داستان کوتاه صدف

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه صدف

صدفی به صدف دیگر گفت:

"درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . "

صدف دیگر با غرور گفت :

"ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . "

در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدفی که از خود راضی و خشنود بود و گفت :

"بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای "!


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی صحبت کردن دو صدف،داستانک با موضوع دوستی و مهربانی،داستان پیرامون درک کردن و احساس دردهای همدیگر،داستانی درباره ی توجه به دوستان و رفیق ها،داستانی جالب و خواندنی درباره ی رفاقت،مناظره دو صدف.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی