داستان کوتاه فکر پدر

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه فکر پدر

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم .
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است .
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است !

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم !
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند !
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است .
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است !

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود 
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم 
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد 
و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی زرنگ بودن،داستانی با موضوع زرنگ و باهوش بودن،داستانی درباره ی زرنگی،قصه ای درباره ی فکر بکر،داستانی درباره ی خواستن توانستن است،داستانی درباره ی اراده کردن و مصمم بودن.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی