close
تبلیغات در اینترنت

شعری از لرد بایرون

ادبستان شعر و هنر

شعری از لرد بایرون

مادر خوابهای طلایی !

آی عشق!

ملکه‌ی فرخنده ‌ی لذات کودکی!

چه کس تو را هدایت می‌کندبه رقص های آسمانی؟

به هم رکابی تو که دلخواه پسران است و دختران

و به دلبری‌ها و افسون‌های بی پایان ؟

من زنجیرهای جوانی ‌ام را می ‌گسلم

بیش از این پای‌ نمی ‌نهم در دایره ی پر رمز و راز تو

و قلمرو حکمرانی‌ ات را

به خاطر این حقیقت ترک می‌گویم .

هنوز برون‌‌ آمدن از رویاها سخت است

رویاهایی که به ارواح خوش‌ گمان

بسیار آمد و شد می ‌کنند .

آنجا که هر حوری زیبا،الهه ای را می ‌ماند

که چشم هایش از میان تابش نور،تلالویی جاودان دارد.

آن گاه که خیالبه حکمرانی بی‌ انتهایش دست می‌ یازد

و هر چیز،چهره ‌ای دیگر به خود می‌گیرد

آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی‌ ورزند

و لبخند زنان،خالصانه است و حقیقی .

آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیمجز نامی از خود؟

و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم

بی یافتن پریزادی در میان تمام زنانو همراهی بین همه یاران؟

آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی‌ات

و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟

و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن

و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟

شرمناکاقرار‌ می ‌کنم

که سلطه ‌ات را درک کرده ام.

حالیا حکمرانی ‌ات رو به پایان است

بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد

بیش از این بر بال های خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت.

ابلهی دیگر بیاب برای عشق ورزیدن به چشم های درخشان

تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی

و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر

و بگدازد در زیر اشک های حسی سرکش !

آی عشق!

منزجر از فریب

به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می ‌کنم

آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است

و این حس بیمارگون

اشک های ابلهانه اش جاری نمی شود

مگر به دردی از تو

و از پریشانی‌های حقیقی روی می ‌تابد

برای خیساندن آنها در شبنم‌های معبد پر زرق و برق تو

اکنون با جامه ی سیاه عزا

بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز

همو که همراه تو همدلانه آه می کشد

و سینه اش با هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند

و زنان آواز خوان جنگلِ تو را فرا می خواند

به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است

همان که می تواند به ناگاههمسان آتشی رخ بیفروزد

و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی

های !حوریان نکو مشربی که اشک های در آستینتان

هر وهله به چابکی روان می شود

شما که آغوشتانبا ترس های موهوم

با شعله های خیال انگیزو تابشی شوریده وارانباشته می شود

بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟

منِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟

باشد که دست کم، طفلی خنیاگر

سرود واره ای به همدردی من از شما طلب کند .

بدرود، ای تباران شیفته ! بدرودی طولانی !

ساعت تقدیر، شب را مردد نگاه داشته است

آنک فراق پیش روست

آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست

برکه ی تیره گون فراموشی پیش چشم است

و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد

که شما را تاب آن نیست

آنجا که…

افسوس !

شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش

ناچارید به فنا سپرده شوید .

 

"برگردان:گلاره جمشیدی"


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: جورج گوردون لرد بایرون،اشعار لرد بایرون،نمونه شعر لرد بایرون،شاعر لرد بایرون،شعرهای لرد بایرون،شعری از لرد بایرون،یک شعر از لرد بایرون،شعرهای ترجمه شده به فارسی لرد بایرون،سروده های برگردان به پارسی لرد بایرون،شاعر انگلیسی،شاعر کشور انگلستان،شاعر بریتانیایی،شاعر قرن هجده میلادی،لرد بايرون.

George Gordon Byron،poems،quotes

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی