close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه تصمیم درست

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه تصمیم درست

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این،کار خیلی سختی بود . 
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر 
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : 
"پدر،به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن،من آنجا اسلحه پنهان کرده ام "

افسران پلیس محلی،نامه را دیدند و صبح فردا چهارده تن از ماموران اف بی آی، تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . 
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ 
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . 
نتیجه اخلاقی : 
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی تصمیم قلبی و یقینی،داستانک با موضوع اراده بر انجام کار،قصه ای با موضوع ناامید نشدن،داستانی پیرانون ناراحتی و ناامید نشدن از رحمت خدا،داستانی درباره ی به فریاد رسیدن،داستان جالب و جذاب،داستانی با موضوع حیله و فکر خوب و مناسب

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی