ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﻟﺐ ﻣﺮﺑﺎ، ﭼﺸﻢ ﻋﺴﻞ، ﺧﺎﻣﻪ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﻣﻨﯽ

ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻡﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﭼﺎﯼ ﻣﯽﺭﯾﺰﻡ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﺮﭼﻪ ﭘﯿﺸﻢ ﻧﯿﺴﺘﯽ

ﺟﺎﯼ ﺗﻮﺧﺎﻟﯽ اﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻩﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﺑﺎﺯ ﺍﯾﻦﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﮔﺎﻩ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮﯾﯽ

ﻟﺮﺯ ﺩﺍﺭﺩﻫﻖ ﻫﻖ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﮔﻞ ﭼﻨﺎﻥﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ

ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﻧﻪ ! ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﮐﺴﯽ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ

ﺗﺎ ﺍﺑﺪﻫﺴﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﺪﺍﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 

ﻋﺎﻗﺒﺖ ﯾﮏﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺍﺷﮏ ﺷﺎﯾﺪ ... ﺷﮑﻮﻩ ﺍﯼ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ، ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰ

 


 شعر سوم :

 

دو دست سرد و اکراهی، خودم هم خوب می دانم

مرا دیگر نمیخواهی، خودم هم خوب میدانم

 

هوا یخ بسته و توفان، شکسته آخرین پل را

نمانده بینمان راهی، خودم هم خوب می دانم

 

نشو دلخور اگر میخواستم مال خودم باشی

زیادی دلخوشم گاهی، خودم هم خوب می دانم

 

چه اصراری به لبخندی که سهم دیگران باشد

برای من فقط آهی، خودم هم خوب می دانم

 

همه از کاه میسازند کوه اما تو برعکسش

شکوهم را چه میکاهی، خودم هم خوب می دانم

 

به روی خود نیاوردی نگو چیزی نمی دانی

از اندوهم تو آگاهی، خودم هم خوب می دانم

 

تبم بالا و بالاتر از آن هر نسخه زیباییت

تو بیش از قرص یک ماهی، خودم هم خوب می دانم

 


 شعر چهارم :

 

هیچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم

بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم



از " لئوناردو داوینچی " عذرخواهی می کنم که

این همه عکس تو را مثل  " مونالیزا " کشیدم



تو نمی دانستی اصلا " شهرزاد "  قصه ها چیست

من هزار و یک شب از موهای تو یلدا کشیدم



دلخوش نیلوفری در گوشه ی مرداب بودی

من تو را مهتاب گون تا آسمان بالا کشیدم



نه عسل، گس بود طعم بوسه هایی که ندادی

من چه احمق خانه ات را قصر کندوها کشیدم



چشم تو معمولی اما من میان شعرهایم

زورقی با پلک پارو در دل دریا کشیدم



من چه بی انصاف بودم با ترازوی دلم که

تار مویت را برابر با همه دنیا کشیدم



با چه رویی بعد از این شعر " نظامی " را بخوانم

بس که مجنون بودم و بیخود تو را لیلا کشیدم



مرغ ماهی خار  بدترکیب ! جوجه اردک زشت

باورت شد که تو را شهزاده ی قوها کشیدم؟



دختری زیباتر از تو بعد از این برمیگزینم

دختری که ناز او را از همین حالا کشیدم



بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت

خاطرت آسوده باشد از خیالت پا کشیدم

 


شعر پنجم :

 

چه خوشبختم از اینکه با خیالت زندگی کردم

کنار ِ آرزوهای محالت زندگی کردم

هوای شعرهایم نم نم  بی وقفه ی  باران

جنوبی بودم اما با شمالت زندگی کردم

به دور جنگل لیمویی موهای انبوهت

کنار عطر شالیزار شالت زندگی کردم

ملالی نیست جز آهی که میگیرد سراغت را

خدا را شکر، عمری با ملالت زندگی کردم

پر از تاریک روشن های تو هر قرص ماهی را

به خود کردم حرام و با هلالت زندگی کردم

لسان الغیب با شاخه نباتش خوب می فهمد

چه عاشق پیشه با هر بیت فالت زندگی کردم

برایم هر دقیقه بی تو بودن مثل سالی بود

شبی صد سال با تحویل سالت زندگی کردم

دو چشمم خیره بر در بود شاید باز برگردی

چه درصدها که من با احتمالت زندگی کردم

چه شب ها جای خالی تو در آغوش، خوابم برد

میان خواب ها با شور و حالت زندگی کردم

پس از این مرگ اگر آمد، خوش آمد هیچ حرفی نیست

که من خوشبخت ، عمری با خیالت زندگی کردم

 


شعر ششم:

 

پلک بگشا نازنینم ! صبح زیبایت بخیر

دلربا و بهترینم ! صبح زیبایت بخیر

 

خواب نوشینت گوارا نوش مژگان خمار

خمره ی چله نشینم ! صبح زیبایت بخیر

 

ناز بالش از پر ِ قو هم برای ِ تو کم است

گلپر ابریشمینم! صبح زیبایت بخیر

 

تن بلور مو طلایی ! آفتابی کن مرا

روشنی بخش زمینم ! صبح زیبایت بخیر

 

گونه های نقره ات یاقوت گل انداخته

قرص ماه شرمگینم ! صبح زیبایت بخیر

 

هر سپیده با تو آغاز بهاری دیگر است

خنده کن تا گُل بچینم ، صبح زیبایت بخیر

 

با چنین عطر تنی از رشک میسوزد بخور

خوشتراش مرمرینم ! صبح زیبایت بخیر

 

چشم زیتون لب انجیری ! بده صبحانه ام

مریم ِ معبدنشینم! صبح ِ زیبایت بخیر

 

مهربانی هدیه کن با شُرشُر رود دو دست

سیب فردوس برینم ! صبح زیبایت بخیر

 

عشقی و عینت عسل ، شینت شکر، قاف تو قند

شور شیرین آفرینم ! صبح زیبایت بخیر

 

تاب آوردم شب دلتنگی ام را تا سحر

تا تو را از نو ببینم ، صبح زیبایت بخیر

 

محشر است این شعر و می پرسد خدا او یا بهشت؟

من تو را برمی گزینم ، صبح زیبایت بخیر


واژگان کلیدی:اشعار حسین میدری،نمونه شعر حسین میدری،شاعر حسین میدری،شعرهای حسین میدری،شعری از حسین میدری،یک شعر از حسین میدری،غزل حسین میدری،غزلیات حسین میدری،غزلهای حسین میدری،غزلی از حسین میدری،غزل عاشقانه حسین میدری،شهرام میدری،شهراد ميدري،اشعار شهرام میدری،شاعر شهرام میدری،حسين میدری.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی