اشعار پارسا تویسرکانی

ادبستان شعر و هنر

اشعار پارسا تویسرکانی

شعر نخست :

 

آنکه از حال من خسته کند یاد ، کجاست ؟

 آنکه گردد دلم از دیدن او شاد کجاست ؟

 
ای نسیم سحر آن تازه گُل غالیه بوی

 که از او هستی جمعی شده بر باد ، کجاست ؟

 
غیر میخانه که اهلش همه مستند و خراب

 گوشه ی أمن کجا ؟ خانه ی آباد ، کجاست ؟

 
هوسی بود ، که آزاد بمانم ، ور نه

 در هوس خانه ی گیتی ، دل آزاد کجاست ؟

 
چیست این دشت پُر از کُشته ، که در هر قدمی

 صید پید او ، ندانیم که صیّاد کجاست ؟

 
خشک سالی ، هنر و ذوق اگر نیست بگوی ؟

 شور شیرین چه شد و شورش فرهاد کجاست ؟

 
نیست خاموشی من ، ناشی از آسایش من

درد دل هست ولی قوّت فریاد ، کجاست ؟

 


 شعر دوم :

 

به گریه به کار زمانه می خندم

ز سوز آتش دل چون زبانه می خندم

 

به نامرادی من خنده زد زمانه و من

بدانکه خواست مراد از زمانه می خندم

 

چو غنچه خون جگر می خورد اگر چه دلم

چون گل به روی تو ای نازدانه می خندم

 

بدین فسانه که نامش بود دو روزه ی عمر

کنون که پیر شدم کودکانه می خندم

 

به نوشخند نکویان و نیشخند جهان

چو جام باده من اندر میانه می خندم

 

تو از خرابی این آشیان نالی و من

ز بی ثباتی هر آشیانه می خندم

 

نشان روشنی جان پارسایان است

سپیده وار من از این نشانه می خندم

 


شعر سوم :

 

به دل شرار آهی که داشتم دارم

هنوز روز سیهی که داشتم دارم

 

تو چشم لطف فرو بسته ای ز من،ورنه

به دل امید نگاهی داشتم که دارم

 

چو صبح صادق از آن روشن است خاطر من

که مهر طلعت ماهی که داشتم دارم

 

طریق امن و سلامت چو کس نداد نشان

به کوی میکده راهی که داشتم دارم

 

اگر چه گنج زرم نیست،آرزو هم نیست

به کنج فقر،پناهی که داشتم دارم

 

گدای کوی توام بی نیاز از همه کس

هنوز حشمت و جاهی که داشتم دارم

 

هنوز در دل من پارسا ! محبت اوست

ز خون دیده گواهی که داشتم دارم

 


 شعر چهارم :

 

به رخ ماهی، به قد سروی، به دل نوری، به تن جانی

خطا گفتم ز من بگذر به از اینی به از آنی

 

بسان آیت رحمت همه لطفی همه مهری

بسان عهد برنایی همه شوقی، همه جانی

 

همه چشمند در این ره که بینند از تو دیداری

همه گوشند در این در که آید از تو فرمانی

 

برای عالمی چون آفتاب عالم آرایی

چو گردد نوبت من سخت گیر و سست پیمانی

 

پریشان حالی دل را بپرس از زلف دلبندت

که بهتر داند احوال پریشان را پریشانی

 

چو بینم آشیانی، بلبلی، شاخ گلی، گویم

خوش آنروزی که ما را هم سری می بود و سامانی

 

به یاد آن گل گمگشته باشد  " پارسا " باشد

اگر ما را تمنای گلی، سیر گلستانی

 


شعر پنجم :

 

هر که چون من از دیار و یار خود ماند جدا    

خون خورد از دل جدا، از دیده افشاند جدا

 

از جدایی های یاران وطن پژمرده ام    

همچو برگی کز درخت خویشتن ماند جدا

 

زان حساب ما جدا شد از حساب شیخ شهر    

کاو حساب خویش را از مردمان داند جدا

 

هر دو از مجموعه ی وحدت سخن گویند اگر    

گل سخن گوید جدا، بلبل سخن راند جدا

 

ناله ی مرغ قفس را شور و حالی دیگر است    

او ز غم نالد جدا، مرغ چمن خواند جدا

 

آن چنان کز من جدا بنشست و در خاکم نشاند    

چشم دارم از رقیبش چرخ بنشاند جدا

 

دارم امید آنکه از دست و لب او پارسا    

جام می گیرد جدا و کام بستاند جدا


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی:عبدالرحمان پارسا تویسرکانی،اشعار پارسا تویسرکانی،نمونه شعر پارسا تویسرکانی،شاعر پارسا تویسرکانی،شعرهای پارسا تویسرکانی،شعری از پارسا تویسرکانی،یک شعر از پارسا تویسرکانی،غزل پارسا تویسرکانی،غزلیات پارسا تویسرکانی،غزل های پارسا تویسرکالنی،غزلی از پارسا تویسرکانی،پارسا تويسركاني.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی