close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه امید

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه امید

يكي بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آن ها به گوش مي رسيد.

شمع اول گفت: من "صلح و آرامش"هستم، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه داردمن باور دارم كه به زودي مي ميرم." سپس شعله "صلح و آرامش" ضعيف شد و به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: من "ايمان"هستم. براي بيشتر آدم ها، ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي وجود ندارد كه روشن بمانم." سپس با وزش نسيم ملايمي، "ايمان" نيزخاموش شد.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من "عشق" هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمان. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرادرک نمي كنند. آن ها حتي فراموش كرده اند كه به نزديک ترين كسان خود عشق بورزند." طولي نكشيد كه "عشق" نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. چرا شما خاموش شده ايد؟ شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد. سپس شروع به گريه كرد. آنگاه شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زماني كه من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم. من "اميد"هستم!"

کودک با چشماني كه از اشک شوق مي درخشيد، شمع "اميد" را برداشت و بقيه شمع ها راروشن كرد.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی امید،داستانک با موضوع امیدوار بودن،قصه ای پیرامون موضوع امید و امیدواری در زندگی،داستانی زیبا و قشنگ،امیدواری.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی