داستان کوتاه عقاب

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه عقاب

مردی،تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرمهاوحشرات،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد
سالها گذشت و عقاب پیر شد
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز اسمان دید. او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش،برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد
عقاب پیر، بهت زده پرسید:"این کیست؟"

همسایه اش پاسخ داد:"این عقاب است ــ سلطان پردگان.او متعلق به اسمان است و ما زمینی هستیم".

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی عقاب،داستانک با موضوع عقاب،داستان درباره ی فکر و اندیشه،یک داستان درباره ی عقاب،داستان جالب و آموزنده.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی