اشعار مظاهر مصفا

ادبستان شعر و هنر

اشعار مظاهر مصفا

شعر نخست :

 

هنوز آن چشم شهلا یادم آید

هنوز آن روی زیبا یادم آید

 

هنوز آن لعل خندان نگه سوز

هنوز آن چشم گویا یادم آید 

 

هنوز آن ژاله ها کانشب فشاندی

ز چشم مست شهلا ، یادم آید

 

که من نوشیدمت اشک و تو گفتی :

بنوش آری گوارا،یادم آید

 

هنوز آن شب که سر بر دامن من

نهاده بودی آنجا ، یادم آیـد

 

هنوز آن شب که افشاندی برویم

دو زلف غالیه سا یادم آیــد

 

هنوز آن شب که میبوییدمت موی 

چنان شب بوی بویا ، یادم آید

 

هنوز آن شب که میگفتی : مبادا

فــراموشم کنی ها ! یادم آید

 

هنوز آن شب که می گفتم : جوانی

تو می گفتی : دریغا ! یادم آید

 

سخن می گفتمت تا از جداىیی

تو می گفتی : مبادا ! یادم آید

 

همی افشردمت در پیکر خویش

بر و دوش فریبا یادم آید

 

همی افکندمت در چشم پر ناز

نگاه پر تمنا یادم آید

 

منت گیسوی ، بر رخ می فشاندم

تو می گفتی : خدایا ! یادم آید

 

هنوز آن روزها که امید دیدار 

می افکندی به فردا یادم آید

 

که می گفتی چو می رفتم ز سویت :

مرو  یا زود باز آ ، یادم آید

 

که می گفتم چو می رفتی ز سویم :

مرو ، باز آ خدا را یادم آید

 

که می پرسید در پایان هر هجر

لبت حال لب ما یادم آید

 

هنوز آن دست در دست تو گشتن

به باغ و دشت و صحرا یادم آمد

 

قرار و وعده و سوگند و پیمان

فراموشت شد ، اما یادم آمد

 

حساب سال و ماهم نیست اما

گرفتار توام تا یادم آید

 


  شعر دوم :

 

مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ

جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ

 

از شهر بی کرانه ی هرگز رسیده ام

تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ

 

از کوره راه هرگز و هیچم مسافری

در دست خون هرگز و در پای خار هیچ

 

در دل امید سرد و به سر آرزوی خام

در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ

 

در کام حرف بوک و به لب قصّه ی مگر

بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ

 

دنبال آب زندگی از چشمه سار مرگ

جویای نخل مردمی از جویبار هیچ

 

دست از کنار شسته نشسته میان موج

پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ

 

اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل

فرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچ

 

خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال

در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ

 

دیوانه ی خردور و فرزانه ی جهول

عقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچ

 

با عزّ اقتدار و به پا بند ذلّ و ضعف

با حکم اختیار و به دست اختیار هیچ

 

هم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجوی

از دفتر زمانه ی بی اعتبار هیچ

 

چندی عبث نهاده قدم در ره خیال

یک چند خیره کوفته سر بر جدار هیچ

 

عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق

یعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ

 

قاف آرزوی باطلم از دشت پرغراب

سیمرغ جوی غافلم از کوهسار هیچ

 

ناآمده نتاجی ام از پشت هول و وهم

نابافته نسیجی ام از پود و تار هیچ

 

گم کرده راه پیکی ام از شهر بی نشان

پیغام پر زپوچ رسانم به یار هیچ

 

خاموش قصه گویم و گویای اخرسم

بی پای بادپویم در رهگذار هیچ

 

گویایی سکوتم و بیتابی درنگ

تمکین بیقراری ام و بیقرار هیچ

 

صرّاف سرنوشتم و سنجم بهای خاک

نقّاد بادسنجم و گیرم عیار هیچ

 

بیع و شرای خونم و بیّاع داغ و درد

بازارگان مرگم و گوهرشمار هیچ

 

جنس همه زیانم و سودای هیچ سود

سوداگر خیالم و سرمایه دار هیچ

 

سیم سپید سوخته ام در شرار پوچ

زرّ امید باخته ام در قمار هیچ

 

گنجینه ی دریغم و ویرانه ی فسوس

اندوهگین بیهده افسوس خوار هیچ

 

آیای بی جوابم امّای بی دلیل

گفتار پوچ گونه و پنداروار هیچ

 

ناپایدار کوهم و برجای مانده سیل

گردون نورد گردم و گردون سپار هیچ

 

گردنده روزگارم و چرخنده آسمان

لیل و نهار سازم و لیل ونهار هیچ

 

پرگار سرنگونم و عمری به پای سر

بر گرد خویش دور زده در مدار هیچ

 

عزلت نشین خانه ی بی آسمانه ام

محنت گزین بی در و پیکر حصار هیچ

 

سرمست هوشیاری و هشیار مستی ام

بر لب شراب هرگز و در سر خمار هیچ

 

اندیشه ی محالم و سودای باطلم

معنی تراز صورت و صورت نگار هیچ

 

در وادی فریبم و لب تشنه ی سراب

در خانه ی دروغم و چشم انتظار هیچ

 

آزاده ی اسیرم و گریان خنده روی

گریان ز چشم خنده بر این روزگار هیچ

 

بدنامی حیاتم و بر صفحه ی زمان

با خون خود نگاشته ام یادگار هیچ

 

صلح آزمای جنگم و پیکارجوی صلح

بی هم نبرد هرگز و چابک سوار هیچ

 

تیر هلاک یافته ام از شغاد کید

خطّ امان گرفته از اسفندیار هیچ

 

بر دوش خویش کشته ی خود را کشیده ام

تا ظلم گاه معدلت از کارزار هیچ

 

محکوم بی گناهم و معصوم بی پناه

مظلوم بی تظلّم و مصلوب دار هیچ

 

دردم ازین که تافته ام از امید سرد

داغم ازین که سوخته ام در شرار هیچ

 

کس خواستار هرگز، هرگز شنیده اید؟

یا هیچ دیده اید کسی دوستار هیچ؟

 

آن هیچ کس که هرگز نشنیده ای منم

هم دوستدار هرگز و هم خواستار هیچ

 


  شعر سوم :

 

آه و دریغا که چرخ پیر مرا کشت

گردش گردونک حقیر مرا کشت

 

دهر زبونی پسند چون که نکردم

بندگی خواجه و امیر، مرا کشت

 

دید که مردیم هست و فحلی و رادی

سعتری چرخ زن پذیر مرا کشت

 

تیغ جوانمردکُش کشید و بسی جست

دید کسی نیست ناگزیر مرا کشت

 

گفتم بالله گناه نیست مرا گفت

هست و چو گرگ بهانه گیر مرا کشت

 

با همه بینایی ام به گردش گیتی

گیتی بی دیده ی ضریر مرا کشت

 

کشتی عمرم میان بحر حوادث

بسکه زبر گشت و گشت زیر مرا کشت

 

خست مرا رنج لیک زود مرا خست

کشت مرا درد لیک دیر مرا کشت

 

غصه ی امروز روز و بیم ز فردا

خاطره های دی و پریر مرا کشت

 

آخر صفرا به سر برآمد و آخر

زردی رخسار چون زریر مرا کشت

 

آه که در این زمان روبه پرور

سرکشی طبع همچو شیر مرا کشت

 

وای که در روزگار گرسنه چشمان

سیردلی های چشم سیر مرا کشت

 

هیچ نبست این سر بهوش مرا بست

هیچ نکشت این دل هژیر مرا کشت

 

نیست غمم گر به روزگار جوانی

گردش این روزگار پیر مرا کشت

 

فارغ از اندیشه ی اسیری خویشم

حسرت این ملت اسیر مرا کشت

 

غم ز کم خویش و بیش خلق ندارم

غصه ی این مردم فقیر مرا کشت


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی : اشعار مظاهر مصفا،نمونه شعر مظاهر مصفا،شاعر مظاهر مصفا،شعرهای مظاهر مصفا،شعری از مظاهر مصفا،یک شعر از مظاهر مصفا،قصیده مظاهر مصفا،قصاید مظاهر مصفا،قصیده های مظاهر مصفا،گلچین گزیده گزینه بهترین و زیباترین اشعار و سروده های مظاهر مصفا.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی