close
تبلیغات در اینترنت

اشعار مهدی سهیلی

ادبستان شعر و هنر

اشعار مهدی سهیلی

شعر نخست:شعر آوای خدا


نیمشب از در و دیوار صدا می شنوم

 وز لب شبنم و گل زمزمه ها می شنوم

 

در سکوتی که نجنبد نفسی از نفسی

خیره می مانم و آوای خدا می شنوم

 

نغمه یی می شکفد در من و از معبد روح

همه دم بانگ خویش حی علی می شنوم

 

خاطرم باغ گل افشان شود از نکهت شب

هر نفس از همه سو عطر دعا می شنوم

 

جان به رقص آید و پرواز کنم تا ملکوت

وز سرا پرده اسرار صدا می شنوم

 


شعر دوم:

 

زندگی يعنی چه؟یعنی آرزو كم داشتن
چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن


جامه ی زيبا بر اندام شرف آراستن
غير لفظ آدمیمعنایآدم داشتن


قطره ی اشکیبه شب های عبادت ريختن
بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن


نيمشب ها گردشیمستانه درباغ نياز
پاکی عیسی گزيدن،عطر مريم داشتن


با صفایدلستردن اشک بی تاب يتيم
در مقام كعبه چشمی هم به زمزم داشتن


تا برآيد عطر مستی از دل جام نشاط
در گلاب شادمانی شربت غم داشتن

 

مهتر رمز بزرگیدر بشر دانی كه چيست ؟
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن

 


شعر سوم:

 

مهلت ما اندک است و عمر ما بسیار نیست
در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست


سهم ما چون دامنی گل نیست در گلزار عمر
یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست


آب و رنگ زندگی زیبا است در قصر خیال
جلوه این نقش جز بر پرده ی پندار نیست


با نسیم عشق،باغ زندگی را تازه دار
ورنه کار روزگار که نه جز تکرار نیست 

 

 


شعر چهارم:

شعر دختر زشت

 

خدایا بشکن این آیینه ها را 

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

از آن روزی که دانستم سخن چیست

همه گفتند این دختر چه زشت است

کدامین مرد او را می پسندد

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آیینه بینم روی خود را

در آید از درم غم با سپاهی

سیه روزی نصیبم کردی اما 

نبخشیدی مرا چشم سیاهی

 

به هر جا پا نهم از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه گیسوی من نیست

 

مرا دل هست اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

به من حال پریشان دادی اما

سر زلف پریشانی ندادی

 

به هر جا ماهرویان رخ نمودند

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم به زاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان

همه گویند او مردم گریز است

نمی دانند زین درد گرانبار

فضای سینه من ناله خیز است

 

به هرجا هم گنانم حلقه بستند

نگینش دختری ناز آفرین بود

ز شرم روی نا زیبا در آ جمع

سر من لحظه ها بر آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی می نوازد

ولی چشم غم آلودش گواه است

که در اندوه دختر می گدازد

 

به بام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم نا آشنایم

نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم

نه روشن دیده ای تا پر گشایم

 

خدایا بشکن این آیینه ها را 

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

خداوندا خطا گفتم ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه رویی ناخوشایند

دلی روشن تر از آیینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان می ستایند

به بزم پاک جانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

 

میان سیرت و صورت خدایا

دل زیبا به از رخسار زیباست

به پاس سیرت زیبا کریما

دلم بر زشتی صورت شکیباست 

 


 
شعر پنجم:
شعر طلوع محمد(ص)



زمین و آسمان مكه آن شب نور باران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید

امید زندگی در جان موجودات می جوشید

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

شبی مرموز و ر.یایی

به شهر مكه مهد پاک جانان دختر مهتاب می خندید

 شبانگه ساحت" ام القری" در خواب می خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی

دمادم بس ستاره می شكفت و آسمان پولک نشان می داد

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ

به سوی كهكشان می شد

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت

سر " گل آفریدن" داشت

شگفتی خانه " ام القری" در انتظار رویدادی بود

شب جهل و ستمكاری

به امید طلوع بامدادی بود

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

و نبض كائنات از انتظاری دمبدم می زد

همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند

كه : امشب نیمه شب خورشید می تابد

ز شرق آفرینش اختر امید می تابد

در آن حال" آمنه" در عالم سرگشتگی می دید

به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد

و هر دم یک ستاره در سرایش می چكد رنگین و نورانی

و زین قدرت نمایی ها نصیب او

شگفتی بود و حیرانی

در آن مرغكی را دید با پرهای یاقوتی

و منقاری زمّرد فام

كو سویش پر كشید از بام

و در صحن سرا پر زد

و پرهای پرندین را به پهلوی زن درد آشنا سایید

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه ای گرداند سر را " آمنه" با هاله امید

تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید

چو دید آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را

دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهره ی احمد را

شنید از هر كران عطر دلاویز محمد را

سپس بشنید این گفتار وحی آمیز

الا، ای " آمنه" ای مادر پیغمبر خاتم!

سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید باد

سعادت همه جان تو و جان  محمد  باد

بدو بخشیده ایم  آمنه ای مادر تقوا!

صدای دلكش  داوود و حبّ  دانیال و عصمت  یحیی

به فرزند تو بخشیدیم:

كردار خلیل و قول اسماعیل و حسن چهره  یوسف

شكیب موسی عمران و زهد و عفت عیسی

بدو دادیم: خلق آدم و نیروی  نوح و طاعت  یونس

وقار و صولت الیاس و صبر بی حد ایوب

بود فرزند تو یكتا

بود دلبند تو محبوب

سراسر پاک

سرا پا خوب

دو گوش" آمنه" بر وحی ذات پاک سرمد بود

 دو چشم " آمنه" در چشم رخشانی " محمد" بود

كه ناگه دید روی دخترانی آسمانی را

به دست این یكی ابریق سیمین در كف آن دیگری طشت زمّرد بود

دگر حوری پرندی چون گل مهتاب در كف داشت

" محمد" را چو مروارید غلتان شستشو دادند

به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند

سپس از آستین كردند بیرون" دست قدرت را"

زدند از سوی درگاه خداوندی

میان شانه های حضرتش مُهر نبوت را

سپس در پرنیانی نقره گون آرام پیچیدند

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند

كه آمد تكسواری در مداین سوی نوشروان

و گفت: ای پادشه " آتشكده آذر گشسب" ما

كه صد سال روشن بود

هم امشب ناگهانی خاموش شد، خاموش

به یثرب یک یهودی برفراز قله ها فریاد را سر داد:

كه امشب اختری تابنده پیدا شد

و این نجم درخشان اختر فرزند "عبدالله ..."

نوین پیغمبر پاک خداوندست

و انسانی كرامندست

یكی مرد عرب اما بیابانگرد  و صحرایی

قدم بگذاشت در " ام القری" وین شعر را برخواند

كه یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟

چه كس دید از شما آن روشنای آسمان را؟

كه دید از مكیّان آن ماهتاب پرنیانی را؟

زمین و آسمان مكه آن شب نور باران بود

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

بیابان بود و تنهایی و من دیدم

كه از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود كندند

ز هر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد

بیابان بود و من اما چه مهتاب دلارایی!

بیابان بود و من اما چه اخترهای زیبایی

بیابان، رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نیست

كجا بودید ای یاران؟

كه دیشب آسمان ها، زمین مكه را كردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین وآسمان مكه دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

به شعر آن عرب مردم همه حالی عجب دیدند

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:

كجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟

كجائی ای بیابانگرد روشن رأی بطحایی؟

كه اینك بر فراز چرخ ، یابی نام" احمد" را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را

" محمد" زنده و جاوید خواهد ماند

محمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیک می داند

كه نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیست

و مردی زیر این سبز آسمان همتای احمد نیست

 


شعر ششم:
 طلاق

 

مادر مرو برای خدا ، پیش ما بمان

از ما جدا مشو

بر قطره های تلخ سرشکم نگاه کن

بنگر به دست کوچک لرزان طفل خویش

از قصه های طلاق و جدایی سخن مگو

از پیش ما مرو

از ما جدا مشو

اشک نیاز را به رُخ زرد ما ببین

ما جوجه های تازه رَس بی ترانه ایم

بر جوجه های غمزده سنگ ستم مزن

ما را به زیر بال نوازش عزیز دار

سامان آشیانه ی ما را به هم مزن

مادر هراس در دل ما موج می زند

دستم به دامنت

از قصه ی طلاق در این خانه دَم مزن

بابا شکسته شیون غم در گلوی من

در پیکرم حکومت بیم است و اضطراب

بنگر به خواهرم

کاین طفل خردسال

می لرزد از هراس

می ترسد از طلاق

فریاد التماس مرا گوش کن پدر

ما با وفای مادر خود خو گرفته ایم

مادر بهشت ماست

او نقشبند آیینه و سرنوشت ماست

مادر اگر ز کلبه ی ما پا برون نهی

فردا چه می شود ؟

ماییم و موج درد

ماییم و روی زرد

ماییم و داستان غم انگیز بی کسی

ما دست التماس به سویت گشوده ایم

شاید ز راه مهر به فریاد ما رسی

بابا فدای تو

لختی درنگ کن

ما را به جنگ حوادث رها مکن

اندیشه کن پدر

ما را ببین چگونه به پایت فتاده ایم

از خشم در گذر

بی مادری بلاست

ما را اسیر فتنۀ بی مادری مکن

مادر اگر رَوی شب ما بی ستاره است

در آشیانه ای که بهم انُس بسته ایم

ویرانگری مکن

ای نازنین پدر

وای مادری که شمع شب افروز خانه ای

از خشم بگذرید

ای جان ما فدای شما آشتی کنید

جنگ طلاق بر سر ما ضجه می زند

لعنت بر این طلاق

از بهر ما نه ، بهر خدا آشتی کنید

ما کاروان کوچک و همراه بوده ای

ای اُف بر این طلاق

کز تندباد او

ناگه چراغ قافله خاموش می شود

وندر شبی سیاه

در شوره زار عمر

هر یک دَمان به کوره رهی می رود غریب

واز یاد روزگار فراموش می شود

مادر مرو برای خدا پیش ما بمان

از ما جدا مشو

بر قطره های سرشکم نگاه کن

بنگر به دست کوچک لرزان طفل خویش

از قصه های طلاق و جدایی سخن مگو

از پیش ما مرو

از ما جدا مشو

بابا ، فدای تو

لختی درنگ کن

بی مادری بلاست

ما را اسیر فتنه ی بی مادری مکن

مادر اگر روی ، شب ما بی ستاره است

در آشیانه ای که به هم اُنس گرفته ایم

ویرانگری مکن

مادر ، برای خدا پیش ما بمان

از ما جدا مشو

از پیش ما مرو

بر قطره های سرشکم نگاه کن

بنگر به دست کوچک لرزان طفل خویش

از قصه های طلاق و جدایی سخن مگو

از پیش ما مرو

از ما جدا مشو

بابا ، فدای تو

لختی درنگ کن

بی مادری بلاست

بی مادری بلاست

 


شعر هفتم:

 شعر مادر

 

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است

با چشم اشكبار، ز پيشم چو می روی

سر تا به پای من غرق ملامت است.

 

هر لحظه در برابر من اشک ريختی

از چشم پر ملال تو خواندم شكايتی

بيچاره من، كه به همه ی اشک های تو

هرگز نداشت راه گناهم نهايتی

 

تو گوهری كه در كف طفلی فتاده ای

من، ساده لوح كودک گوهر نديده ام

گاهی به سنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهی به دست خشم به خاكش كشيده ام

 

صد بار از خطاي پسر اشکريختی

اما لبت به شكوه ی من آشنا نبود

بودم در اين هراس كه نفرين كنی ولی

كار تو از برای پسر جز دعا نبود

 

بعد از خدا ، خدای دل و جان من تویی

من،بنده ای كه بار گنه می كشم به دوش

تو، آن فرشته ای كه ز مهرت سرشته اند

چشم از گناه كاری فرزند خود بپوش

 

ای بس شبان تيره كه در انتظار من

فانوس چشم خويش به ره ، برفروختی

بس شام های تلخ كه من سوختم ز تب

تو در كنار بستر من دست بر دعا

 

بر ديدگان مات پسر ديده دوختی

تا كاروان رنج مرا همرهی كنی

با چشم خواب سوز چون شمع دير پای

هر شب، گريستی تا صبح ، سو ختی

 

شب های بس دراز نخفتی كه  پسر

خوابد به ناز بر اثر لای لایتو

رفتی به آستانه مرگ از برای من

ای تن به مرگ داده، بميرم برایتو

 

اين قامت خميده ی در هم شكسته ات

گويای داستان ملال گذشته هاست

رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات

ويرانه ای ز كاخ جمال گذشته هاست

 

در چهره ی تو مهرو صفا موج میزند

ای شهره در وفا و صفا! میپرستمت

در هم شكسته چهره ی تو، معبد خداست

ای بارگاه قدس خدا! میپرستمت

 

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زای

بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سياهی است ، نور نيست

من در پناه روی چو ماه تو آمده ام

 

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است

با چشم اشكبار ز پيشم چو می روی

سر تا به پاي من غرق ملامت است

مادر مرا ببخش!


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار مهدی سهیلی،نمونه شعر مهدی سهیلی،شعر آوای خدا مهدی سهیلی،چهار پاره مهدی سهیلی،چهارپاره مهدی سهیلی،شعر دخترزشت مهدی سهیلی،شعر طلوع محمد مهدی سهیلی،شعر طلاق مهدی سهیلی،شعر مادر مهدی سهیلی،غزل مهدی سهیلی،غزلیات مهدی سهیلی،اشعار نو مهدی سهیلی،اشعار سنتی مهدی سهیلی،شعرهای مهدی سهیلی،اثری از آثار مهدی سهیلی،شعری از دیوان مهدی سهیلی،یک شعر از مهدی سهیلی،سروده های مهدی سهیلی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی