حکایت مرد مستجاب الدعوه

ادبستان شعر و هنر

حکایت مرد مستجاب الدعوه

روزی مردی مستجاب الدعوه پاي كوهی نشسته بود. به كوه نظری انداخت و ازآن جا كه با خدا خيلی دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برایم تبديل به طلا كن.
در يک چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد ودعا كرد: 
خدايا كور شود هر كسی كه از تو كم بخواهد. 
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد، ناگهان مرد به خود آمد و چشم و دلش باز شد و گفت: چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلی زياد خواستم !


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: حکایت مرد مستجاب الدعوه،حکایتی درباره ی دعای مرد،حکایتی پیرامون دعا کردن،یک حکایت با موضوع دعا و درخواست از خدا،حکایت زیبا و جالب و خواندنی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی