اشعار بهروز یاسمی،شاعر ایوانی

ادبستان شعر و هنر

اشعار بهروز یاسمی،شاعر ایوانی

شعر نخست:

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند روزیست که هرشب به تو می اندیشم

 

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

 

به همان سایه همان وهم همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

 

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

 

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن های تو با لهجه  ي شیرین سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش

 

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

اي که بر  روح من افتاده وآوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است

 

یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

شبحي  چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

آي بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟

 

اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست

پس چرا رنگ تووآینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که  شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

وتماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 


شعر دوم:

 

چه قدر گل شدی امشب، چه قدر ماه شدی

چه دل‌فریب شدی تو، چه دل‌بخواه شدی

 
غرور و سربه‌هوایی، چه عیب داشت مگر

که سربه‌زیر شدی باز و سربه‌راه شدی

 

تمام پنجره‌ها غرق بود در ظلمات

چراغ صاعقه‌ی این شب سیاه شدی

 
در آستانه‌ی آوار بود شانه‌ی من

که ناگهان تو رسیدی و تکیه‌گاه شدی

 
مرا ز راه به در کرده بود چشمانت

دوباره راه شدی نه! دوباره چاه شدی
 

دوباره چاه شدی تا بیفتم از چشمت

دوباره مرتکب بدترین گناه شدی

 

تو باز عاشق آن آشنا شدی دل من

چرا دوبار دچار یک اشتباه شدی!؟

 


شعر سوم:

 

در من دوباره زنده شده یاد مبهمی

دنیا قشنگ‌تر شده این روزها کمی


گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من

یعنی زیاد یعنی هم‌سنگ عالمی


دریا کجا و باغ کجا؟ سهم من کجا؟

من قانعم به برگِ گلی، قطره شبنمی

 

ای عشق چیستی تو که هر گاه می‌رسی

احساس می‌کنی که دلیری، که رُستمی


مثل اساس فلسفه و فقه، مبهمی

مثل اصول منطق و برهان، مسلّمی

 

هم‌چون جمال پرده‌نشینان، محجّبی

هم‌چون بساط باده‌فروشان، فراهمی

 

حق داشت آدم، آخر بی‌عشق آن بهشت

کم‌تر نبود از برهوت، از جهنمی 

 

با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لب‌گزه 

قصری پر از فرشته و دیوار محکمی؟


باید مجال داد به خواهش، به وسوسه

باید درود گفت به شیطان به آدمی!


شعر چهارم:

 

دیری است در غیاب تو تحقیر می‌شویم

بازی‌چه‌ی تحجّر و تزویر می‌شویم

 

آزادی ای شرافت سنگین آدمی

این روزها بدون تو تعزیر می‌شویم


فوّاره‌ی رهاشده مصداق سعی ماست

پا می شویم و باز زمین‌گیر می‌شویم

 

قد راست می‌کنیم برای صعود و باز

از ارتفاع خویش سرازیر می‌شویم

 


امروز عقده‌ی دل‌مان باز می‌شود

فردا دوباره بغض گلوگیر می‌شویم


ما قلّه‌های مرتفع فتح‌ناپذیر

با سادگی به دست تو تسخیر می‌شویم


ای عشق! ای کرامت گسترده‌ای که ما

در پهنه‌ی زلال تو تطهیر می‌شویم


گر چه به اتهام تو تعزیر می‌کنند

گر چه به جرم نام تو تکفیر می‌شویم


اما بی‌آفتابِ حضور همیشه‌ات

مصداق بیت مختصر زیر می‌شویم:

 

یا در هجوم حادثه بر باد می‌رویم

یا روبه‌روی آینه‌ها پیر می‌شویم

 


شعر پنجم:

 

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم

از همین دور ولــی روی تو را می بوسم

 

گر چــه در سبزترین باغ ولی خاموشم

گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

 

خلوت ساکت یک جــوی حقیرم بی تو

با تــــو گسترده گــی پهنـــه اقیانوسم

 

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه

من چــــرا این قــدَر از آمدنت مایـــوسم؟

 

این غزل حامل پیغام خصوصی من است

مهـــربان باشی با قاصدک مخصوصـــم !

 

گـــر چــــه تکرار نبـــاید بکنـم قافیــــه را

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم

 

بـار دیگــر مـی گویـــــم تا یادت نرود

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم


شعر ششم:

 

به همان قدرکه چشم توپر از زیبایی است         

بی تودنیای من ای دوست پر از تنهایی است    

         

این غزل های زلالی که زمن می شنوی

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی است

 

چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی است

 

دل به دریا زده ام تا باز اغاز کنم

ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است

 

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من؟ عقل؟ ویا زیبایی است؟

 

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوندکه معشوقه ی من بالایی است

 

این غزل نیز دل تنگمرا باز نکرد

روح من تشنه یک زمزمه نیمایی است


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی:اشعار بهروز یاسمی،نمونه شعر بهروز یاسمی،غزل بهروز یاسمی،غزلیات بهروز یاسمی،غزل های بهروز یاسمی،غزل بهروز یاسمی،شاعر بهروز یاسمی،غزلی از بهروز یاسمی،شعری از بهروز یاسمی،یک شعر از بهروز یاسمی،سروده های بهروز یاسمی،دکتر بهروز یاسمی،شاعر شهرستان ایوان غرب،شاعر ایلامی.

دیدگاه ها برای این مطلب

نوشته شده توسط : شهرزاد
تاریخ : 1395/11/25


نظر :
سلام واقعا شعراتون عالی بودن مخصوصا شعر اولتون مرسی
نوشته شده توسط : ایلامی
تاریخ : 1394/12/20


نظر :
سلام.باعث افتخارمنه که ایلامی هستم بخاطروجودشاعری ماننداقای یاسمی
نوشته شده توسط : علیرضا
تاریخ : 1394/1/15


نظر :
اشعار عالی
نوشته شده توسط : سپیده
تاریخ : 1393/7/29


نظر :
سلام.واقعااشعارتحسین برانگیزی بودن.ممنون
پاسخ : سلام.خواهش می کنم سپیده جان

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی