close
تبلیغات در اینترنت

شعرهای زیبای صائب تبریزی

ادبستان شعر و هنر

شعرهای زیبای صائب تبریزی

 شعر نخست:

 

آن چنان کز رفتن گل خار می ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

 

آه ِ افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آن چه از عمر سبک رفتار می ماند به جا

 

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن خار می ماند به جا

 

جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست

پیش این سیلاب،کِی دیوار می ماند به جا؟

 

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می ماند به جا

 

زنگ افسوس به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می ماند به جا

 

نیست از کردار ما بی حاصلان را بهره ای

چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا


شعر دوم:

 

به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید

به زخم خار دارم صبر،تا گل در کنار آید

 

گلی نشکفت بر رخسارم از میخانه پروازی

مگر در خون خود غلتم که رنگم بر قرار آید

 

سرشک تلخ من آن روز نقل انجمن گردد

که یارم با لبی شیرین تر از خواب بهار آید

 

به فرصت می توان خصم سبک را ادب کردن

مدارا می کنم با عقل تا فصل بهار آید

 

به راه عشق گر خاری مرا در دامن آویزد

چنان گریم به درد دل که خون از چشم خار آید

 

مگر اشک پشیمانی به فریادم رسد ور نه

چه دارم در بساط زندگی تا در شمار آید؟


شعر سوم:

 

یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود

بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود

 

بوسه از یاقوت آتش مشربت رنگی نداشت

طوطی خط خوش نشین شکرستانت نبود

 

بوی پیراهن،یکی از سینه چاکان تو بود

نکهت گل محرم چاک گریبانت نبود

 

کاکلت پهلو تهی می کرد از باد صبا

شانه را دستی به زلف عنبرافشانت نبود

 

العطش می زد تمنا در بیابان طلب

محشر لب تشنگان چاه زنخدانت نبود

 

زهر بی پروایی از تیغ نگاهت می چکید

سرمه را دست سیه کاری به مژگانت نبود

 

لوح رخسار تو از نقش تماشا ساده بود

دست یغمایی در آغوش گلستانت نبود

 

این زمان گردید وقف عام،ور نه پیش از این

غیر صائب بلبلی در باغ و بستانت نبود


شعرچهارم:

 

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوش افتاد،همانجاست بهشت

 

از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت

او ندانست که در ترک تمناست بهشت

 

((صائب))از روی بهشتی صفتان چشم بپوش

که در این آینه بی پرده هویداست بهشت


شعر پنجم:

 

می دهد عشق به شمشیر صلا بسم الله

تازه کن جانی از این آب بقا بسم الله

 

ای که موقوف رفیقان موافق بوده ای

می رود بوی گل و باد صبا بسم الله

 

گر سر صحبت یاران موافق داری

منم و فکر و خیال تو بیا بسم الله

 

هم چو منصور اگر فکر کناری داری

دار آغوش گشاده است،درآ بسم الله

 

چون که از قد تو فلک ساخت مهیا چوگان

از میان گوی فلک بربا بسم الله

 

باز کرده است در مخزن گوهر((صائب))

می خری گر گهر بیش بها،بسم الله

 


شعر ششم:

 

 

با کمال احتیاج،از خلق استغنا خوش است

با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است

 

نیست پروا،تلخ کامان را ز تلخی های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

 

هر چه رفت از عمر،یاد آن به نیکی می کنند

عشرت امروز،در آیینه ی فردا خوش است

 

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

 

فکر شنبه،تلخ دارد جمعه ی اطفال را

عشرت امروز،بی اندیشه ی فردا خوش است

 

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است

 


شعر هفتم:

 

مایه ی اصل و نسب در گردش دوران زر است

 هر كسی صاحب زر است او از همه بالاتر است

 

دود اگر بالا نشيند كسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتراست


ناكسی گر از كسی بالا نشيند عیب نيست

 روی دريا، خس نشيند قعر دریا گوهر است

 
شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی می كنند

 پس چرا انگشت كوچک لايق انگشتر است؟


آهن و فولاد از يک كوه می آیند برون

 آن يكی شمشير گردد دیگری نعل خر است


كره اسـب ، از نجابت از پـس مادر رود

 كره خر ، از خریت پيش پيش مادر است



كاكل از بالا بلندی رتبه ای پيدا نكرد

 زلف ، از افتادگی قابل به مشک و عنبر است

 

پادشه مفلس كه شد چون مرغ بی بال و پر است

 دائما خون می خورد تیغی كه صاحب جوهر است

 

سبزه پامال است در زیر درخت میوه دار

دختر هر كس نجیب افتاد مفت شوهر است

 

صائبا !عيب خودت گو عيب مردم را مگو

هر كه عيب خود بگويد، از همه بالاتر است

 


شعر هشتم:

 

از جوانی،داغ ها بر سینه‌ ی ما مانده است

نقش پایی چند از آن طاوس بر جا مانده است

 

در بساط من زعنقای سبک پرواز عمر

خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است

 

چون نسایم دست برهم؟کز شمار نقد عمر

زنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است

 

می‌کند از هر سر مویم سفیدی راه مرگ

پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است

 

نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ

از کتاب من، همین شیرازه بر جا مانده است

 

مطلبش از دیده‌ی بینا، شکار عبرت است

ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

 


شعر نهم:

 

تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد

زندگی در سنگ خارا چون شرارم بگذرد

 

چند اوقات گرامی هم چو طفل نوسواد

در ورق گردانی ليل و نهارم بگذرد

 

بس که ناز کارنشناسان ملولم ساخته است

دست می مالم به هم تا وقت کارم بگذرد

 

چون چراغ کشته گيرم زندگانی را ز سر

آتشین رخساره ای گر بر مزارم بگذرد

 

از شکوه خاکساری بحر با آن دستگاه

می شود باريک تا از جويبارم بگذرد

 

ز انتظار تيغ عمری شد که گردن می کشم

آه اگر صیاد غافل از شکارم بگذرد

 

در محیط من به جان خویش می لرزد خطر

کیست طوفان تا ز بحر بی کنارم بگذرد؟

 

بار منت بر نمی تابد دل آزاده ام

غنچه گردم گر نسيم از شاخسارم بگذرد

 

با خیال او قناعت می کنم، من کیستم

تا وصالش در دل امیدوارم بگذرد؟

 

چون کشم آه از دل پر خون، که باد خوش عنان

می خورد صد کاسه خون کز لاله زارم بگذرد

 

با ضعیفی بر زبردستان عالم غالبم

برق می لرزد به جان کز خارزارم بگذرد

 

از دل پردرد و داغم زهره می بازد پلنگ

پر بریزد گر عقاب از کوهسارم بگذرد

 

من که چون خورشید تابان لعل سازم سنگ را

از شفق صائب به خون دل مدارم بگذرد

 


شعر دهم:

 

ما معنی جهانیم، ما را که می شناسد؟

از حسن یار آنیم، ما را که می شناسد؟

 

چون نوبهار خندان،در جوش لاله و گل

از دیده ها نهانیم،ما را که می شناسد؟

 

چون ماه مصر هرچند فهرست نیکوانیم

در گرد کاروانیم، ما را که می شناسد؟

 

مانند نقطه ی خاک، هرچند بی وجودیم

مسجود قدسیانیم، ما را که می شناسد؟

 

گاهی سپر،گهی تیغ،گه بدر و گه هلالیم

گه تیر و گه کمانیم،ما را که می شناسد؟

 

آغاز ما و انجام،پیوسته است با هم

برق سبک عنانیم،ما را که می شناسد؟

 

چون ذره گرچه اینجا در چشم درنیاییم

خورشید آن جهانیم، ما را که می شناسد؟

 

ازخودگذشتگانیم، نتوان رسید در ما

در خود رسیدگانیم، ما را که می شناسد؟

 

صائب زما عجب تر خلقی جهان ندارد

اعجوبه زمانیم، ما را که می شناسد؟

 


 شعر یازدهم:

 

 

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس

صد تاک خشک گشت و شرابی نديد کس

 

با تشنگی بساز که در ساغرسپهر

غیر از دل گداخته ،آبی ندید کس

 

آب حیات می طلبد حرص تشنه لب

در وادیی که موج سرابی ندید کس

 

طی شد جهان واهل دلی از جهان نخاست

دريا به  ته رسيد و سحابی نديد کس

 

این ماتم دگر که درین دشت آتشین

دل آب گشت وچشم پرآبی نديد کس

 

حرفی است اين که خضر به آب بقا رسید

زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس

 

از گردش فلک ،شب کوتاه زندگی

زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس

 

از دانش آنچه داد، کم رزق می نهد

چون آسمان درست حسابی ندید کس

 

بشکن طلسم هستی خود را که غیر از این

بر روی آن نگار نقابی ندید کس

 

باد غرور در سرحيران عشق نيست

در بحر آبگینه حبابی نديد کس

 

صائب به هر که می نگرم مست و بی خود است

هر چند ساقی ای و شرابی ندید کس

 


شعر دوازدهم:

 

از جنون این عالم بیگانه را گم کرده ام

آسمان سیرم زمین خانه را گم کرده ام

 

نه من از خود،نه کسی از حال من دارد خبر

دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده ام

 

چون سلیمانم که از کف داده ام تاج و نگین

تا زمستی شيشه و پیمانه را گم کرده ام

 

از من بی عاقبت آغاز هستی را مپرس

کز گرانخوابی سرافسانه را گم کرده ام

 

در چنین وقتی که بی پرواز شد زلف سخن

از پریشان خاطری ها شانه را گم کرده ام

 

بس که در يک جا ز غلطانی نمی گیرد قرار

در نظر آن گوهر یکدانه را گم کرده ام

 

طفل می گرید چو راه خانه را گم می کند

چون نگریم من که صاحبخانه را گم کرده ام

 

به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود

من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده ام

 


شعر سیزدهم:

 

ما ز غفلت رهزنان را كاروان پنداشتیم

 موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم


شهپر پرواز ما خواهد كف افسوس شد

كز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم


تا ورق برگشت محضرها به خون ما نوشت

 چون قلم آن را كه با خود یک زبان پنداشتیم


بس كه چون منصور برما زندگانی تلخ شد

 دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم


بی قراری بس كه ما را گرم رفتن كرده بود

 كعبه ی مقصود راسنگ نشان پنداشتیم


نشأی سودای ما از بس بلند افتاده بود

 هركه سنگی زد به ما،رطل گران پنداشتیم


خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی

 از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم

 


شعر چهاردهم:

 

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم

ما مرکب از این رخنه جهاندیم و گذشتیم


چون ابر بهار آن چه از این بحر گرفتیم

در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم


چون سایه ی مرغان هوا در سفر خاک

آزار به موری نرساندیم و گذشتیم

 

گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود

ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم


کردیم عنانداری دل تا دم آخر

گلگون هوس را ندواندیم و گذشتیم


هر چند که در دیده ی ما خار شکستند

خاری به دل  کس نخلاندیم و گذشتیم


فریاد که از کوتهی بازوی اقبال

دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم


صد تلخ چشیدیم ز هر بی مزه صائب

تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم

 


شعر پانزدهم:

 

 

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت


تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود

از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت


داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

خرده‌ ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت


تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت


پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

 خویش را نشناختم، آیینه ‌دار از دست رفت


عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت


عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

 تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

 


 شعر شانزدهم:

 

 

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن

در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

 

از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

 

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت

ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن

 

نيست بی زهر پشيمانی حضور این جهان

از رگ خواب فراغت هم چو مار اندیشه کن

 

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام

چون شود لبریز جامت از خمار اندیشه کن

 

بوی خون می آيد از آزار دل های دو نیم

رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

 

گوشه گیری دردسر بسیار دارد در کمین

در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن

 

زخم می باشد گران شمشیر لنگردار را

زینهار از دشمنان بردبار اندیشه کن

 

فتنه در دنبال دارد اختر دنباله دار

چون برآرد خط، ز خال روی یار اندیشه کن

 

می توان از نبض پی بردن به احوال درون

مرد دریا نیستی در جویبار اندیشه کن

 

پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد

زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن

 

چون فلک آغاز و انجامی ندارد آرزو

زین محیط بی سر و بن زینهار اندیشه کن

 

ای که می خندی چو گل در بوستان بی اختيار

از گلاب گریه ی بی اختیار اندیشه کن

 

اين زمين و آسمان گردی و دودی بیش نیست

از دخان صائب بیندیش از غبار اندیشه کن

 


شعر هفدهم:

 

 

به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته

برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته

 

فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم

که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته

 

ز بس در پرده ی افسانه با او حال خود گفتم

گران گشتم به چشمش هم چو خواب آهسته آهسته

 

کباب نازکِ دل آتش هموار می خواهد

برافکن از عذار خود نقاب آهسته آهسته

 

مکن تعجیل تا از عشق رنگی برکند کارت

که سازد سنگ را لعل آفتاب آهسته آهسته

 

جدایی،زهر خود را اندک اندک می کند ظاهر

که گردد تلخ در مینا گلاب آهسته آهسته

 

سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش

دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته

 

به نور سینه ی بی کينه دشمن را حوالت کن

که می ريزد کتان را ماهتاب آهسته آهسته

 

مشو دلتنگ اگر یک چند اشکت بی اثر باشد

که سازد خاک را گلزار، آب آهسته آهسته

 

به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری ها

که از دل می برد یاد شباب آهسته آهسته

 

خط او ريش شد آخر، که را می گشت در خاطر

که گردد آیه رحمت عذاب آهسته آهسته؟

 

دلی نگذاشت در من وعده های پوچ او صائب

شکست اين کشتی از موج سراب آهسته آهسته

 

 


شعر هجدم:

 

یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده

چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

 

هر سر موی حواس من به راهی می رود

اين پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده

 

در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز

خانه ی تن را چراغی از دل بيدار ده

 

مدتی شد تا ز سرمشق جنون افتاده ام

سرخطی از نو به این مجنون بی پرگار ده

 

نشأه ی پا در رکاب می ندارد اعتبار

مستی دنباله داری هم چو چشم یار ده

 

در لباس تن پرستی،پایکوبی مشکل است

دامن جان را رهایی زین ته ديوار ده

 

قسمت خاصان بود هر چند درد و داغ عشق

عام کن این لطف را، بخشی به این افگار ده

 

برنمی آيد به حفظ جام، دست رعشه دار

قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده

 

پیچ و تاب بی قراری رشته ی صد گوهر است

گنج را از من بگیر و پیچ و تاب مار ده

 

چار دیوار عناصر نیست میدان سماع

رخصت جولان مرا در عالم انوار ده

 

چند مالم سينه بر ریگ روان از تشنگی؟

شربت آبی به من زان تیغ بی زنهار ده

 

مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت

روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده

 

چند چون مرکز گره باشد کسی در يک مقام؟

پایی از آهن به این سرگشته چون پرگار ده

 

شيوه ی ارباب همت نیست جود ناتمام

رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

 

کار را بی کارفرما پیش بردن مشکل است

کارفرمایی به من از غیرت همکار ده

 

سینه ای چون چنگ لبريز فغانم داده ای

صد دهن در ناله کردن هم چو موسیقار ده

 

بيش از این مپسند صائب را به زندان خرد

از بیابان،ملک و تخت از دامن کهسار ده 


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن زندگینامه صائب تبریزی کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن تک بیتی های زیبای صائب تبریزی کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif برای خواندن شعر مذهبی صائب تبریزی کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار صائب تبریزی،نمونه شعر صائب تبریزی،شاعر صائب تبریزی،شعرهای صائب تبریزی،شعری از صائب تبریزی،یک شعر از صائب تبریزی،غزل صائب تبریزی،غزلی از صائب تبریزی،غزلیات صائب تبریزی،غزل های صائب تبریزی،اشعار عاشقانه صائب تبریزی،چند غزل از صائب تبریزی،گلچین بهترین وزیباترین اشعار صائب تبریزی،گزیده زیباترین اشعار صائب تبریزی،اشعار ناب صائب تبریزی،گزینه شعرهای عاشقانه ی صائب تبریزی،اثری از آثار صائب تبریزی،صائب تبریزی این چه حرفیست،صائب تبریزی شعر بهشت،صائب تبریزی بهشت و جهنم،صائب تبريزي،صایب تبریزی،صائب تبریزی دود اگر بالا نشیند،شعری از دیوان صائب تبریزی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی