اشعار منوچهری دامغانی

ادبستان شعر و هنر

اشعار منوچهری دامغانی

شعر نخست:

آمد شب و از خواب مرا رنج و عذاب است
ای دوست بیار آنچه مرا داروی خواب است
چه مرده و چه خفته که بیدار نباشی
آن را چه دلیل آری و این را چه جواب است
من جهد کنم بی‌اجل خویش نمیرم
در مردن بیهوده، چه مزد و چه ثواب است
من خواب ز دیده به می ناب ربایم
آری ! عدوی خواب جوانان می ناب است
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آن را که به کاخ اندر یک شیشه شراب است
وین نیز عجب تر که خورد باده نه بر چنگ
بی‌نغمه ی چنگش به می ناب شتاب است
اسبی که صفیرش نزنی می ‌نخورد آب
نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آب است
در مجلس احرار سه چیز است و فزون به
وان هر سه شراب است و رباب است و کباب است (۱)
نه نقل بود ما را، نی دفتر و نی نرد
وان هر سه بدین مجلس ما در، نه صواب است
دفتر به دبستان بود و نقل به بازار
وین نرد به جایی که خرابات خراب است
ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم
خوشا که شراب است و کباب است و رباب است

 


 شعر دوم:

 

همی‌ریزد میان باغ، لولوها به زنبرها(۲)
همی‌سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها(۳و۴)
ز قرقوبی به صحراها، فروافکنده بالش ها(۵)
ز بوقلمون به وادی ها، فروگسترده بسترها
زده یاقوت رمانی به صحراها،به خرمن ها
فشانده مشک خرخیزی، به بستان ها به زنبرها(۶)
به زیر پر قوش‌ اندر، همه چون چرخ دیباها
به پر کبک بر، خطی سیه چون خط محبرها(۷)
چو چنبرهای یاقوتین به روز باد گلبن ها(۸)
جهنده بلبل و صلصل، چو بازیگر به چنبرها
همه کهسار پر زلفین معشوقان و پر دیده
همه زلفین ز سنبل ها، همه دیده ز عبهرها
شکفته لاله ی نعمان، بسان خوب ‌رخساران(۹)
به مشک اندر زده دل ها، به خون اندر زده سرها
چو حورانند نرگس ها، همه سیمین طبق بر سر
نهاده بر طبق ها بر ز زر ساو ساغرها
شقایق های عشق‌انگیز، پیشاپیش طاووسان
بسان قطره‌های قیر باریده بر اخگرها
رخ گلنار، چونان چون شکن بر روی بت رویان
گل دو رویه چونان چون قمرها دور پیکرها
دبیرانند پنداری به باغ اندر، درختان را
ورق ها پر ز صورت ها، قلم ها پر ز زیورها
بسان فالگویانند مرغان بر درختان بر
نهاده پیش خویش اندر، پر از تصویر دفترها
عروسانند پنداری به گرد مرز، پوشیده
همه کف ها به ساغرها، همه سرها به افسرها
فروغ برق ها گویی ز ابرتیره و تاری
که بگشادند اکحل های جمازان به نشترها (۱۰و۱۱و۱۲)
زمین محراب داوودست، از بس سبزه، پنداری
گشاده مرغکان بر شاخ چون داوود حنجرها
بهاری بس بدیع است این، گرش با ما بقا بودی
ولیکن مندرس گردد به آبانها و آذرها
جمال خواجه را بینم بهار خرم شادی
که بفزاید، به آبان ها و نگزایدش صرصرها(۱۳)
خجسته خواجه ی والا، در آن زیبا نگارستان
گراز آن روی سنبل ها و یا زان زیر عرعرها
خداوندی که نام اوست، چون خورشید گسترده
ز مشرق ها به مغرب ها، ز خاورها به خاورها
به پیش خشم او، همواره دوزخ ها چو کانون ها
به پیش دست او جاوید دریاها چو فرغرها(۱۴)
خرد را اتفاق آن است با توفیق یزدانی
که فرمان می‌دهند او را برین هر هفت کشورها
مه و خورشید، سالاران گردون، اندرین بیعت
نشستستند یک جا و نبشتستند محضرها
چه دانی از بلاغت ها، چه خوانی از سخاوت ها
که یزدانش بداد است آن و صد چندان و دیگرها
فریش آن منظر میمون و آن فرخنده ترمخبر
که منظرها ازو خوارند و در عارند مخبرها
الا یا سایه ی یزدان و قطب دین پیغمبر
به جود اندر چو باران ها، به خشم اندر چو تندرها
بهار نصرت و مجدی و اخلاقت ریاحین ها
بهشت حکمت و جودی و انگشتانت کوثرها
ستمکاران و جباران بپوشیدند از سهمت
همه سرها به چادرها، همه رخ ها به معجرها
بود آهنگ نعمت ها، همه ساله به سوی تو
بود آهنگ کشتی ها، همه ساله به معبرها
کف راد تو باز است و فراز است این همه کف ها
دربارت گشاده ا‌ست و ببسته ا‌ست این همه درها
مکارم ها به حلم تو گرفته ا‌ست استقامت ها
که باشد استقامت های کشتی ها به لنگرها
همی تا بر زند آواز بلبل ها به بستان ها
همی تا بر زند قالوس خنیاگر به مزمرها
به پیروزی و بهروزی، همی ‌زی با دل ‌افروزی
به دولت های ملک انگیز و بخت آویز اخترها

 


 شعر سوم:

 

دلم ای دوست تو دانی که هوای توکند
لب من خدمت خاک کف پای تو کند
تا زیم، جهد کنم من که هوای تو کنم
بخورد بر ز تو آن کس که هوای تو کند
شیفته کرد مرا عشق و ولای تو چنین
شایدم هر چه به من عشق و ولای تو کند
نکنم با تو جفا، ور تو جفا قصد کنی
نگذارم که کسی قصد جفای تو کند
تن من جمله پس دل رود و دل پس تو
تن،هوای دل و دل جمله هوای تو کند
زهره شاگردی آن شانه و زلف تو کند
مشتری بندگی بند قبای تو کند
رایگان مشک فروشی نکند هیچ کسی
ور کند هیچ کسی، زلف دوتای تو کند
بابلی کرد نتاند به دل مرده دلان
آن که آن زلف خم غالیه سای تو کند
چه دعا کردی جانا، که چنین خوب شدی
تا چو تو، چاکر تو نیز دعای تو کند
از لطیفی که تویی ای بت و از شیرینی
ملک مشرق بیم است که رای تو کند
میرمسعود که هرچ آن تو ازو یاد کنی
طالع سعد، همه سعد عطای تو کند
به همه کار تویی راهنمای تن خویش
خسروی تو دل تو راهنمای تو کند
با شرف ملکت را سیرت خوب تو کند
با بها دولت را فر و بهای تو کند
به یکی زخم شکسته سر هفتاد سوار
گرز هشتاد من قلعه گشای تو کند
جگر بیست مبارز ستدن روز مصاف
نیزه ی بیست رش دستگرای تو کند
کاروان ظفر و قافله ی فتح و مراد
کاروانگاه به صحرای رجای تو کند(۱۵)
نرود هیچ خطا بر دل و اندیشه تو
کز خطا دور تو را ذهن و ذکای تو کند
آن خدایی که کند حکم قضای بد و نیک
جز به نیکی نکند، هر چه قضای تو کند
سنگ باران عنا بارد بر فرق کسی
که دل او نیت و قصد عنای تو کند
ملک روم به مصر آمد و خواهد که کنون
خدمت وشغل غلامان سرای تو کند
این جهان کرد برای تو خداوند جهان
وان جهان، من به یقینم که برای تو کند
همه عدل است و همه حکمت و انصاف تمام
هر چه از فضل و کرم، با تو خدای تو کند
بیش ازین نیز به جای تو لطف خواهد کرد
از لطف آنچه کند با تو سزای تو کند
نعمت عاجل و آجل به تو داد از ملکان(۱۶ و ۱۷)
زان که ضایع نشود، هر چه به جای تو کند
نتواند که جزای تو کند خلق به خیر
ملک العرش تواند که جزای تو کند
من رهی، تا بزیم، مدح و ثنای تو کنم
شرف آن را بفزاید که ثنای تو کند
شادمانه بزی ای میر، که گردنده فلک
این جهان زیر نگین خلفای تو کند
ملک العرش، چو برخیزی هر روز، ثنای
همه برجان و تن و عمر و بقای تو کند

 


 شعر چهارم:

 

 

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود
تا به سحرش دیده ی هر گلبنی ناظر شود
گل که شب ساهر شود پژمرده گردد بامداد(۱۸)
وین گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود(۱۹)
ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب
آسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود
زردگل بیمار گردد، فاخته بیمار پرس
یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود(۲۰)
آستین نسترن پر بیضه ی عنبر شود
دامن بادام ‌بن پر لولو فاخر شود
مرغ بی بربط، به بربط ساختن دانا شود
آهو اندر دشت چون معشوقگان شاطر شود
بلبل شیرین زبان بر جوزبن راوی شود
زندباف زندخوان بر بیدبن شاعر شود
کبک رقاصی کند، سرخاب غواصی کند
این بدین معروف گردد، آن بدان شاهر شود
باد همچون دزد گردد هر طرف دیبا ربای
بوستان آراسته چون کلبه ی تاجر شود
هر زمان دزد اندر افتد کلبه را غارت کند
مرغ چون بازاریان بر کار ناصابر شود
نوبهاران مفرش صدرنگ پوشد تا مگر
دوستی از دوستان خواجهٔ طاهر شود
اختیار اول سلطان که از گیهان منش
اختیار ذوالجلال اول و آخر شود
بر هوای خویشتن قاهر شد و بهتر کسی
او بود کو بر هوای خویشتن قاهر شود
نیست جابر بر کس و بر خویشتن، و آنکس که او
بر کسی جابر بود، بر خویشتن جابر شود
پیش او هم مکرمت هم محمدت حاصل شده ا‌ست
هادم بخل او بود کو جود را عامر شود(۲۱)
نفس او پاکیزه است و خلق او پاکیزه تر
نفس تن چون خلق تن طاهر شود طاهر شود
قدرتش بر خشم سخت خویش می‌بینم روان
مرد باید، کو به خشم سخت بر قادر شود
همتش آن است تا غالب شود بر دشمنان
راست چون بر دشمنان غالب شود غافر شود
ای قوی رای و قوی خاطر، مرا معلوم نیست
هیچ کس چون تو، قوی رای و قوی خاطر شود
نعمت بسیار داری، شکر از آن بسیارتر
نعمت افزونتر شود آن را که او شاکر شود
عقل و دین آمرت گشت و گشت مامورت هوی
عقل و دین مامور گردد، چون هوی آمر شود
از صیانت، هیچ با فاجر نیامیزی به هم
هر که با فاجر نشیند، همچنان فاجر شود
دولت ضایر به گاه صلح تو نافع شود
دولت نافع به گاه خشم تو ضایر شود
کهتر اندر خدمتت والاتر از مهتر شود
شاعر اندر مدحتت والاتر از شاعر شود
تا موحد را دل اندر معرفت روشن شود
تا منجم ‌را دو چشم اندر فلک ناظر شود
طالع مسعود پیش بخت تو طالع شود
طایر میمون فراز تخت تو طایر شود

 

 


 شعر پنجم:


خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است

گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

 

طاووس بهاری را، دنبال بکندند

پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند

با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگذرد آذر مه و آید سپس آذار

 

شبگیر نبینی که خجسته به چه درد است

کرده دو رخان زرد و برو پرچین کرد است

دل غالیه فامست و رخش چون گل زرد است

گویی که شب دوش می و غالیه خورد است

بویش همه بوی سمن و مشک ببرد است

رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

 

بنگر به ترنج ای عجبی ‌دار که چون است

پستانی سخت است و دراز است و نگون است

زرد است و سپید است و سپیدیش فزون است

زردیش برونست و سپیدیش درون است

چون سیم درون است و چو دینار برون است

آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

 

نارنج چو دو کفه ی سیمین ترازو

هردو ز زر سرخ طلی کرده برون سو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ

وانگاه یکی زرگر زیرک‌ دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار(۲۲)

 

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته(۲۳)

چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته

نیکو و به اندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته

وآویخته او را به دگر پای نگونسار

 

وان نار به کردار یکی حقه ی ساده(۲۴)

بی جاده همه رنگ بدان حقه بداده

لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده

توتو سلب زرد بر آن روی فتاده

بر سرش یکی غالیه‌ دانی بگشاده

واکنده در آن غالیه دان سونش دینار

 

وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد

در معصفری آب زده باری سیصد(۲۵)

بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد

وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد

واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد

زنگی بچه ‌ای خفته به هر یک در، چون قار

 

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید

نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید

تا دختر رز را چه به کار است و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

 

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ است؟

رخسار شما پردگیان را بدیده‌ است؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ است؟

وین پرده ی ایزد به شما بر که دریده ا‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده ا‌ست؟

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

 

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم

از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم

درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

 

امروز همی بینمتان بارگرفته !

وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته

زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته

آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

 

من نیز مکافات شما باز نمایم

اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم

چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم

زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار

 

دهقان به درآید و فراوان نگردشان

تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان(۲۶)

ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

 

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان

برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگ ها ببردشان، ستخوان ها بکندشان

پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبان روزی بیرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک، به یکبار

 

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان

جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان

وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

 

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان


پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

چندانکه به گلزار ندیده‌ است و سمن ‌زار

 

گوید که شما را به چسان حال بکشتم

اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم

کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم

گفتم که شما را نبود زین پس بازار

 

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید

نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و به نیروتر از آنید

والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌ تر و نوتر از آنید

من نیز از این پس ننمایمتان آزار

 

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم

وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم

با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

من خوب مکافات شما باز گزارم

من حق شما باز گزارم به بتاوار(۲۷)

 

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد(۲۸)

دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد

عود و بلسان بویش در مغز بکارد

گوید که مرا این می مشکین نگوارد

الا که خورم یاد شه عادل مختار

 

سلطان معظم ملک عادل مسعود

کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود

از گوهر محمود و به از گوهر محمود

چونان که به از عود بود نایره ی عود(۲۹)

داده‌ست بدو ملک جهان خالق معبود

با خالق معبود کسی را نبود کار

 

شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده ا‌ست

گیتی بگرفته‌ است و بخورده‌ است و بداده‌ است

ملک همه آفاق بدو روی نهاده‌ است

هرچ آن پدرش می‌نگشاد او بگشاده‌ است

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده ا‌ست

مغرور نگشته‌ است به گفتار و به کردار

 

شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد

شاهی که شکارش به جز از شیر نباشد

یک نیمه ی گیتی ستد و سیر نباشد

تا نیمه ی دیگر بگرد دیر نباشد

این یافتن ملک به شمشیر نباشد

باید که خداوند جهاندار بود یار

 

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک

روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک(۳۰)

صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک

چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار

 

شیری است بدانگاه که شمشیر بگیرد

نی ‌نی که تهیدست خود او شیر بگیرد

اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد

آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد

گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد

گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار

 

آن روز که او جوشن خرپشته بپوشد

از جوشن او موی تنش بیرون جوشد

چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد

بندش به هم اندرشود از بس که بکوشد

دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد

بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار

 

ای شاه! تویی شاه جهان گذران را

ایزد به تو داده‌ است زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را

یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

با ملک چکار است فلان را و فلان را

خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار

 

هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست

بیدادگر است ای ملک و بی خرد و مست

دادار جهان ملک وقف تو کردست

بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

از وقف کسان دست بباید به سزا بست

نیکو مثلی گفته‌ است :  " النار ولا العار "

 

جدان تو از مادر از بهر تو زادند

از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند

این ملک به شمشیر برای تو گشادند

خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند

زین دست بدان دست، به میراث تو دادند

از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار

 

تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی

کس را نبود با تو درین باب سپاسی

زین دادگری باشی و زین حق بشناسی

پاکیزه‌ دلی، پاک تنی، پاک حواسی

کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی

وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار

 

ای بار خدای و ملک بار خدایان

ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان

ای راهنمای به سر راهنمایان

ای بسته گشای در هربسته گشایان

ای ملک زداینده ی هر ملک ‌زدایان

ای چاره ی بیچاره و ای مفرغ زوار

 

ای بار خدای همه احرار زمانه

کز دل بزداید لطفت بار زمانه

کردار تو ضد همه کردار زمانه

در پشت عدویت تو کنی بار زمانه

از پای افاضل تو کنی خار زمانه

وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار

 

تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی

برجان و روان پدرانت بفزودی

چندان که توانستی رحمت بنمودی

چندان که توانستی ملکت بزدودی

کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی

دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

 

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی

پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی

همواره همیدون به سلامت بزیادی

با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی

وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی

وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

 


  شعر ششم:

 

آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه‌ روی سمن‌وی راد

گیتی گردید چو دارالقرار

 

روی گل سرخ بیاراستند

زلفک شمشاد بپیراستند

کبکان بر کوه به تک خاستند

بلبلکان زیر و ستا خواستند

فاختگان همبر بنشاستند

نای ‌زنان بر سر شاخ چنار

 

لاله به شمشاد برآمیختند

ژاله به گلنار درآویختند

بر سر آن مشک فرو بیختند

وز بر این در فرو ریختند

نقش و تماثیل برانگیختند

از دل خاک و دو رخ کوهسار

 

قمریکان نای بیاموختند

صلصلکان مشک تبت سوختند

زرد گلان شمع برافروختند

سرخ گلان یاقوت اندوختند

سروبنان جامعه ی نو دوختند

زین سو و زان سو به لب جویبار

 

بلبلکان بر گلکان تاختند

آهوکان گوش برافراختند

گورخران میمنه ‌ها ساختند

زاغان گلزار بپرداختند

بیدلکان جان و روان باختند

با ترکان چگل و قندهار

 

باز جهان خرم و خوش یافتیم

زی سمن و سوسن بشتافتیم

زلف پریرویان برتافتیم

دل ز غم هجران بشکافتیم

خوبتر از بوقلمون یافتیم

بوقلمونی ها درنوبهار

پیکر در پیکر بنگاشتیم

لاله بر لاله فرو کاشتیم

گیتی را چون ارم انگاشتیم

دشت به یاقوت‌تر انباشتیم

باز به هر گوشه برافراشتیم

شاخ گل و نسترن آبدار

 

باز جهان گشت چو خرم بهشت

خوید دمید از دو بناگوش مشت(۳۱)

ابر به آب مژه در روی کشت

گل به مل و مل به گل اندر سرشت

باد سحرگاهی اردیبهشت

کرد گل و گوهر بر ما نثار

 

صحرا گویی که خورنق شده‌ است(۳۲)

بستان همرنگ ستبرق شده‌ است

بلبل همطبع فرزدق شده‌ است

سوسن چون دیبه ازرق شده ا‌ست

بادهٔ خوشبوی مروق شده ا‌ست

پاکتر از آب و قویتر ز نار

 

مرغ نبینی که چه خواند همی

میغ نبینی که چه راند همی

دشت نبینی به چه ماند همی

دوست نبینی چه ستاند همی

باغ بتان را بنشاند همی

بر سمن و نسترن و لاله‌ زار

 

من بروم نیز بهاری کنم

بر رخش از مدح نگاری کنم

بر سرش از در خماری کنم

بر تنش از شعر شعاری کنم

وین همه را زود نثاری کنم

پیش امیرالامرا بختیار

 

بار خدایی که به توفیق بخت

بر ملک شرق عزیز است سخت

میر همی‌ برکشدش لخت لخت

و آخر کارش بدهد تاج و تخت

اندک اندک سر شاخ درخت

عالی گردد به میان مرغزار

 

ایزد تیغش سبب ضرب کرد

قطب همه شرق و همه غرب کرد

تا پدرش کنیت ابو حرب کرد

بس که شد و با ملکان حرب کرد

از لطف و آن سخن چرب کرد

خلق جهان طالبش و دوستدار

 

از کرم و نعمت والای او

کس نشنیده‌ است ز لب لای او

فر خدایی همه آلای او

هست بر آن قالب و بالای او

صورت او و رخ زیبای او

هست چنان ماه دو پنج و چهار

 

مهتر آزاده ی مهتر منش

کز خردش جان است از جان تنش

کرده ظفرمسکن در مسکنش

بسته وفا دامن در دامنش

خلق ندانم به سخن گفتنش

در همه گیتی ز صغار و کبار

 

همت های ملکی بینمش

سیرت های ملکی بینمش

دولت های فلکی بینمش

مدت برج فلکی بینمش

بویا چون مشک زکی بینمش

گاه جوانمردی و گاه وقار

 

همتش از چرخ همی ‌بگذرد

رایش در غیب همی ‌بنگرد

هیبت او چنگل شیران درد

دولت او سعد ابد پرورد

بختش هر روز همی ‌آورد

قافله ی نعمت را بر قطار

 

تا گل خودروی بود خوب روی

تا شکن زلف بود مشکبوی

تا بت کشمیر بود جعد موی

تا زن بدمهر بود جنگجوی

تا زبر سرو کند گفتگوی

بلبل خوشگوی به آواز زار

 

عمر خداوندم پاینده باد

بختش هر روز فزاینده باد

دستش هرگاه گشاینده باد

رایش هر زنگ زداینده باد

درد رونده طرب آینده باد

ملکت او را به حق کردگار


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  واژگان دشوار : ۱- رباب : آلتی موسیقی از ذات الاوتار که در قدیم آن را با ناخن یا زخمه و سپس با آرشه می نواختند.   ۲- لولو : مروارید    ۳ - راغ : مرغزار،صحرا،دامنه کوه  ۴- مجمر:  آتش ، آتشدان،عودسوز    ۵- قرقوبی : نام منطقه ای است که پارچه ی آن معروف است.  ۶- خرخیز : شهری است در ختا که مشک و جامه ی ابریشمین آن معروف است،یکی از اقوام ترک،به ساکنان این منطقه قرقیز گویند   ۷- محبر : نیکو نویسنده ی خط ، خوشنویس     ۸- چنبر : آسمان       ۹- : لاله نعمان : لاله کوهی است،نعمان به معنی خون است     ۱۰- اکحل : رگی در بازو که آن را می زنند.    ۱۱ - جماز : تندرو،شتابنده    ۱۲- نشتر : فلزی نوک تیز که جراحان به بدن کنند تا خون و چرک بیرون آید.     ۱۳- صرصر : باد شدید و سخت و سرد.     ۱۴- فرغر : جوی آب،آبگیر،غدیر.     ۱۵- رجا : امید و امیدواری،آرزو.     ۱۶- عاجل : بی مهلت،سریع     ۱۷- آجل : مدت دار،با مهلت    ۱۸- ساهر : بیدار     ۱۹- زاهر : درخشان     ۲۰- خردما : مرغی خوش آواز     ۲۱- هادم : نابود کننده     ۲۲- آژده : آژیده،آجیده،خلانیدن،سوزن فرو برده     ۲۳- جوژک : جوجه     ۲۴- حقه : ظرفی که در آن اشیا و جواهرات گذارند،قوطی     ۲۵- معصفر : زردرنگ     ۲۶- تبنگو : زنبیل     ۲۷- بتاوار : عاقبت     ۲۸- ساتگن : پیاده و قدح بزرگی که با آن باده نوشند     ۲۹- نایره : شعله،گرمی     ۳۰- شغبناک : پرآشوب،پرشور     ۳۱- خوید : گیاه تازه،گندم و جو که هنوز نرسیده است.     ۳۲- خورنق : کاخ باشکوه   


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی : ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد منوچهری دامغانی،منوجهری دامغانی خزان،اشعار منوچهری دامغانی،نمونه شعر منوچهری دامغانی،شاعر منوچهری دامغانی،شعرهای منوچهری دامغانی،شعری از منوچهری دامغانی،یک شعر از منوچهری دامغانی،غزل منوچهری دامغانی،غزلیات منوچهری دامغانی،غزل های منوچهری دامغانی،غزلی از منوچهری دامغانی،مسمط منوچهری دامغانی،مسمطات منوچهری دامغانی،مسمط های منوچهری دامغانی،شعر منوچهری درباره بهار،شعر منوچهری دامغانی با موضوع فصل بهار،قصیده منوچهری دامغانی،قصاید منوچهری دامغانی،قصاید منوچهری دامغانی،منوچهری دامغانی بهاریه،گزیده گزینه گلچین بهترین و زیباترین اشعار منوچهری دامغانی،اثری از آثار منوچهری دامغانی،اشعاری از دیوان منوچهری دامغانی،منوچهري دامغاني.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی