اشعار امیر معزی نیشابوری

ادبستان شعر و هنر

اشعار امیر معزی نیشابوری

شعر نخست:

 

اگر یگانه شوی،با تو دل یگانه کنم

ز عشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم

 

وگر جفا کنی و بگذری ز راه وفا

دو دیده تیر جفای تو را نشانه کنم

 

رمیده کرد ز من گردش زمانه تو را

بدین سبب گله از گردش زمانه کنم

 

سیاه خال تو دانه است و تیره زلف دام تو

به دام بسته شوم گر طمع به دانه کنم

 

به مجلس که رفیقان نگاه دارندت

به چشم با تو سخن گویم و بهانه کنم

 

چو ننگرند رفیقان نگه کنم سوی تو

چو بنگرند،نگه سوی آستانه کنم

 

اگر چو مرغ برآرم ز آرزوی تو پر

همه به کوی سرای تو آشیانه کنم

 


 شعر دوم:

 

ای روی تو رخشنده تر از قبله ی زردشت

بی روی تو چون زلف تو گوژ است مرا

 

عشق تو مرا کشت و هوای تو مرا سوخت

جور تو مرا خست و جفای تو مرا کشت

 

هر چند همه جور و جفای تو کشیدیم

هرگز نکنم مهر و وفای تو فرامشت

 

برخیز و بیا تا ز رخ و زلف تو امشب

پر لاله کنم دامن و پر مشک کنم مشت

 


شعر سوم:

 

رفت یار و غمی ز یار بماند

جان ز غم زار و تن نزار بماند

 

دل و یار و نشاط هر سه شدند

عشق و هجران و درد یار بماند

 

رفت معشوق و عشقی باقی ماند

که ز معشوق یادگار بماند

 

هست چون یار غمگسار عزیز

هر چه از یار غمگسار بماند

 

شد دل و بردبار عاشق او

بز سر ره بر انتظار بماند

 

جان که بد در طریق عشق سوار

در ره عشق آن سوار بماند

 

خرد کار دیده در ره عشق

سخت عاشق شد و ز کار بماند

 


شعر چهارم:

 

دلم را یاری از یاری ندیدم

غمم را هیچ غمخواری ندیدم

 

به قاف عشق بر سیمرغ شادی

اگر دیدی تو من باری ندیدم

 

امید یاری اندر که بندم؟

کزو در حال آزاری ندیدم

 

دلم را با دهانت کاری افتاد

کز آن در بسته تر کاری ندیدم

 

به هر بادی شود زلف تو از جای

به سان او سبکباری ندیدم

 


شعر پنجم:

در مدح شرف الملک

 

قافله ی شب گذشت،صبح برآمد تمام

باده کنون شد حلال،خواب کنون شد حرام

کاسه به دل شد به جام،جامه بدل شد به جام

خوشتر از این روزگار کو و کجا و کدام؟

در قدح مشک بوی باده بیار ای غلام

وز لب یاقوت رنگ بوسه بده ای پسر

 

ای صنم چنگ زن،چنگ سبک تر بزن

پرده ی مستان بدر،راه قلندر بزن

لشکر صبح آمده،میکده را در بزن

کوس خرابی بیار در صف لشکر بزن

گلبن اندیشه را بن بکن و سر بزن

تاب به باغ نشاط تازه گل آید به بر

 

خوش بود آری صبوح خاصه به وقت بهار

لعل شده کوهسار،سبز شده جویبار

ای صنم تیره زلف،باده ی روشن بیار

باده شده مشکبوی،باده شده مشکبار

آن چو لب لعل دوست،وین چو سر زلف یار

ای پسر ماهرو،رطل بده تا به سر

 

تا که ز حوت آمده است سوی حمل آفتاب(۱و۲)

گوهر سفته است خاک صندل سوده است آب

بر سر گل بلبل است،بر سر طوطی شراب

در گلوی فاخته است ساخته چنگ و رباب

هست به زنگار و نیل چهره ی صحرا خضاب

هست به کافور و مشک پشت چمن بارور

 

تا که ز جنگ بهار لشکر سرما شده است

بزم مهیا شده است،عیش مهنا شده است(۳)

آب مکدر شده است،باد مصفا شده است

کوه چو بسد شده است،دشت چو مینا شده است(۴)

ابر چو وامق شده است،باغ چو عذرا شده است

شاخ چمن چون عروس،باد صبا جلوه گر

 

سرو چو منیر شده است،فاخته هم چون خطیب

مسجد او جویبار،منبر او عندلیب

گل به صفت نادرست،لاله به صورت غریب

لاله ز گل خرم است هم چو خلیل از حبیب

هر که در این روزگار هست ز می بی نصیب

از طرب و از نشاط نیست دلش را خبر

 

خوش بود اندر بهار،یار شده صلح جوی

ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی

تازه بنفشه به دشت،لاله به اطراف جوی

گشته یکی لعل رنگ،گشته دگر مشکبوی

لاله مگر رنگ یافت از لب آن ماهروی؟

یا ز خط و زلف اوست بوی بنفشه مگر؟

 

ای سخن آرای مرد،خیز به شبگیر زود

عذر نگارین خویش بشنو و بپذیر زود

می زدگان را بساز چاره و تدبیر زود

باده ستان وقت شام با بم و با زیر زود

چیره زبان برگشای جام به کف گیر زود

مدح خداوند گوی،نام خداوند بر

 

بار خدایی که هست ملک زمین را شرف

وز شرف و قدر خویش فخرنژاد و سلف

مذهب حق را پناه،لشکر دین را کنف(۵)

حاتم طایی به طبع،صاحب کافی به کف

باغ سخا را درخت دُرّ وفا را صدف

جسم کرم را روان،چشم خرد را به بصر

 

قاعده ی سعد و حمد،کنیت و نامش به هم

بر سر خورشید و ماه دولت وی را قدم

مضمرش اندر ضمیر،مدغمش اندر قلم(۶)

فایده عمر خضر مرتبه ی مهر جم

هم چو در اجسام روح در کف رادش کرم(۷)

هم چو در افلاک نور در تن پاکش گهر

 

بر تن اقبال و بخت دولت او چون سر است

وز فلک المستقیم همت او برتر است

در همه آثار خیر مقبل و نیک اختر است

درخور پیغمبری است،گر چه نه پیغمبر است

عادت او بخشش است،بخشش او گوهر است

حکم روانش قضا،قدر بلندش قدر

 

ای شرف ملک شاه،مفخر دنیی تویی

پای نهاده به قدر بر سر شعری تویی(۹و۸)

سحر عدو را به خشم معجزه موسی تویی

مرگ ولی را به مهر دعوت عیسی تویی

پیش تو مولی است دهر،سید و مولی تویی

چون تو در این روزگار خلق نباشد دگر ...

 

بار خدایا ز تو است کار معزی به کام

وز تو شده است او عزیز نزد همه خاص و عام

شاه به قول تو کرد جاه و قبولش تمام

پیش وزیر از تو گشت حشمت او بر دوام

حکم تو را چون رهی است،امر تو را چون غلام

شاکر انعام تو است،گشت سخن مختصر...

 

تا که بود زهر و نوش،تا که بود رنج و ناز

نوش خور و دل فروز،باده ده و سرفراز

تا نشود میش یوز،تا نشود کبک باز

جان بداندیش سوز،کار نکو خواه ساز

خلعت توفیق پوش،مرکب اقبال تاز

عمر به نیکی گداز،روز به شادی سپر

 


شعر ششم :

در مدح شرف الدین ابوطاهر سعد بن علی مستوفی

 

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من

تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن

ربع از دلم پرخون کنم،خاک دمن گلگون کنم(۱۰ و۱۱ )

اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن(۱۲)

از روی یار خرگهی،ایوان همی بینم تهی

وز قد آن سرو سهی،خالی همی بینم چمن

بر جای رطل و جام می،گوران نهادستند پی

بر جای چنگ و نای و نی آواز زاغ است و زغن

از خیمه تا سعدی بشد،وز حجره تا سلمی بشد

وز حجله تا لیلی بشد،گویی بشد جانم ز تن

نتوان گذشت از منزلی،کانجا نیفتد مشکلی

از قصه ی سنگین دلی نوشین لبی سیمین ذقن

آن جا که بود آن دلستان،با دوستان در بوستان

شد گرگ و روبه را مکان،شد گور و کرکس را وطن

ابر است بر جای قمر،زهر است بر جای شکر

سنگ است بر جای گهر،خار است بر جای سمن

آری،چو پیش آید قضا،مروا شود چون مرغوا(۱۴ و ۱۳)

جای شجر گیرد گیاه،جای طرب گیرد شجن(۱۵)

کاخی که دیدم چون ارم،خرم تر از روی صنم

دیوار او بینم به خم،ماننده ی پشت سمن

تمثال های بوالعجب،حال آوریده بی سبب

گویی دریدند ای عجب بر تن ز حسرت پیرهن

زین سان که چرخ نیلگون،کرد این سراها را نگون

دیار کی گردد کنون گرد دیار یار من

یاری به رخ چون ارغوان،حوری به تن چون پرنیان

سروی به لب چون ناردان ماهی به قد چون نارون(۱۶)

نیرنگ چشم او فره،بر سیمش از عنبر زره(۱۷)

زلفش همه بند و گره،جعدش همه چین و شکن

تا از بر من دور شد،دل از برم رنجور شد

مشکم همه کافور شد،شمشاد من شد نسترن

از هجر او سرگشته ام،تخم صبوری کشته ام

مانند مرغی گشته ام بریان شده بر بابزن(۱۸)

اندر بیابان سها کرده عنان دل رها

در دل نهیب اژدها،در سر خیال اهرمن

گه با پلنگان در کمر،گه با گوزنان در شمر(۱۹)

گه از رفیقان قمر،گه از ندیمان پرن(۲۰)

پیوسته از چشم و دلم،در آب و آتش منزلم

پر بیسراکی محملم،در کوه و صحرا گامزن

هامون گذار و کره وش،دل بر تحمل کرده خوش

تا روز و هر شب بارکش،هر روز تا شب خارکن

چون باد و چون آتش روان،در کوه و در وادی دوان

چون آتش و خاک گران در کوهسار و در عطن(۲۱)

سیاره در آهنگ او،حیران ز بس نیرنگ او

در تاختن فرسنگ او از حد طائف تاختن

گردون پلاسش بافته،اختر زمامش تافته

وز دست و پایش یافته،روی زمین شکل مجن(۲۲)

بر پشت او مرقد مرا،وز کام او سودد مرا

من قاصد و مقصد مرا درگاه و صدر انجمن

دین محمد را شرف،اصل شریعت را کنف

بافی به بدو نام سلف،راضی به او خلق زمن

بوطاهر طاهر نسب،نامش سعادت را نسب

پیرایه ی فضل و ادب،سرمایه ی عقل و فطن(۲۳)

آن کامکار محتمل،نیکو خصال نیک دل

شادی به طبعش متصل،رادی به دستش مقترن

او را میسر مهر و کین،او را مسلم تخت و زین

او را ثناگر ملک و دین،او را دعاگو مرد و زن

هنگام نفع و فایده،افزون ز معن زائده

روز نوال و مائده،افزون ز سیف ذوالیزن

از غایت اکرام او،وز منت اطعام او

شد در خراسان نام او چون نان تبع در یمین

آزادگان با برگ و ساز از نعمت او سرفراز

از حد ایران تا حجاز،از مرز توران تا عدن

اسرار او صافی شده،از باطل و از بیهده

کردار او بی شعبده،گفتار او بی زرق و فن

دستش گه رفع قلم،حدست بر دفع ستم

در ملک از او نفع نعم،در دهر از او نفی فتن

آن کس که او را آورید،آورد لطف جان پدید

ایزد تو گویی آفرید از جان پاک او را بدن

ای راه و رسمت خسروی،ای نظم و نثرت مثنوی

ای حزم و عزم تو قوی،ای خُلق و خلق تو حسن

ای در شرف مانند آن،کآمد ز صنع غیب دان

در دشت تیه از آسمان بر قوم او سلوی و من

کلکی که در دستت بود،نشگفت اگر معجز شود

چون از کف موسی رود چوبی بیوبارد رسن

ابری است او با منفعت،باران او از مصلحت

گویی تهن شد مملکت،او چون زبان شد در دهن(۲۴)

وصاف تو هر خاطری،مداح تو هر شاعری

بر گردن هر زایری از بر تو بار متن

آن کس که بر هر کشوری،بگماشت دانا داوری

چون تو نبیند دیگری در کدخدایی موتمن

از اهتمام عقل تو،وز احتمال فضل تو

اندر جناب عدل تو،صعوه شده چون کرگدن(۲۵)

هر دشمنی کاندر جهان،کو مر تو را کرد امتحان

انداخت او را آسمان از امتحان اندر محن(۲۶)

هر کس که با تو سرکشد،گردون بر او خنجر کشد

خمری که از دن برکشد،دردی بود آغاز دن

هر غزو را پیمان نهی،بر جای کفر ایمان نهی

سی پاره ی قرآن نهی بر هند بر جای وثن(۲۷)

اعمال را والی کنی،کار هدی عالی کنی

هندوستان خالی کنی از بتکده وز برهمن

گر غایبم وز حاضرم،از نعمت تو شاکرم

فکر تو اندر خاطرم،افزون ز وهم است و ز ظن

هر کو امان خواهد ز تو،یا نام و نان خواهد ز تو

حاجت چنان خواهد ز تو،چون کودک از مادر لبن

مدح تو بنگارم همی،شکر تو بگزارم همی

وز فر تو دارم همی،تن بی الم،دل بی حزن

مشمر ز طبع من زلل،میشاس در شعرم خلل

گر من ز ربع و از طلل در مدح تو گویم سخن

نغز و بدیع است این نمط،در درج بی سهو و غلط(۲۸)

زان سان که در درج و سفط یاقوت و در مختزن

تا ماه نیسان بر رزان بندد حلی باد وزان

گردد به ایام خزان بر بوستان کرباس تن

بادت بقای سرمدی امروز تو خوشتر زدی

میران به امرت مقتدی،حران به برت مرتهن(۲۹)

گاه بقا گفته فلک،با بخت تو مالی و لک

تا حشر نادیده ملک بی گردن بختت رسن

کیوان ز چرخ هفتمین،در زیر پای تو زمین

کوثر ز فردوس برین در پیش دست تو لگن

فرمانبر تو انس و جان،در شهر مرو شاهجان

وز نعمت تو شادمان آل رسول (ص)  و بوالحسن

فرمان تو نفع بلا،عمرت موید در بلا

تا نفی را گویند لا،تا جزم را گویند لن


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  واژگان دشوار: ۱- حوت: دوازدهمین ماه از ماه های دوازده گانه،ماه اسفند.   ۲- حمل: اولین ماه از ماه های دوازده گانه،ماه فروردین.   ۳- مهنا: گوارا.  ۴- بسّد: مرجان .   ۵- کنف: حمایت،پناه.   ۶- مدغم: پوشیده .   ۷- راد:جوانمرد،بخشنده.   ۸- قدر : هر یک از مراتب ستاره ها در کوچکی و بزرگی که آن را شش مرتبه دانسته اند.   ۹- شعری: نام دو ستاره که یکی را شعری العبور و دیگری را شعری الغمیصاء گویند .   ۱۰- رَبع: جای اقامت،منزلگاه .   ۱۱- دمن: جایی که خاکروبه ریزند،آثار خانه و حیات مردم.   ۱۲- اطلال: نشانه های سرای کهنه و ویران،نشانه های سرای جاهای بلند و برجسته از خانه ها.   ۱۳- مروا: فال نیک،تفال خیر.   ۱۴- مرغوا: فال بد،تفال بد.   ۱۵- شجن: اندوه،غم.   ۱۶- ناردان: دانه ی انار .   ۱۷- فره: بسیار زیاد،خوب و پسندیده. ۱۸- بابزن:سیخ کباب.   ۱۹- شمر : خرامیدن .   ۲۰- پرن: شش ستاره کوچک که در کوهان ثور جمع شده اند،ستاره پروین.   ۲۱- عطن: پوست را به دباغ دادن جهت دباغی،تر دفن کردن پوست تا موی آن بریزد،در این جا منظور زیر خاک است.   ۲۲- مجن: سپر.    ۲۳- فطن: باهوشی،زیرکی،دانایی.   ۲۴- تهن:بخ خواب رفتن.   ۲۵-صعوه : گنجشک،پرنده ای که اندازه ی گنجشک باشد . ۲۶-محنت،سختی،آزمایش.   ۲۷-وثن:بت.   ۲۸-نمط:طریقه،روش.   ۲۹-مرتهن:گروگان گرفته شده.  


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: محمدبن عبدالملک معزی نیشابوری،اشعار امیر معزی،نمونه شعر امیر معزی نیشابوری،شاعر امیر معزی نیشابوری،شعرهای امیر معزی نیشابوری،شعری از امیر معزی نیشابوری،یک شعر از امیر معزی نیشابوری،غزل امیر معزی نیشابوری،غزلیات امیر معزی نیشابوری،غزل های امیر معزی نیشابوری،غزلی از امیر معزی نیشابوری،امير معزي نيشابوري،گزیده گلچین گزینه بهترین و زیباترین اشعار عاشقانه و ناب امیر معزی نیشابوری،اثری از آثار امیر معزی نیشابوری،اشعاری از دیوان امیر معزی نیشابوری،قصاید امیر معزی نیشابوری،قصیده های امیر معزی نیشابوری،قصائد امیر معزی نیشابوری،قصیده امیر معزی نیشابوری،واژه ها و کلمات سخت و دشوار دیوان امیر معزی نیشابوری،توضیح شعرهای امیر معزی نیشابوری،معنی کلمه های سخت دیوان امیر معزی نیشابوری. 

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی