loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

ادبستان شعر و هنر

در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردن.شادی...غم...غرور...عشق و...روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره،قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت،عشق از…

داستان کوتاه عشق

در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردن.
شادی...غم...غرور...عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره،قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود. 
وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت،عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:"نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی"غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت:"آه...عشق.من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم".
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر ناامید شده بود که نا گهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق من تو را خواهم برد".
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد.و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید:"آن پیر مرد که بود؟"
عالم پاسخ داد:"زمان"
عشق با تعجب گفت:"زمان؟؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!"
عالم لبخندی زد و گفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است...!"


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی عشق،داستانی پیرامون موضوع برتری و بهتری عشق  و علاقه،داستانی زیبا و جذاب و جالب،داستانی درباره ی تنهایی و بی کسی عشق،داستانی احساسی.

درباره : داستان کوتاه عاطفی،احساسی و عاشقانه ,
بازدید : 86 تاریخ : زمان : نویسنده : کیارش پیرانی نظرات ()
مطالب مرتبط
  • داستان کوتاه آلزایمر داستان کوتاه آلزایمر
  • داستان کوتاه دوست داشتن مادر داستان کوتاه دوست داشتن مادر
  • داستان کوتاه خدا و گنجشک داستان کوتاه خدا و گنجشک
  • داستان کوتاه ملاقات با خدا داستان کوتاه ملاقات با خدا
  • داستان کوتاه جعبه ی طلایی عشق داستان کوتاه جعبه ی طلایی عشق
  • داستان کوتاه دخترک و پیرمرد داستان کوتاه دخترک و پیرمرد
  • داستان کوتاه بهترین راه ابراز علاقه داستان کوتاه بهترین راه ابراز علاقه
  • داستان کوتاه عشق مرد و زن داستان کوتاه عشق مرد و زن
  • داستان کوتاه مادر داستان کوتاه مادر
  • داستان کوتاه مهر مادر داستان کوتاه مهر مادر
  • داستانی که چارلی چاپلین از کودکی خود بازگو می کند داستانی که چارلی چاپلین از کودکی خود بازگو می کند
  • داستان کوتاه دو دوست داستان کوتاه دو دوست
  • داستان کوتاه پسر و دختر معلم داستان کوتاه پسر و دختر معلم
  • داستان کوتاه امید داستان کوتاه امید
  • داستان کوتاه پدر مهربان داستان کوتاه پدر مهربان
  • داستان کوتاه عشق و دیوانگی داستان کوتاه عشق و دیوانگی
  • داستان کوتاه صدف داستان کوتاه صدف
  • داستان کوتاه ازدواج داستان کوتاه ازدواج
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1621
  • کل نظرات : 360
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 5
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 0
  • بازدید امروز : 865
  • باردید دیروز : 4,136
  • گوگل امروز : 387
  • گوگل دیروز : 1966
  • بازدید هفته : 865
  • بازدید ماه : 5,001
  • بازدید سال : 5,001
  • بازدید کلی : 2,327,314
  • مطالب