اشعار سنایی غزنوی

ادبستان شعر و هنر

اشعار سنایی غزنوی

شعر نخست

شعر ستایش:

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

 تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری

احد بی‌زن و جفتی، ملک کامروایی  

 نه نیازت به ولادت، نه به فرزندت حاجت

تو جلیل‌الجبروتی، تو نصیرالامرایی  

 تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی

تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنایی

 بری از رنج و گدازی، بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرایی  

 بری از خوردن و خفتن، بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطایی  

 نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

 نبد این خلق و تو بودی، نبود خلق و تو باشی

نه بجنبی، نه بگردی، نه بکاهی، نه فزایی  

 همه عزی و جلالی، همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی  

 همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی، همه کمی تو فزایی  

 احد لیس کمثله، صمد لیس له ضد

لمن‌الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی  

 لب و دندان((سنایی)) همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 


شعر دوم:

دارم سر خاک پایت ای دوست 

آیم به در سرایت ای دوست 

 

آنها که به حسن سرفرازند 

نازند به خاکپایت ای دوست 

 

چون رای تو هست کشتن من 

راضی شده‌ام برایت ای دوست 

 

خون نیز ترا مباح کردم 

دیگر چکنم به جایت ای دوست 

 

دانی نتوان کشید ازین بیش 

بار ستم جفایت ای دوست

 


شعر سوم:

مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم

رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم

 

گر نبودی بود تو موجود کلی را وجود

حق به جان تو نکردی یاد در قرآن قسم

 

گر نخواندی «رحمةللعالمین» یزدان ترا

در همه عالم که دانستی صمد را از صنم

 

چون "لعمرک"گفت اینجای دیگر"والضحی"

گشتمان روشن که تو بوالقاسمی نه بوالحکم

 

تا نسیم روی و مویت پرده از رخ بر نداشت

نه ظلم از نور پیدا بود نه نور از ظلم

 

عالمی بیمار غفلت بود اندر راه لا

حق ترا از حقهٔ تحقیق فرمودش: نعم

 

کای محمد رو طبیب حاذق و صادق تویی

خلق کن با خلق و بر نه درد ایشان را مرم

 

هر کرا شربت بود شافی بده آنک قدح

هر کرا حجت بود حاجت بخواه اینک کرم

 

منبر و اسرار تو هردم تمام و مطلع

گر کنندت کافران از روی غیرت متهم

 

هر کجا مهر تو آمد بهره برگیرد مراد

هر کجا داد تو آمد رخت بر بندد ستم

 

زان بتو دادست یزدان این سرای و آن سرای

تا هم اینجا محترم باشی هم آنجا محتشم

 

مدتی بگذشت تا قومی ز فراشان روح

برده‌اند بر بام عالم رخت از بیت‌الحرام

 

«طرقوا» گویان همه در انتظارت سوختند

آب از سر گذشت ای مهتر عالی همم

 

ای جبین هر جنین را مهر مهر تو نگار

مهر مهرت را مگر اندک شکستی داد جم

 

ناگهان خاتم برون شد چند روز از دست او

ملکت از دستش برون شد همچو خاتم لاجرم

 

کحل حجت بود آن در چشم هر بیننده‌ای

یعنی از مهر تو نتوان دور بودن یک دو دم

 

جام مالامال دادی عاشقان را زان قبل

نعره‌های خون چکان برخاست آنجا از امم

 

صدهزاران جان فدای خاک نعلین تو باد

کو به خدمت بر سر کوی تو آمد یک قدم

 

هر کرا در بر گرفتی «لاتخافوا» ملک اوست

هر کرا بر در نهادی شد ز «لاشری» به غم

 

آن چه دولت بد که شاگرد تو دید اندر ازل

و آن چه حرمت بد که مولای تو دید اندر عجم

 

گر سنایی را سنایی باشد اندر انس تو

عمر او همچون شکر گردد نبیند طعم سم

 


شعر چهارم:

 

نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد 

به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد 

 

وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد 

بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد 

 

به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی 

چو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد

 

زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران 

دمار از من برآوردی خدایم بر تو داور باد

 


شعر پنجم:

 

روزی بت من مست به بازار برآمد 

گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد 

 

صد دلشده را از غم او روز فرو شد 

صد شیفته را از غم او کار برآمد 

 

رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر 

باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد 

 

در حسرت آن عنبر و دیبای نو آیین 

فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد 

 

رشک ست بتان را ز بناگوش و خط او 

گویند که بر برگ گلش خار برآمد 

 

آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد 

تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد 

 

و آن شب که مرا بود به خلوت بر او بار 

پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد

 


شعر ششم:

 

از عشق ندانم که کیم یا به که مانم

شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم 

 

از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی 

دل سوخته پوینده شب و روز دوانم 

 

با کس نتوانم که بگویم غم عشقش 

نه نیز کسی داند این راز نهانم 

 

ده سال فزونست که من فتنه‌ی اویم 

عمری سپری گشت من اندوه خورانم 

 

از بس که همی جویم دیدار فلان را 

ترسم که بدانند که من یار فلانم 

 

از ناله که می‌نالم ماننده‌ی نالم 

وز مویه که می‌مویم چون موی نوانم 

 

ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم 

وی وای من ار من به چنین حال بمانم


 واژگان کلیدی: اشعار سنایی غزنوی،نمونه شعر سنایی غزنوی،اشعار عرفانی سنایی غزنوی،غزل سنایی غزنوی،غزلیات سنایی غزنوی،غزل های سنایی غزنوی،شاعر سنایی غزنوی،قصیده سنایی غزنوی،قصاید سنایی غزنوی،شعری از سنایی غزنوی،یک شعر از سنایی غزنوی،ابو المجد مجدود بن آدم سنایی،شعرمذهبی سنایی،شعر دینی سنایی،شعر عاشقانه سنایی،اشعار عاشقانه سنایی غزنوی،سنائی غزنوی،گلچین بهترین و زیباترین اشعار سنائی غزنوی،گزیده اشعار سنایی،اثری از آثار سنایی غزنوی،شعرهایی از دیوان سنایی غزنوی،اشعار ناب سنایی غزنوی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی