اشعار صالح سجادی

ادبستان شعر و هنر

اشعار صالح سجادی

شعر نخست :

 

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

 

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

 

قدم بزن پُرم از حس  " درکنار تویی "

قدم بزن پُرم از حس اینکه " ما " خوب است

 

نخند ! حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

 

بگیر دست مرا ، بشکنم ! بپیچانم !

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

 

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است،کجا دور یا کجا خوب است

 

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: " تو " بی‌ادبی می‌شود " شما " خوب است!

 

تو تکیه کلام منی و شاعر تو

همیشه نام تورا ثبت کرده با خوب است

 

و بیت بیت سفر کرده از هرآنچه بد است

به اتفاق تو او هم رسیده تا خوب است

 

قدم بزن صحرا فکر می کند باران

دوباره یاد زمین کرده و خدا خوب است

 


شعر دوم :

 

امشب من و بنان و خدا گریه می کنیم

در اوج دیلمان و دعا گریه می کنیم

 

امشب خدا به حال من و بندگان خویش

ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم

 

با دفتری گذشته ی خود را ورق زنان

یک مشت شبه خاطره را گریه می کنیم

 

باران گرفته شهر پر از ضجه ی خداست

ما هم شبیه پنجره ها گریه می کنیم

 

از درد برده ایم به نزد خدا گله

از دست کارهای خدا گریه می کنیم

 

گندیده هر چه گوش و کپک بسته هر چه چشم

امشب بدون این که صدا… گریه می کنیم

 

" ترسم که اشک در غم ما پرده در شود "

ای راز سر به مهر تو را گریه می کنیم

 


 شعر سوم :

 

از خوبها بریده و بد جمع می کند

مردی که از زمانه حسد جمع می کند

 

درصفر ضرب کرده خودش را و سالهاست

هی بر سر نتیجه عدد جمع می کند

 

تا از زمین پلی بزند بر ستاره ها

از چشمهای بسته رصد جمع می کند

 

او یک روانی است که در کوچه های شهر

هرتوپ را که می ترکد جمع می کند

 

او اعتقاد دارد انسان نمرده است

با اینکه کوچه کوچه جسد جمع می کند

 

جای قلم نشسته و با سوزن سرنگ

جوهر زرگ گرفته عدد جمع می کند

 

فریادهای خسته ی خود را زکوچه ها

وقتی کسی نمی شنود جمع می کند :

 

ای مردمان خوب که شیطان ز جمع تان

هی دسته دسته آدم بد جمع می کند

 

از من به زندگی برسانید اینکه مرگ

دارد علیه عشق سند جمع می کند

 


 شعر چهارم :

 

افتادم از یک اتفاق ساده روی تو

افتادم از یک لقمه در گیر گلوی تو

 

در گوشه ای از تو پنیر آبداری بود

من موش کور لاغری در تو به توی تو

 

با سنگ کوبیدند روی پوچی مغزم

چون هسته تا گل کردم از چنگ هلوی تو

 

من اتفاقا  یک جنین مانده بودم که

افتاد یک شب نعش بی جانش به جوی تو

 

آن شب تمام جوب ها را در پی ات گشتم

تا فاضلاب خانه ی مردی که روی تو

 

افتادم از چشم و دهان اما حواسم بود

از دستهای من نریزد آبروی تو

 

افتادم و برخاستم افتادم و … اما

هرگز نیفتاد از دل من آرزوی تو

 

آیینه بودم آه که پشت سرت بودم

درمن می افتاد عکس مرد روبروی تو


واژگان کلیدی:اشعار صالح سجادی،نمونه شعر صالح سحادی،شاعر صالح سجادی،شعرهای صالح سجادی،شعری از صالح سجادی،یک شعر از صالح سجادی،غزل صالح سجادی،غزلیات صالح سجادی،غزل های صالح سجادی،غزلی از صالح سجادی،صالح سجادي.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی