اشعار حمید جدیدی

ادبستان شعر و هنر

اشعار حمید جدیدی

شعر نخست :

 

محبوبم !

دنیا ویرانه ی کوچکی است

ما یادگرفته ایم که گریستن، بخشی از انسان است

مثل درد،مثل زخم ها،مثل تنهایی

ما یادگرفته ایم بگرییم

چرا که درد و تنهایی و زخم را نمی توان پنهان کرد

چرا که "دوستت دارم" را نمی توان پنهان کرد

و قلب های سرخ

حتیاز زیر پیراهن هایمان هم پیداست. 

حالا تو ای رنج همیشگی

ای صلابت وصف ناپذیر اندوه های پنهانی

به من بگو

اگر دوستت نداشته باشمچگونه زنده بمانم؟

که آیا انسان بی درد را می توان آدمی نامید؟

 


شعر دوم :

 

محبوبم !

تو را نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت

نه برای رنج و اندوه ماندگارت

نه برای شادی

نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه

می توانی ویرانگر باشی

تو رانه برای زنانه ای بی وقفه

نه برای مهربانی لایزال و بی ریا

نه برای قهر،نه برای آشتی

تو رانه برای زخمی که بر جا گذاشته ای

نه برای آنچه مردان شهر در تو می بینند

نه برای غمین غروب آدینه

نه برای هر آنچه که داری

تو را برای خودمو تعریف جاودانگی عشق

برای گنجی که داری و نمی ببیند

برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود

تو را برای تنهایی امدوستت دارم .

 


 شعر سوم :

 

مرا دوست بدار

مرا آرام دوست بدار

مرا بسان نوازش باد بر گندمزار

بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل

و سادگی بی حصرِ آسمانی آبیدوست بدار. 

مرا دوست بدار

مرا آرام دوست بدار

قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد

یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امان شوقی گذراست،

و دردی که کهنه و قدیمی است

رنجی به مراتبکمتر از زخم های تازه خواهد داشت.

مرا دوست بدار

مرا آرام دوست بدار

و در سفری که بی انتهاست

بسان یک موسیقی بی کلام

جاده ای بی مسافر

و راهی که منتهی به دره ای عمیق است

آرام،آرامتردوست بدار

چرا که شیب تند

چون عشقی آتشینمی تواند کشنده باشد .

 


 شعر چهارم :

 

تو را به رسم خویش دوستت دارم

آرام و سر به زیر و فروتن

چو بیدی مجنون

که بادهای آوار را .

تو را به رسم خویش دوستت دارم

صبور و گرم و صمیمی

چو خورشید صبحگاهی

که نرمینه ی سحر را .

تو را دوست دارم

به رسم سبزینه ها

به رسم دیرینه ی انتظار

به رسم خزه ای سمج

که آغوش سخت سنگ را .

دوستت دارم

تو را به رسمِ  نامی عشق

تو را بسان خویش دوستت دارم

بسان جاری رود

که بیکران آبی دریا را .

 


 شعر پنجم :

 

دیروز وقتی کنارت بودم

احساس پرنده ای را داشتم

که در کنار آدم هاامنیتی وصف ناپذیر داشت

احساس گلی را که چیده نشد

و جاماند از گلفروشی ها و گلدان های بلورین

حس می کردم درختی خوشبختم

که جاده، دیگر از او عبور نخواهد کرد

و گاه خودم را رودی آزاد می دیدم

بی هیچ  سد و معبری .

دیروز وقتی کنارت بودم 

چون جشن روزهای استقلال،

احساس شادمانی می کردم

چون بزرگداشت سربازی ملی

 احساس غرورو طالعم

به شکلی ستودنی داشت رقم می خورد  

چه خوب که یافتمت

دیروز احساس آدمی را داشتم 

که حالا،  آدمیان را دوست دارد

و عشق بی آنکه بفهمم 

اندوه و تنهایی ام را

سرزنش کنانبه دور دست ها فرستاده بود

 


شعر ششم :

 

دستم را بگیر

و با خود  به هر جا که خواستی ببر .

دستم

پرنده ای کوچککه پرواز را نمی داند.


واژگان کلیدی:اشعار حمید جدیدی،نمونه شعر حمید جدیدی،شاعر حمید جدیدی،شعرهای حمید جدیدی،شعری از حمید جدیدی،یک شعر از حمید جدیدی،شعر نو حمید جدیدی،حميد جديدي،شعر کوتاه حمید جدیدی،اشعار کوتاه حمید جدیدی،شعر عاشقانه از حمید جدیدی.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی