close
تبلیغات در اینترنت

شعرهای رودکی سمرقندی

ادبستان شعر و هنر

شعرهای رودکی سمرقندی

شعر نخست:

 

بوی جوی مولیان آید همی

یادِ یار مهربان آید همی



ریگ آموی و درشتی راه او

زیرپایم پرنیان آید همی



آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی



ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی



میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی



میر سروست و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

 

 

آفرین و مدح و سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 


شعر دوم:

 

چون تیـغ به دست آری، مردم نتوان کُشت

نزدیـک خداوند بدی نیـست فرا مُشت

 

 

ایـن تیـغ نه از بهر ستمکاران کردند

انگور نه از بهر نبیـذ است به چرخشت

 


عیـسی به رهی دیـد یـکی کشته فتاده

حیـران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

 


گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار

تا باز کجا کشته شود آن که ترا کشت

 


انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

 


شعر سوم:

 

ای آنکه غمگنی وسزاواری

وندر نهان سرشک همی باری



از بهر آن کجا برم نامش

ترسم زبخت انده و دشواری



رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد

بود آنچه بود، خیـره چه غم داری؟!



هموار کرد خواهی گیـتی را؟

گیـتی است« کی پذیـرد همواری؟



مستی مکن که نشنود اومستی

زاری مکن که نشنود او زاری


شو تا قیـامت آیـد زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟



آزار بیـش بیـنی زیـن گردون

گر تو به هر بهانه بیـازاری



گویـی گماشته ست بلایـی او

بر هر که تو دل بر او بگماری



ابری پدیـد نی و، کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری



فرمان کنی و یـا نکنی، ترسم

بر خویـشتن ظفرندهی باری



تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیـاری و بگساری



اندر بلای سخت پدیـد آرند

فضل و بزرگ مردی و سالاری

 


شعر چهارم:

 

شاد زی با سيـاه چشمان، شاد

که جهان نيـست جز فسانه و باد

 

ز آمده شادمان ببايـد بود

وز گذشته نکرد بايـد يـاد


من و آن جعد موی غاليـه بوی

من و آن ماهروی حور نژاد


نيـکبخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نه خورد و نه داد


باد و ابر است ايـن جهان فسوس

باده پيـش آر، هر چه بادا باد!


شعر پنجم:

 

هر باد که از سوی بخارا به من آید

با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

 

بر هر زن و مرد کجا بروزد آن باد

گویی مگر آن باد همی از ختن آید

 

نی نی،ز ختن باد چون او خوش نوزد هیچ

کان باد همی از بر معشوق من آید

 

هر شب نگرانم به یمن تا تو برآیی

زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

 

کوشم که بپوشم،صنما،نام تو از خلق

تا نام تو کم در دهن انجمن آید

 

با هر که سخن گویم اگر خواهم و گر نی

اول سخنم نام تو اندر دهن آید


شعر ششم:

 

 من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه

تا باز نوجوان شوم و نو کنم گیاه

 

چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند

من موی از مصیبت پیری کنم سیاه


شعر هفتم،رباعی:

 

آمد بر من،که؟یار،کی؟وقت سحر

ترسنده،ز که؟ز خصم،خصمش که؟پدر

 

دادمش دو بوسه،بر کجا؟بر لب تر

لب بُد؟نه،چه بُد؟عقیق،چون بُد؟چو شکر


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  برای خواندن زندگینامه رودکی سمرقندی کلیک کنید


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی:اشعار رودکی سمرقندی،نمونه شعر رودکی سمرقندی،شاعر رودکی سمرقندی،غزلیات رودکی سمرقندی،غزل های رودکی سمرقندی،غزل رودکی سمرقندی،شعری از رودکی سمرقندی،یک شعر از رودکی سمرقندی،شاعر رودکی سمرقندی،گلچین اشعار رودکی سمرقندی،بهترین و زیباترین اشعار رودکی سمرقندی،گزیده اشعار رودکی،رودکی پدر شعر فارسی،گزیده بهترین و زیباترین اشعار رودکی سمرقندی،گزیده اشعار ناب رودکی سمرقندی،اشعار عاشقانه رودکی سمرقندی،اثری از آثار رودکی سمرقندی،شعری از دیوان رودکی سمرقندی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی