close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه احساس خوشبختی

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه احساس خوشبختی

در روزگار قديم،پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاجو تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشوربزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از اوپرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمردهيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد
و لبخند ميزد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:"پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟"

پيرمرد با هيجان و شعف گفت: "البته که من آدم خوشبختي هستم."
فرستادگان پادشاه به او گفتند: "پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم."
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد وگفت:"چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم."
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: "قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکنآن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! "


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی خوشبختی،داستانک با موضوع امید به زندگی،قصه ای پیرامون خوشبختی در حیات،داستانی کوتاه درباره ی زندگی راحت و خوب و مناسب،داستان های کوتاه،داستان زیبا.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی