اشعار نعمت الله ترکانی

ادبستان شعر و هنر

اشعار نعمت الله ترکانی

شعر نخست:

 

اگرخدا! شبی در کلبه ام حضور کند
تمام  فـاصله ها را به غم عبور کند


اگر فرشته بگیرد، خبر به امر خدا
پس از هزاره ی دیگـر، مگر ظهور کند


نشد که پرتوی سبزی به سوی ما تابد
هراس از دل ما را بهار دور کند


شفاعتی بعد از این عمر در قبیله ی من
به حکم قاطع تورات یا زبور کند


نگشت بار مصیبت ز دوش من خالی
مگر شکنجه ی تاریک و تنگ گور کند

 

کجاست رسم مروت که خون من ریزد
و حکم جُرم مرا بعد آن  صدور کند

 


 شعر دوم:

 

این روزها  فـرشته،بلا میشود همه
هر نطـفه ای حلال خطا  می شود همه


آنکو هزار  قافله ای  زر متاع  اوست
دستی دراز کرده  گدا  می شود  هـمه


هر ناروا  به مذهب و هر طرح نابکار
قانون مُلک گشته روا می شود همه


زهری که قطره اش جهانرا تباه کند
بهر علاج درد، دوا می شود همه


زاهد که غرق ذکر و ثنا گویی خلقت است
انکار خویش کرده، خدا میشود همه


ای یار،ای عزیزترین شعر زندگی
دیدی که دوست،دشمن ما میشود همه

 


شعر سوم:

 

عید آمد و نرفته غم از خانه ی شما
از شهر و از ولایت  ویرانه ی  شما


عمریست سرخط همه ی اخبار گشته اید
خوانند بـه هر رسانه ای  افسانه ی  شما


هــرگز نشد که باز کنم رمز جنگ را
بیگانگی ز هم  چه بود بهانه ی شما؟


ای مأمن بزرگ عقابان  دشـت  و  کـوه
یارب چـه کس نصیب شــده دانه ی شما؟


آخر به دست اهریمن شوم به باد رفت
آن اعتبار و شوکت شاهـانه ی شما


در حیرتم کجاست دلیران  مُلک تان؟
آن مردمان عاقل فـــرزانه ی شما؟

 

خون شما و کام پر از شهد دشمنان
تصویر زندگی ای غریبانه ی شما

 


شعر چهارم:

 

موی سرم چو برف زمستان سپید شــد
نامد بهار و قامت من خم چو بید شد


گفتم که سر زنم به زمین دلت،ولی
این دانه از جوانه زدن نا امید شد


از عمر رفته در طلب وصل یک شبی
صدها هـزار خاطره ام  ناپدید شـد


بار غمی که گشت نصیبم به شهر تو
هر روز از گذشته ای دیگر مزید شد


آن کس که در حریم تو سرباز عشق بود
با تیغ خشم وغضبت امشب شهید شد

 

رمز وجود غم کش میخانه را مگوی
عطار بود،مولوی و بایزید شد

 


 شعر پنجم:

 

این روزها ضمیمه شدم با هوای تو
الهام می شود همه شعرم  برای تو


در هر هجا و قافیه نام تو گل کند
از ساز واژه ها بتراود صدای تو


با آن که خط کشیدی تو بالای نام من
دلبسته ی تو هستم وعهد و وفای تو


گر می کشی و یا که مرا ناز می دهی
باشد رضای من عزیزم  رضای تو

 

دیگر من آن دلیر ره عشق نیستم
افشانده ام غرور خودم  را به پای تو

 


 شعر ششم:

 

چون تیر از میانه قلبم عبور کن
طرح غروب زندگی ام مرور کن


راهی که مـی روی خطر انتحار نیست
دلهره های واهی خود را تو دور کن


از انفجار بغض تو مهتاب در گرفت
شب را میان بستر یک صبح گور کن


فردا نمی شود به صلیبم کشی برو
آشوب در تمامی شهرم ضرور کن


تا کی به فکر تخت سلیمان نشسته ای
یک لحظه همتی چو دل تنگ مور کن

 

دنیا به کام عاشق نادان نمی شود
ترک فریب،نخوت کبر وغرور کن


  واژگان کلیدی: اشعار نعمت الله ترکانی،نمونه شعر نعمت الله ترکانی،شاعر نعمت الله ترکانی،شعرهای نعمت الله ترکانی،شعری از نعمت الله ترکانی،یک شعر از نعمت الله ترکانی،غزل نعمت الله ترکانی،غزلیات نعمت الله ترکانی،غزل های نعمت الله ترکانی،غزلی از نعمت الله ترکانی،شاعر افغان،شعر شاعر افغانستانی،شاعر کشور افغانستان،شاعر اهل هرات.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی