چند شعر آئینی از حسن اسحاقی

ادبستان شعر و هنر

چند شعر آئینی از حسن اسحاقی

شعر نخست:

برای حضرت رقیه(س)

 

تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس،دختر قصه

 

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

 

ببند چشم خودت را،فقط تجسم کن

میان شعله ی آتش سراسر قصه

 

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

 

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

 

بلند شو و بدو  پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

 

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

 

بخواب،نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها،قلندر قصه

 

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم

که پیر می شوی امشب از آخر قصه

 

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه


 

شعر دوم:

برای امام زمان(عج)

 

در دفترم هزار معما نوشته ام


یعنی که باز نام شما را نوشته ام

 

خورشید پشت کوه،ببین دفتر مرا


امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

  

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس


این نامه را برای مسیحا نوشته ام

 

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس


اما اجازه!مشق شبم را نوشته ام

 

عمریست روی تخته سیاه نگاه من


تصمیم،نه!که غیبت کبری نوشته ام

 

پشت در کلاس فقط گفته ای و من


از درس انتظار تو املا نوشته ام

 

جان مرا بگیر و بیا،من در این غزل


خود را برای روز مبادا نوشته ام

 

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان


من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

 

زنگ کلاس،بغض تو،موضوع انتظار


از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

 

آقا ببخش،در ورق خیس زندگیم


خطم بدست و باز شما را نوشته ام

 

سرتاسر حروف الفبات عشق بود


آقا نگو، بدون الفبا نوشته ام

 


 

               شعر سوم:

 

پر کرده تمام آسمان را بغضی


سنگین شده در گلوی دنیا بغضی

 


پر کرده از آب دستهایش را مرد


لبخند به لب نشانده اما بغضی


او می رود و می شکند هر گامش


در دخترکی سه ساله اینجا بغضی

 


شمشیر بدست و چشمهایش بر اوست


یا دست خودش می شکند یا بغضی

 


او مانده و مشکی که به دندان دارد


مشکی که در آن نمانده الا بغضی

 


ای کاش...و ای کاش کمی فرصت داشت


اندازه یک گریه و حتی بغضی

 


حالا که بروی خاک ماهم افتاد


بالای سرش نشسته زهرا, بغضی

 


در گوش تمام آسمانها امروز


پیچید صدای یا اخا با بغضی

 


روزی که غزل شکست پشتش چونکه


تنها شد و بی امید سقا, بغضی

 


مشق شب بچه ها همین است, همین


برگرد عمو و آب بابا،بغضی


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: اشعار حسن اسحاقی،نمونه شعر حسن اسحاقی،شاعر حسن اسحاقی،شعرهای حسن اسحاقی،شعری از حسن اسحاقی،یک شعر از حسن اسحاقی،شعر سنتی حسن اسحاقی،غزل حسن اسحاقی،غزلیات حسن اسحاقی،غزل های حسن اسحاقی،غزلی از حسن اسحاقی،شعر مذهبی حسن اسحاقی،شعر دینی و آیینی حسن اسحاقی،شعری در مدح خضرت رقیه سلام الله علیها،مرثیه ای درباره ی حضرت مهدی (ع).

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی