close
تبلیغات در اینترنت

شعرهای سهراب سپهری - قسمت دوم

ادبستان شعر و هنر

شعرهای سهراب سپهری - قسمت دوم

شعر نخست:

لولوی شیشه ها

 

در اين اتاق تهي پيكر

 انسان مه آلود !

 نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟

 درها بسته

 و كليدشان در تاريكي دور شد.

 نسيم از ديوارها مي تراود:

 گل هاي قالي مي لرزد.

 ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند.

 باران ستاره اتاقت را پر كرد

 و تو در تاريكي گم شده اي

 انسان مه آلود!

 پاهاي صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .

 درخت بيد از خاك بسترت روييده

 و خود را در حوض كاشي مي جويد.

 تصويري به شاخه بيد آويخته :

 كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،

 گويي ترا مي نگرد

 و تو از ميان هزاران نقش تهي

 گويي مرا مي نگري

 انسان مه آلود!

 ترا در همه شب هاي تنهايي

 توي همه شيشه ها ديده ام‌.

 مادر مرا مي ترساند:

 لولو پشت شيشه هاست‌!

 و من توي شيشه ها ترا ميديدم‌.

 لولوي سرگردان !

 پيش آ،

 بيا در سايه هامان بخزيم .

 درها بسته

 و كليدشان در تاريكي دور شد.

 بگذار پنجره را به رويت بگشايم‌.

 انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت

 و گريان سويم پريد.

 شيشه پنجره شكست و فرو ريخت‌:

لولوي شيشه ها

 شيشه عمرش شكسته بود

 


شعر دوم:

غبار لبخند

 

می تراوید آفتاب از بوته ها.

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا ، یار باد،

مویش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله ای دیدیم - لبخندی به دشت-

پرتویی در آب روشن ریخته.

 او صدا را در شیار باد ریخت:

 جلوه اش با بوی خنک آمیخته.

 رود، تابان بود و او موج صدا:

 خیره شد چشمان ما در رود وهم.

 پرده روشن بود ، او تاریک خواند:

 طرح ها در دست دارد دود وهم.

 چشم من بر پیکرش افتاد ، گفت:

 آفت پژمردگی نزدیک او.

 دشت: دریای تپش، آهنگ ، نور.

 سایه می زد خنده تاریک او.

 


شعر سوم:

لحظه  گمشده

 

مرداب اتاقم كدر شده بود

 و من زمزمه خون را در رگ هايم مي شنيدم‌.

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت‌.

 اين تاريكي‌، طرح وجودم را روشن مي كرد.

 در باز شد

 و او با فانوسش به درون وزيد.

 زيبايي رها شده اي بود

 و من ديده به راهش بودم‌:

 روياي بي شكل زندگي ام بود.

 عطري در چشمم زمزمه كرد.

 رگ هايم از تپش افتاد.

 همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

 در شعله فانوسش سوخت‌:

 زمان در من نمي گذشت‌.

 شور برهنه اي بودم‌.

 او فانوسش را به فضا آويخت‌.

 مرا در روشن ها مي جست‌.

 تار و پود اتاقم را پيمود

 و به من ره نيافت‌.

 نسيمي شعله فانوس را نوشيد.

 وزشي مي گذشت

 و من در طرحي جا مي گرفتم‌،

 در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم‌.

 پيدا، براي كه؟

 او ديگر نبود.

 آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟

 عطري در گرمي رگ هايم جابه جا مي شد.

 حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

 و من چه بيهوده مكان را مي كاوم‌:

 آني گم شده بود.

 


شعر چهارم:

لادن

 

صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت

طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز

چه میخواهیم ؟

بخار فصل گرد واژه های ماست

دهان گلخانه فکر است

سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند

ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروزاست ؟

چرا مردم نمی دانند

که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

 

 


:شعر پنجم

 

 

وقت لطیف شن

باران

 اضلاع فراغت را مي شست‌.

 من با شن هاي

 مرطوب عزيمت بازي مي كردم

 و خواب سفرهاي منقش مي ديدم‌.

 من قاتي آزادي شن ها بودم‌.

 من

 دلتنگ

 بودم‌.

 در باغ

 يك سفره مانوس

 پهن

 بود.

 چيزي وسط سفره‌، شبيه

 ادراك منور:

 يك خوشه انگور

 روي همه شايبه را پوشيد.

 تعمير سكوت

 گيجم كرد.

 ديدم كه درخت ، هست‌.

 وقتي كه درخت هست

 پيداست كه بايد بود،

 بايد بود

 و رد روايت را

 تا متن سپيد

 دنبال

 كرد.

 اما

 اي ياس ملون‌!

 


 

شعر ششم:

 

آسمان ، آبی تر ،

آب ، آبی تر ،

من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

رخت می شوید رعنا .

برگ ها می ریزد.

مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند .

من" ودا" می خوانم ، گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یکدست .

سارها آمده اند .

تازه لادن ها پیدا شده اند .

من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :

خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود .

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .

مادرم می خندد .

رعنا هم .

 


شعر هفتم:

تو مرا یاد کنی

 

تو مرا ياد کني يا نکني

باورت گر بشود ، گر نشود

حرفي نيست

اما

نفسم مي گيرد

در هوايي که نفس هاي تو نيست !

 


شعرهشتم:

نه تو می مانی

 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت

پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...

ظرف این لحظه ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید

در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقیست

تا خدا هست،

به غم وعده این خانه مده...

 


شعر نهم:

تنها

 

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.

 غم ها را گل كردم‌، پل زدم از خود تا صخره دوست‌.

 من هستم‌، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي‌.

 سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك‌، و چناري كه به فكر،

 و رواني كه پر از ريزش دوست‌.

 خوابم چه سبك‌، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست‌،

 و چه تنها من !

 تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و كبوترها لب آب‌.

 هم خنده موج‌، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي

 در پنجه ي باد.

 من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و

 ترس !

 هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر

 خاموش پيام‌!

 


شعر دهم:

غربت(ماه)

 

ماه بالای سر آبادی است،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.

غوک ها می خوانند،

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها.

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست، روز آبی بود.

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم،

طرحی از جارو ها، سایه هاشان در آب.

یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زور از آب در آرم.

یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

 


شعر یازدهم:

رویا

 

  بيا برويم رويا ببينيم.  

 سَرَم کنارِ گرمی رويا که سنگين می‌شود

 ديگر حدودِ جهان

 حدود نفسهای من است.

 سَرَم کنارِ گرمیِ رويا که سنگين می‌شود

 ديگر حدود سالهايم

 حدودِ کودکی‌های من است.

 با اين همه خوابم نمی‌آيد

 تنها زمزمه‌ی مداوم زنجره‌ئی شبزی‌ست

 با شعله‌ی صداش، که ولرم و مکرر از تنوره‌ی تيرگی می‌گذرد.

 (به قول مادرم شب است ديگر ...

 اما خوابم نمی‌آيد، قسم نمی‌خورم)

 بايد به کو کنارِ صبح و شام نيامده بينديشم

 بايد از هزاره‌ی دوش و ساعتِ صد ساله بگذرم

 پس لااقل

 تو سکوتِ بی‌پشت و رویِ مرا

 پيشه‌ی خاموش واژگان مگير!

بيا ...! بيا برويم رويا ببينيم

 


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن اشعار سهراب سپهری-قسمت اول-کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن اشعار سهراب سپهری-قسمت سوم-کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن زندگینامه سهراب سپهری کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای تماشای تصاویری از سهراب سپهری کلیک کنید


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: اشعار سهراب سپهری،نمونه شعر سهراب سپهری،شاعر سهراب سپهری،شعرهای سهراب سپهری،شعری از سهراب سپهری،یک شعر از سهراب سپهری،اشعار نو سهراب سپهری،شعرهای کوتاه سهراب سپهری،گلچین بهترین و زیباترین سروده های سهراب سپهری،گلچین اشعار سهراب سپهری،اشعاری از مجموعه شعرهای سهراب سپهری،گزیده اشعار سهراب سپهری،گزینه شعر سهراب سپهری.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی