close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه عشق مرد و زن

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه عشق مرد و زن

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند .

زن جوان : " يواش تر برو عزيزم . من می ترسم ".

مرد جوان:" نه . اين جوری خيلی بهتره . ".

زن جوان :"خواهش می کنم . من خيلی می ترسم"

مرد جوان:"خوب ولی بايد بهم بگی که دوست دارم"

زن جوان:"دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی؟"

مرد جوان:"منو محکم تربگير".

زن جوان:"خوب . حالا می شه يواش تر بری؟"

مرد جوان:"باشه ولی به شرطی که کلاه ايمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه".

روز بعد،واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:" برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد . در

اين سانحه که به دليل

بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت

مرد جوان از بریدن شدن ترمز آگاهی يافته بود . بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خودرا بر سر

او گذاشت و خواست تا برای آخرين بار"دوستت دارم"را  از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستان کوتاهی درباره ی علاقه و دوست داشتن دختر و پسر نسبت به یکدیگر،داستانک با موضوع عشق بین مرد و زن در لحظه ی پایانی زندگی،داستانی احساسی و عاطفی درباره ی ابراز محبت زن و شوهر،قصه ای پیرامون رابطه ی رمانتیک مرد و زن با همدیگر،داستان عاشقانه،داستان عشقولانه،داستان عشقی،داستان کوتاه عشق.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی