اشعار رحیم معینی کرمانشاهی

ادبستان شعر و هنر

اشعار رحیم معینی کرمانشاهی

شعر نخست:

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، 

بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را 

واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! 

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را 

وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 


شعر دوم:

 

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود

 

پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید

عیسای دگر میشد وغافل زخدا بود

 

نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم

نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد رها کردی و رفتی

 

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد 

کاین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد

کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

 

این بود وفاداری و این بود محبت؟ 

ایکاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دلساده فریبت

بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

 

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم 

لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی

دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم

تا گریه کنان آیی و در پای من افتی

 

دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت

صورتگر تو زحمت بسیار کشیده

تا نقش تو را با همه نیرنگ به  صد رنگ

چون صورت بی روح به دیوار کشیده

 

تنها بگذارم که در این سینه دل من

یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد

بگدار که این شاعر دلخسته هم از رنج

یک لحظه بیاساید و یکبار بخندد

 

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی

در چهره من خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم که در این موج سرشکم

گیسوی بهم ریخته بر دوش تو پیداست

 

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی چو تو با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی تا که جهانی

این آتش پنهان شده را باز ببیند

 


شعر سوم:

 

ندارم چشـم من، تاب نگاه صحنه سازی ها

من یکرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازی ها

 

زرنگی نارفیقا! نیست اين، چون باز شد دستت

رفیقان را زپا افكندن و گردن فرازی ها

 

تو چون كركس، به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم همت والای باز و بی نيازی ها

 

به میدانی كه می بندد پای شهسواران را

تو طفل هرزه پو، باید كنی اين تركتازی ها

 

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل

من و از كس بریدن ها، تو و ناكس نوازی ها

 


شعر چهارم:

 

خانمانسوز بود، آتش آهی،گاهی          

      

ناله ای می شکند پشت سپاهی،گاهی

 

 

گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید  

          

سالک بیخبر خفته به راهی،گاهی

 

 

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود  

  

به عزیزی رسد افتاده به چاهی،گاهی

 

 

هستیم سوختی ازیک نظرای اختر عشق     

   

آتش افروز شود برق نگاهی،گاهی

 

 

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع    

 

روسپیدی بود از بخت سیاهی،گاهی

 

 

عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیب     

 

بنشیند بر گل هرزه گیاهی،گاهی

 

 

چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی        

   

دل برقصد ببر از شوق گناهی،گاهی

 

 

اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم      

   

در دل موج ببین صورت ماهی،گاهی

 

 

زرد رویی نبود عیب ،مرانم ازکوی     

    

جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی،گاهی

 

 

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم    

        

بهر طوفانزده سنگی است پناهی،گاهی

 


شعر پنجم:

 

من آفتاب زرد لب بام هستی ام       

          

من مرغ تنگ حوصله ی دام هستی ام

 

 

در چشم من، چه جلوه ای از بامداد عمر     

 

من شمع نیم سوخته ی شام هستی ام

 

 

صاحبدلان، ز صحبت من، مست کی شوند   

 

من خود شراب ریخته از جام هستی ام

 

 

افسانه های ناقص محنت کشان مخوان   

    

من سر گذشت کامل آلام هستی ام

 

 

تومار زندگانیم ای نیستی بپیچ          

       

دیگر بس است قصه ی ایام هستی ام

 

 

رنگ تعلقی نپذیرفت خاطرم       

            

وارسته از تصور اوهام هستی ام

 

 

دست طلب بریده ز دامان آرزو      

         

ننهاده سر به بستر آرام هستی ام

 

 

هستی چنین که هست، ز من بشنوید، نیست   

      

من با خبر کبوتر پیغام هستی ام

 

 

من چیستم؟ فسانه ای از عالم وجود     

   

مجهول صرف و نقطه ی ابهام هستی ام

 

 

چون شمع شب نخفته به امید صبحگاه    

 

چشم انتظارمژده ی فرجام هستی ام

 


شعر ششم:

 

بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد
گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم

خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم
نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي ببالينم ، ولي آندم كه در خاكم
خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم

 


شعر هفتم:

می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید
می سوزم ومی سازم ، پروانه چنین باید

می كوبم ومی رقصم ، می نالم ومی خوانم
در بزم جهان شور مستانه چنین باید

من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی
در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید

خلقم ز پی افتادند ، تا مست بگیرندم
در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید

یک سو بردم عارف ، یک سو كشدم عامی
بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید

موی تو و تسبیح شیخم بدر از ره برد
یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید

بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

 


شعر هشتم:

 

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن

من خسته ی ایامم ساقی تو آرامم کن


گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن  

با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن


در سینه پنهان کردم فرياد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را


من مرغ خوش آواز اين شهرم می دانم می دانی

کز رنج اين خاموشی می گریم در خلوت پنهانی

 

از جان ما چه خواهی ای دست بی رحم زمونه

تا کی به تیر ناحق می گيری قلب ما نشونه


در سينه پنهان کردم فرياد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را


ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن

من خسته ی ایامم ساقی تو آرامم کن 


شعر نهم:

 

باز گشتم امشب از میخانه اما مست مست

سر درون سینه و تنهای تنها مست مست


با سری از باده ی آتش به پاکن گرم گرم

با دلی دیوانه و رسوای رسوا مست مست


در میان کوچه ها افتان و خیزان چون نسیم

جامه وارون کرده و شیدای شيدا مست مست


از پس یک روز با این خلق ابکم گنگ گنگ

قفل لب بگشوده و گویای گویا مست مست


همچو طوطی در پس آیینه ی دل قصه گو

چون کلیم از اشتیاق طور سینا مست مست


با همین شبگردی و دیوانگی از شور عشق

بازگشتم امشب از میخانه اما مست مست

 


شعر دهم:

 

ای جهان زشتخو اینقدر زیبایی چرا

با همه نادان نوازیهات دانایی چرا؟


سنگدل تر می شوی با مردم آشفته بخت

مست دل بشكسته را بشكسته مینایی چرا؟


حال كاین دمسردی از تو نامرادان را نصیب

كامرانی ها چو بینی گرم وگیرایی چرا؟


چون غمی را پروری با صد غرور آیی به رقص

چون نشاطی آوری با نقش رویایی چرا؟


با توام اشک تسكین بخش خاطر شوی من

گاه نور و گه نقاب چشم بينایی چرا؟


من ندانستم چه طرح و رنگ ونقشی داشتی

يک شب ای شادی به خواب من نمی آیی چرا؟


حافظ اكنون پیش رویم يک سخن دارد به دل

کای زمان ، صیاد مرغان خوش آوایی چرا؟


سینه مالامال دردش را كسی مرهم نبود

ای كس ما بی کسان غافل ز غم هایی چرا؟


در غبار خدعه ها چشمی چو آيد نقش بين

ای سکوت صبر ها خار نظر خایی چرا؟


کلبه خاموشم بتاب ای قرص ماه خوش خرام

پا به پای اخترم پوشیده سیمایی چرا؟


جرعه ای ما را علاج ای ساقی آشفته مو

فارغ از لب تشنگان نوشیده صهبایی چرا؟


شمع بزم گرم یاران سالها بودم ولی

از من اكنون كس نمی پرسد كه تنهایی چرا؟


ای که بر من از تو رفت اين رنج های بی لگام

این زمان در سایه ی دیوار حاشایی چرا؟


ای رفيق روز شادی ، حال غمگینان بپرس

گشته ام ویران ویران ، غافل از مایی چرا؟


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار رحیم معینی کرمانشاهی،نمونه شعر رحیم معینی کرمانشاهی،غزل رحیم معینی کرمانشاهی،غزلیات رحیم معینی کرمانشاهی،غزل های رحیم معینی کرمانشاهی،شعرهای رحیم معینی کرمانشاهی،شعر نو رحیم معینی کرمانشاهی،شعر سپید رحیم معینی کرمانشاهی،شعر سنتی رحیم معینی کرمانشاهی،شاعر رحیم معینی کرمانشاهی،شعری از رحیم معینی کرمانشاهی،یک شعر از رحیم معینی کرمانشاهی،شعر کرمانشاه،شاعر کرمانشاهی،گزیده بهترین و زیباترین اشعار رحیم معینی کرمانشاهی،گلچین اشعار ناب رحیم معینی کرمانشاهی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی