اشعار جواد منفرد

ادبستان شعر و هنر

اشعار جواد منفرد

شعر نخست :

 

خنده ات ساخت و ساز، اخم تو ویرانی ها

گیسوانت گره ی کورِ پریشانی ها

 

اشک تو درصدد حمله ی قلبی به من است

یورش آورده به من لشکر اشکانی ها

 

نقش ابروی تو را جای مدل در سر داشت

طاق ها ساخت اگر دولت ساسانی ها

 

از لب سرخ تو حرفی نزدم می ترسم

زعفران باد کند دست خراسانی ها

 

چشم تو جنگل سبزی است در آغوش خزر

آشنایند به این منظره گیلانی ها

 

دُرّی و در دل یک مشت پر از مروارید

نادری باز در انبوه فراوانی ها

 


  شعر دوم :

 

بگیر آنقدر محکم در بغل دلبسته ی خود را

که در بر دارد انگاری هلویی هسته ی خود را

 

صلات ظهر هم باشد ، شبم آغاز خواهد شد

به محض اینکه می بندی دو چشم خسته ی خود را

 

شدم چون آینه محو وجود بی مثال تو

بیا در من ببین شخصیت برجسته ی خود را

 

تمام عمر مثل سایه دنبال خودم بودم

چطور از من جدا کردی من وابسته ی خود را ؟

 

گره روی گره افتاده وا کن اخم هایت را

نکش در هم دو ابروی به هم پیوسته ی خود را

 

به دنیا ظلم کن اما نه با من که خودی هستم

که چاقو می برد هر چیزی الا دسته ی خود را

 


 شعر سوم :

 

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است

هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

 

دائم افول می کنم از خویش این منم

رودی که برخلاف مسیرش روانه است

 

اشک روان و موی پریشان و بار غم

چیزی که قحطی آمده بعد از تو شانه است

 

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور

چون کشف غارهای بدون دهانه است

 

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل

در من ولی به سادگی یک ترانه است

 

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست

چکش زدن به آهن سرد احمقانه است

 


 شعر چهارم :

 

تویِ شیرینی، تو اول ! قند ، دوم می‌شود

مزه ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود

 

بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است

حدس اینکه طعم لب های تو چندم می شود  !

 

روزها رد می‌شود ، چشمت شرابی کهنه ‌تر

پلک هایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود

 

هر کجا ساکن شوی در نقشه مانند شمال

جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود

 

چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود

 

ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

این قدر این روزها سوء تفاهم می شود !

 

دود کن اسپند را ، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه ‌ی قم می‌شود

 

وقتِ شرعی ، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود

 

وسوسه یعنی تو ! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود

 


 شعر پنجم :

 

به خیر اوست ولی شر حساب خواهد شد

گل است و وقت نوازش خراب خواهد شد 

 

چقدر شرم در او وقت خنده شیرین است

که قند توی دل آدم آب خواهد شد

 

دمی که وا شود اخمش ز هم دو ابرویش

چو شاه بیت غزل های ناب خواهد شد

 

رخش همین که بیافتد درون فنجانم

در آن هر آنچه که باشد شراب خواهد شد

 

هوا اگرچه پر از ابرهای تیره شده

همین که سر برسد آفتاب خواهد شد

 

برای من به بزرگی رسیده از این رو

به اسم کوچک از این پس خطاب خواهد شد

 


  شعر ششم :

 

مثل روشن کردن کبریت در خرمن خطاست

رخنه ی چیزی به نام عاشقی در من خطاست

 

در جدل با غصه ها چندی است پا پس می کشم

جنگ از هر حیث با هر چیز روئین تن خطاست

 

گاه احساسی خدایی کار دستت می دهد

دیدن هر معضلی از چشم اهریمن خطاست

 

روح را با قصد پوشاندن به جان دیگری

چون لباس کهنه ای از تن در آوردن خطاست

 

یار وقتی که ندارد سر نخ احساس را

مهر ورزیدن به او قد سر سوزن خطاست

 

زیر پای سرو جای بید مجنون نیست ! نه

پیش تندیس غرور افتادگی کردن خطاست


 واژگان کلیدی:اشعار جواد منفرد،نمونه شعر جواد منفرد،شاعر جواد منفرد،شعرهای جواد منفرد،شعری از جواد منفرد،یک شعر از جواد منفرد،غزل جواد منفرد،غزلیات جواد منفرد،غزل های جواد منفرد،غزلی از جواد منفرد.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی