چند حکایت از عبید زاکانی

ادبستان شعر و هنر

چند حکایت از عبید زاکانی

حکایت نخست:

قزوینی ای  انگشتری در خانه گم کرد،در کوچه می طلبید که خانه تاریک است.!!


حکایت دوم:

گران گوشی،قزوینی ای را گفت:شنید ام زن کرده ای؟گفت:سبحان الله،تو که چیزی نشنودی این خبر از کجا شنودی؟؟؟


 

حکایت سوم:

استر طلحک را بدزدیدند.یکی گفت:گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی.دیگری گفت:گناه آن کس مهم تر است که در طویله را باز گذاشته است.طلحک گفت:در این صورت دزد را گناه نباشد!!!


حکایت چهارم:

دزدی در شب خانه ی فقیری می جست.فقیر از خواب بیدار شد،گفت:ای مردک،آنچه تو در تاریکی می جویی،ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم.!!!


حکایت پنجم:

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟گفت:دلالان را.گفتند: چرا ؟ گفت: از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان راضی بودم،ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند!


حکایت ششم:

واعظی بر منبر سخن می گفت.کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند مرد برخاست،گفت:مولانا بزکی سرخ داشتم،ریشش به ریش تو می مانست که سقط شد.هر گاه تو ریش می جنبانی مر از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.


حکایت هفتم:

خراسانی،خری در کاروانی گم کرد،خر دیگری را بگرفت و بار بر او نهاد.خداوند خر،خر را بگرفت که از آن من است او انکار کرد.گفتند:خر تو نر بود یا ماده؟گفت:نر.گفتند:این ماده است.گفت:خر من نیز چنان هم نر نبود!


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  منبع:رساله ی دلگشا


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی:حکایات عبید زاکانی،حکایت عبید زاکانی،یک حکایت از عبید زاکانی،حکایتی از عبید زاکانی،گلچین حکایات عبید زاکانی،بهترین حکایت های عبید زاکانی،نمونه حکایت عبید زاکانی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی