اشعار حسین پناهی

ادبستان شعر و هنر

اشعار حسین پناهی

شعر نخست:

 

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

 


شعر دوم:

قرینه است 

این درخت آن درخت 

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب خیال من !

و دوباره خش خش گربه ی یاد تو

که به حیاط دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم 

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .

و باز سکوت !

 


 شعر سوم:

 

اولين نقطه ای که از مرکز کائنات گريخت

و برخلاف محورش به چرخش درآمد

 سر من بود !

من اولين قابله ای هستم

 که ناف شيری را بريده است .

اولين آواز را من خواندم

 برای زنی که در هراس سکوت و سنگ و سکسکه

تنها نارگيل شام مرا قاپيد و برد .

من اولين کسی هستم که

از چشم زنی ترسيده است .

من ماگدالينم غول تماشا

کاشف دل و فندق و سنگ آتشزنه

سپهر را من،نيلگون شناختم

چرا که همرنگ هوس های نامحدود من بود

خدا،

کران بی کرانه ی شکوه پرستش من بود

و شيطان

اسطوره ی تنهایی انديشه های هولناک من .

 اولين دستی که خوشه ی اولين انگور را چيد

دست من بود .

کفش،ابتکار پرسه های من بود

و چتر،ابداع بی سامانی های من .

هندسه شطرنج سکوت من بود

و رنگ تعبير دلتنگی هايم .

من اولين کسی هستم

که در دايره صدای پرنده ای برسگردانی خودخنديده است .

من اولين سياه مست زمينم

هر چرخی که مي بينيد،

بر محور شراره هاي شور عشق من می چرخد

آه را من به دريا آموختم

من ماگدالينم !

پوشيده در پوست خرس

و معطر به چربی وال

سرم به بوته ی خشک گونی مانند است

با اين همه

هزار خورشيد و ماه و زمين را

يک جا در آن می چرخانم .

اولين اشک را من ريختم

بر جنازه ی زنی

که غوطه در شير و خون

کنار نارگيلی مرده بود !

بی هراس سکوت وسنگ وسکسه.

 


شعر چهارم:

 

حرمت نگه دار دلم،گلم

کین اشک ها،خون بهای عمر رفته ی من است

میراث من نه به قید قرعه،نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را

به حرمت چشمانت به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون

کتیبه خوان خطوط قبایل دور ،

این

این سرگذشت کودکی است

که به سر انگشت پا

هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است

هر شب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گر سنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که می گریست

بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

  در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسی ها

دو دو تا ... چارتا

...چا چارتا

...پپنج تا

...ششش تا

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سر تراشیده و کت بلندی

که از سر زانوانش می گذشت

با بوی کنده ی بد سوز و نفت و عرق های کهنه ی ...

آری ...

دلم،گلم

این اشک ها،خون بهای عمر رفته ی من است

دلم ،گلم

این اشک ها،خون بهای عمر رفته ی من است .

 


شعر پنجم:

 

میخواهم برگردم به روزهای کودکی !

آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه می شد

بالاترین نقطهى زمین،شانه های پدر بود

بدترین دشمنانم،خواهر و برادرهای خودم بودند

تنها دردم،زانوهای زخمیام بودند

تنها چیزی که می شکست،اسباببازی هایم بود

و معنای " خداحافظ " تا فردا بود!  

چند وقتی است آسمان هم بخیل شده است

انگار گرد مرگ را در زمین خدا پاشیده اند

اما نه !

این زمین خدا نیست

زمین خدا پاک بود

آلوده اش کرده ایم.

آسمان را در جستجوی ابری کاویده ام

قدیسه ی من!

خورشید را پنهان کن و آب بیاور

برای ارواح برزخ نذری کن

شاید قبول شود و باران ببارد

زمین سوخته دلم ترک برداشته است

تو باران شو و بر من ببار

تو می توانی اشک آسمان را در بیاوری؟

شب که بخوابیم،آیا دوباره صدای ترنم باران را
روی سقف خانه ی مان خواهیم شنید؟

بالاخره خواهد بارید

می دانم دلش خواهد سوخت به حال ماها

اما نه بهتر است بگویم باران زده است

با آمدنت باران هم راه خود را به زمین باز کرده است

شمعی روشن کن

شاید دل ارواح برزخ بسوزد و رگ های باران بفرستند

منتنها آرزو می کنم

شاید

خنکای صبح فردا را با نم تازه ی باران تجربه کنم

 


شعر ششم:

 

 

دیوونه کیه؟عاقل کیه؟جونور کامل کیه؟

 واسطه نیار،به عزتت خمارم

حوصلهی هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم،سوال دارم

یک تریلی محال دارم

  تازه داره حالیم میشه چیکارهام

 میچرخم و میچرخونم٬سیارهام

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دلدارم،بستمش

 

راه دیدم نرفته بود،رفتمش

جوونهی شکفته رورستمش

ویروس که بود حالیش نبود،هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود،جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود،تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟

این دل پرخون ولش؟

دلهرهی گم کردن گدار مارون ولش؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا،سوت زدنا،شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟عاقل کیه؟جونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست

دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم

که دیدم

پرسیدم:این آتشبازی تو آسمون معناش چیه؟

کنار این جوب روون معناش چیه؟

این همه راز،این همه رمز

  این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟

 نه والله!

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟

 نه بالله!

پریشونت نبودم؟

من حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر می خواد دنیا بیاد،

آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن انجیر شدن 

حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن

عمو زنجیر باف،زنجیرتو بنازم

 چشم من و انجیرتو بنازم 

 چشم من و انجیرتو بنازم .

 


شعر هفتم:

 

قرینه است

این درخت و آن درخت

بر آبی بی انتهای بالاتر .

تنها جای تو خالی است

سبزه قبای خواب و خیال من !

و دوباره خش خش گربه ی یاد تو

که به حیاط دلم برگشته است .

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم

و خوب می دانم که کسی کس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه ی انسانی دیگر نیست .

پس بازی ها فقط یک بازی اند و همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم

و هر چه دورتر می شوم

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود

و باز سکوت !

 


شعر هشتم:

 

 

به گربه هه سنگ می زنی گنا داره

چشماتو  وا کنی اونم خدا داره

ما هممون بادوم یک درختیم

کفترای اسیر تو تور بختیم

خونه می خوای؟ستون می شیم

خاک و گچ و بتون می شیم

مرده داری؟این جونمون

لاغر داری؟این خونمون

رویاهامونو ازمون نگیرین

نگین بمیرن،هممون می میریم

هر کی نتونه بپره دیونه اس؟

پول نباشه قد کشیدن فسونه اس؟

بپر گلی اینور جوب،آقا یحیی منتظره

خواستی بیای،جون حنا

سیگار زر یادت نره !

 


شعر نهم:

 

ساعت پنج و دودقیقه ی بامداد است .

از سر و صدای گربه ها در آن سوی پنجره

احساسآرامش می کنم !

نفسسرد مرگ را بر گردنم احساس می کنم !

گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم،

تا او را بسوزانم !

ولی خودکشی

بدترین،تابلو ترین جلوه ی خودخواهی و غرور است !

 


شعر دهم:

 

سلام ! ای ماه کج تاب تابان

بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام .

گل نرگس آیا هرگز

کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟

چه فکر شترانه ی ابلهانه ای

من هیچ ندارم آقا،هیچ !

جز چند دانه سیگار،همین صفحه و

این قلم دشتی افکار ابلهان

تکیه بده به شانه هایم

تکیه بده و گریه کن

من نیز این چنین خواهم کرد .

 


شعر یازدهم:

 

پشت چراغ قرمز

پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت:

چسب زخم نمی خواهید؟

پنچ تاصدتومن . 

آهی کشیدم و با خود گفتم :

تمام چسب زخمهایت  را هم که بخرم

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو !

 


شعر دوازدهم:

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

 


شعر سیزدهم:

شعرشناسنامه

 

 من حسینم
پناهی ام
من حسینم،پناهی ام
خودمو میبینم
خودمو میشنفم .
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه !
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش،تنهاییاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوستداری با من ببین،یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو،عشقامونو،دردامونو،تنهاییامونو .

 


شعر چهاردهم:

نامه حسین پناهی به دخترش آنا

 

 

آنِ عزیزم !

این روزها هر وقت به تو فکر می کنم،

به تصویر کبوتری می رسم

که در لا به لای درختی ناشناخته نشسته است

و در زیر باران یک ریز

به دنبال چیز نامعلومی به چپ و راست گردن می کشد !

این تصویر را شاید از حسی گرفته ام

که در اعماق نگاهت پنهان کرده ای .

از فرانسه ناامیدم که در قرن نوزدهم و بیستم

مهد زایش مکاتب متعدد هنری

در شعر و نقاشی و رمان و کل فرهنگ بود

ولی به ناگهان قلم ها به دور انداخته شد

و آدامس جای آن را گرفت !

ژان پل سارتر،

ژاک پره ور،

سیمون دوبوار،

فلوبر ویکتور هوگو

قهرمانان ملی فرانسه که  فخر ِدوران نیز بودند،

به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل شدند !

به جای دست ها

پاها ارزش یافته و به سرعت هم پیش می روند!

منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر

به این نتیجه رسیده اند که

به جای فکر کردن،مَست کنند !

به جای طرح مسایل  فلسفی

خوب غدا بخورند و خوب بدوند و خوب بخندند !

به جای کافه های روشنفکر و بحث ها و مجادله ها

به کاباره ها و دانسینگ های مبتذل پناه ببرند !

آیا این چنین است ؟!

که اگرا ین چنین باشدوحشتناک است !

همچنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام،

در زمان و در عرض !

از که؟صحبت کس نیست

نمی دانم!احساس می کنم

کلمه ی " ابد " گنجشکوجود مرا مسحور چشمانخود کرده است .

ساعت پنجدو دقیقه ی بامداد است .

از سر و صدای گربه ها در آنسوی پنجره

احساس آرامش می کنم .

نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس می کنم

گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم

تا او رابسوزانم !

ولی خودکشی

بدترین،تابلوترین جلوه ی خودخواهی و غرور است !

 


اینک چند شعر کوتاه:

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان !

 نه به دستی ظرفی را چرک می كنند

 نه به حرفی دلی را آلوده

 تنها به شمعی قانع اند

و اندكی سكوت .

 

*****

 

 چشمان تو گل آفتابگردانند

 به هر کجا که نگاه کنی

 خدا آنجاست .

 

*****

 

پزشکان اصطلاحاتی دارند


که ما نمی فهمیم !

ما دردهایی داریم که آنها نمی فهمند !

نفهمی بد دردی است !

خوش به حال دامپزشکان !!!

 

*****

 

ميزی برای كار،كاری برای تخت

 

تختی برای خواب،خوابی برای جان

جانی برای مرگ،مرگی برای ياد

يادی برای سنگ،اين بود زندگی !؟


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif واژگان کلیدی: اشعار حسین پناهی،شعر حسین پناهی،شعرهای حسین پناهی،نمونه شعر حسین پناهی،شاعر حسین پناهی شعری از حسین پناهی،یک شعر از حسین پناهی،سروده های حسین پناهی،شعری از حسین پناهی،شعر نو حسین پناهی،گلچین اشعار حسین پناهی،زیباترین اشعار حسین پناهی،بهترین اشعار حسین پناهی،اشعار ناب حسین پناهی،گزیده اشعار حسین پناهی.

دیدگاه ها برای این مطلب

نوشته شده توسط : مرتضی
تاریخ : 1394/9/18


نظر :
سلام
اشعار آقای پناهی فوق العاده است... بی نظیر بودن
در عین سادگی پر از فلسفه!!
ای کاش بیشتر می گذ اشتید
پاسخ : سلام.به مرور زمان اشعار بیشتری از ایشون میذاریم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی