اشعار خواجوی کرمانی

ادبستان شعر و هنر

اشعار خواجوی کرمانی

شعر نخست :

 

 

یاد باد آنکه به روی تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

 

یاد باد آنکه ز نظاره یرویت همه شب

در مه چارده تا روز نظر بود مرا

 

یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

افق دیده پر از شعله ی خور بود مرا

 

یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

 

یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

دیده پر شعشعه ی شمس و قمر بود مرا

 

یاد باد آنکه گرم زهره ی گفتار نبود

آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

 

یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم

بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

 

یاد باد آنکه برون آمده بودی به وداع

وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

 

یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا

 


 شعر دوم :

 

 

این بوی بهاراست که از صحن چمن خاست

یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست

 

انفاس بهشت است که آید به مشامم

یا بوی اویس است که از سوی قرَن خاست

 

این سرو کدام است که در باغ روان شد

وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست

 

بشنو سخنی راست که امروز در آفاق

هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست

 

سودای دل سوخته ی لاله ی سیراب

در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست

 

تا چین سر زلف بتان شد وطن دل

عزم سفرش از گذر حب وطن خاست

 

آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من

گویی ز پی صید دل خسته من خاست

 

هر چند که در شهر دلتنگ فراخ است

دل تنگی ام از دوری آن تنگ دهن خاست

 

عهدی است که آشفتگی خاطر خواجو

از زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست

 


شعر سوم :

 

 

آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شما

میرود آب حیات از چشمه ی نوش شما

 

شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ام

تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما

 

در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی

همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما

 

از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد

گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما

 

ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب

شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما

 

مردم چشم عقیق افشان لؤلؤ بار من

گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما

 

حلقه ی گوش شما را تا بود مه مشتری

مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما

 

عیب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس

گر به درویشی رسد بویی ز سر جوش شما

 

آب حیوان است یا گفتار خواجو یا شکر

ماه تابان است یا گل یا بناگوش شما

 


شعر چهارم :

 

گویید ای رفیقان ساربان را

که امشب باز دارد کاروان را


چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل

زغلغل بلبل فریاد خوان را


اگر زین پیش جان می پروریدم

کنون بدرود خواهم کرد جان را


بدار ای ساربان محمل که از دور

ببینم آن مه نامهربان را


دمی بر چشمه‌ی چشمم فرود آی

کنون فرصت شمار آب روان را


گر آن جان جهان را باز بینم

فدای او کنم جان و جهان را


چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم

نهم پی بر پی آن ابرو کمان را


شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه

بشکر خنده بگشاید دهان را


چو روی دوستان باغ است و بستان

به روی دوستان بین بوستان را


چو می‌دانی که دوران را بقا نیست

غنیمت دان حضور دوستان را

 


شعر پنجم :

 

 

رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را

ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را

 

زنده ی جاوید گردد کشته ی شمشیر عشق

زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را

 

جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی

تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را

 

گرنه در هر جوهری از عشق بودی شمه‌ ای

کی کشش بودی به آهن سنگ مغناطیس را

 

همچو خورشید ار برآید ماه بی مهرم به بام

مهر بفزاید ز ماه طلعتش برجیس را

 

دامن محمل براندازی مه محمل نشین

یا بگو با ساربان تا بازدارد عیس را

 

چون به تلبیسم به دام آوردی اکنون چاره نیست

بگذر از تزویر و بگذار ای پسر تلبیس را

 

تا نپنداری که گویم لاله چون رخسار توست

کی به گل نسبت کند رامین جمال ویس را

 

خواجو ار در بزم خوبان از می یاقوت رنگ

کاس را خواهی که پر باشد تهی کن کیس را

 


شعر ششم :

 

مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را

 

جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن

درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را

 

عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده

الا به بزم عاشقان خوبان شوق شنگ را

 

ساقی می چون زنگ ده کآیینه ی جان من است

باشد که بزداید دلم ز آیینه جان زنگ را

 

پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می

کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را

 

آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد

مطرب گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را

 

فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد

گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را

 

آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است

سر پنجه ی شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را

 

خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل

گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را

 

خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن

باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را

 

گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب

ور جان رسانیدی به لب از دل طلب کن کام را

 


 شعر هفتم :

 

 

دست گیرید در این واقعه کافتاد مرا

که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

 

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

اشک از این واسطه از چشم بیفتاد مرا

 

هرگز از روز جوانی نشدم یک دم شاد

مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا

 

دامنم دجله ی بغداد شد از حسرت آن

که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

 

آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم

ظاهر آن است که هرگز نکند یاد مرا

 

من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم

گر براند زدر آن حور پریزاد مرا

 

این خیال است که وصل تو به ما پردازد

هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا

 

گر به گوشت نرسد صبحدمی فریادم

که رسد در شب هجران تو فریاد مرا

 

بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم

به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا

 


 شعر هشتم :

 

 

ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را

می پرستانیم در ده باده ی گلفام را

 

زاهدان را چون ز منظوری نهانی چاره نیست

پس نشاید عیبت کردن رند دُرد آشام را

 

احتراز از عشق می کردم ولی بیحاصل است

هر که از اول تصور میکند فرجام را

 

من به بوی دانه ی خالش به دام افتاده‌ام

گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را

 

هر که او را ذره‌ ای با ماهرویان مهر نیست

بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را

 

شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق

چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را

 

گر بدین سان بر در بتخانه ی چین بگذرد

بت‌پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را

 

بر گدایان حکم کشتن هست سلطان را ولیک

هم به لطف عام او امید باشد عام را

 

چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست

حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را

 


شعر نهم :

 

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

چون شدم صید تو برگیر و نگهدار مرا

 

اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو

زاریم بین و ازین بیش میازار مرا

 

چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش

دست من گیر و دل خسته به دست آر مرا

 

بی گل روی تو بس خار که در پای من است

کیست کز پای برون آورد این خار مرا

 

برو ای بلبل شوریده که بی گلرویی

نکشد گوشه ی خاطر سوی گلزار مرا

 

هر که خواهد که به یک جرعه مرا دریابد

گو طلب کن به در خانه ی خمار مرا

 

تا شوم فاش به دیوانگی و سرمستی

مست وآشفته برآرید به بازار مرا

 

چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گویی

دلق و تسبیح تو را،خرقه و زنار مرا

 

ز آستانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو

خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا

 


 شعر دهم :

 

گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداست

همچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست ؟

 

آن چه فتنه‌ است که در حلقه ی رندان بنشست

وین چه شور است که از مجلس مستان برخاست

 

گر از آن سنبل گلبوی سمن فرسا نیست

چیست این بوی دلاویز که با باد صباست

 

تا برفتی نشدی از دل تنگم بیرون

گر چه تحقیق ندانم که مقام تو کجاست

 

شادی وصل نباید من دلسوخته را

اگرش این همه اندوه جدایی ز قفاست

 

به وصال تو که گر کوه تحمل بکند

این همه بار فراق تو که برخاطر ماست

 

محمل آن به که ازین مرحله بیرون نبرم

که ره بادیه از خون دلم ناپیداست

 

به رضا از سر کوی تو نرفتم لیکن

ره تسلیم گرفتم چو بدیدم که قضاست

 

چه بود گر به نمی نامه دلم تازه کنی

چه شود گر به خمی خامه کنی کارم راست

 

گر دهد باد صبا مژده ی وصلت خواجو

مشنو کان همه چون در نگری باد هواست

 


شعر یازدهم :

 

گفتا تو از کجايي کاشفته مي نمايي ؟
گفتم منم غريبي از شهر آشنايي

گفتا کدام مرغي کز اين مقام خواني ؟
گفتم که خوش نوايي از باغ بينوايي

گفتا ز قيد هستي رو مست شو که رستي
گفتم به مي پرستي جستم ز خود رهايي

گفتا جويي نيرزي گر زهد و توبه ورزي
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسايي

گفتا به دلربايي ما را چگونه ديدي ؟
گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجي ليکن به دست نايي

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازي ؟
گفتم از آن که هستم سرگشته اي هوايي

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند
گفتم حديث مستان سرّي بود خدايي

 


 شعر دوازدهم :

 

 

ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم

فخر بر شاهان عالم در گدائی یافتیم


ز آشنا بیگانه گشتیم از جهان و جان غریب

در جوار قرب جانان آشنائی یافتیم


سالها بانگ گدائی بر در دلها زدیم

لاجرم بر پادشاهان پادشائی یافتیم


ای بسا شب کاندرین امید روز آورده‌ایم

تا کنون از صبح وصلش روشنائی یافتیم


ترک دنیی گیر و عقبی زانکه در عین الیقین

زهد و تقوی را خلاف پارسائی یافتیم


چون ازین ظلمت سرای خاکدان بیرون شدیم

هر دو عالم روشن از نور خدائی یافتیم


سالکان راه حق را در بیابان فنا

از چهار و پنج و هفت و شش جدائی یافتیم


از جناب بارگاه مالک ملک وجود

هر زمان توقیع قدر کبریائی یافتیم


کفر و دین یکسان شمر خواجو که در لوح بیان

کافری را برتر از زهد ریائی یافتی

 


 شعر سیزدهم :

 

 خرم آن روز که از خطه ی کرمان بروم

دل و جان داده ز دست از پی جانان بروم

 

با چنین درد ندانم که چه درمان سازم

مگر این کز پی آن مایه ی درمان بروم

 

من که در مصر چو یعقوب عزیزم دارند

چه نشینم ز پی یوسف کنعان بروم

 

بعد از این قافله در راه به کشتی گذرد

چو من دلشده با دیده ی گریان بروم

 

گر چه از ظلمت هجران نبرم جان به کنار

چون سکندر ز پی چشمه ی حیوان بروم

 

تا نگویند که چون سوسن از او آزادم

همچو باد از پی آن سرو خرامان بروم

 

چون سرم رفت و به سامان نرسیدم بی دوست

شاید اندر عقبش بی سر و سامان بروم

 

اگرش دور مخالف به عراق اندازد

من به پهلو ز پیش تا به سپاهان بروم

 

همچوخواجو گرم از گنج نصیبی ندهند

رخت بر بندم و زین منزل ویران بروم

 


 شعر چهاردهم :

 

 

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

 

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

 

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی

گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی

 

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی

 

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

 

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

 

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی

گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ ی هوایی

 

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند

گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

 


 شعر پانزدهم :

 

 

پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست

بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست

 

آنکه گویند که برآب نهادست جهان

مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست

 

هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد

چه توان کرد چون این سفله چنین افتادست

 

دل درین پیرزن عشوه گر دهر مبند

کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست

 

یاد دار این سخن از من که پس از من گویی

یاد باد آنکه مرا این سخن از وی یادست

 

آنکه شداد در ایوان ز زر افکندی خشت

خشت ایوان شه اکنون ز سر شدادست

 

خاک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید

ورنه این شط روان چیست که در بغدادست

 

گر پر از لاله سیراب بود دامن کوه

مرو از راه که آن خون دل فرهادست

 

همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک

چند روی چو گل وقامت چون شمشادست

 

خیمه ی انس مزن بردر این کهنه رباط

که اساسش همه بی موقع و بی بنیادست

 

حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو را

شادی جان کسی کو ز جهان آزادست


واژگان کلیدی: کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود،اشعار خواجوی کرمانینمونه شعر خواجوی کرمانی،شاعر خواجوی کرمانی،شعرهای خواجوی کرمانی،شعری از خواجوی کرمانی،یک شعر از خواجوی کرمانی،غزل خواجوی کرمانی،غزلیات خواجوی کرمانی،غزلهای خواجوی کرمانی،غزلی از خواجوی کرمانی،اثری از خواجوی کرمانی،آثار خواجوی کرمانی،اشعاری از دیوان خواجوی کرمانی،گزیده گزینه گلچین بهترین و زیباترین اشعار ناب و عاشقانه خواجوی کرمانی،خواجوی کرمانی شاعر چه قرنی است؟،خواجوی کرمانی در چه قرنی میزیست،خواجوی کرمانی در چه قرنی میزیسته،شعر خواجوی کرمانی ریش چراست،خواجوی کرمانی ما نوای خویش را در بی نوایی یافتیم،خواجوی کرمانی خرم آنروز،عشق خواجوی کرمانی،عاشقانه خواجوی کرمانی،عاشقانه های خواجوی کرمانی،خواجوی کرمانی شاعر قرن هفتم هجری قمری،خواجوی کرمانی این بوی بهارست،خواجوی کرمانی گفتا من آن ترنجم،خواجوی کرمانی ترنج،خواجوی کرمانی نخل بند شاعران،نام خواجوی کرمانی،شعر خواجوی کرمانی ملک سلیمان،شعر ملک سلیمان خواجوی کرمانی،شعر زیبا از خواجوی کرمانی،خواجوي كرماني،خواجو کرمانی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی