close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه بلوط و کدوتنبل

ادبستان شعر و هنر

داستان کوتاه بلوط و کدوتنبل

زنی در مرغزار قدم می زد و به طبیعت می انیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای از مزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد برافشته بود . 
زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : خدا با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ . سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند دقایقی بعد یک بلوط روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . 
او همان طور که دماغش را می مالید خندید و فکر کرد : شاید حق با خدا باشد .


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: داستانی درباره ی اندیشیدن درباره ی خلقت طبیعت،داستانک با موضوع آفرینش موجودات و جهان با نظم و اراده ی الهی،قصه ای پیرامون پیدایش پدیده ها به دست خداوند،داستانی درباره ی پرسیدن علت پیدایش میوه ها و درختان.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی