اشعار امیر شاهی سبزواری

ادبستان شعر و هنر

اشعار امیر شاهی سبزواری

شعر نخست:

 

ابر آمد و بگریست بر اطراف چمن ها

شد شسته به شبنم رخ گل ها و سمن ها

 

با داغ تو رفتند شهیدان تو زین باغ

چون لاله به خون جگر آغشته کفن ها

 

از ما سخنی بشنو و با ما سخنی گوی

کز بهر تو بسیار شنیدیم سخن ها

 

گه ناز و گهی عشوه،گهی جور و گهی لطف

غیر از تو چه داند دگری این همه فن ها ؟

 

در عشق تو صبر و دل و دینم شد و اکنون

مانده است در این واقعه شاهی تن و تنها

 


شعر دوم:

 

مرا در عشق بهبودی نمانده است

ز سودای بتان سودی نمانده است

 

دلم رفته است و آهی مانده بر جای

از آن آتش به جز دودی نمانده است

 

سر آمد روز عیش و یادگارش

به جز دلق می آلودی نمانده است

 

طبیب از ما عنان برتافت گویی

که هیچ امید بهبودی نمانده است

 

بکش تیغ جفا در خون شاهی

کز اینش بیش مقصودی نمانده است

 


 شعر سوم:

 

امروز نسیم سحری بوی دگر داشت

گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت

 

ما یک دل و یک روی چنین،وان گل رعنا

افسوس که از هر طرفی روی دگر داشت

 

دی مردم از آن ذوق که در گفتن دشنام

با ماش سخن بود و نظر سوی دگر داشت

 

خوش وقت کسی موسم نوروز،که چون گل

هر روز سر آب و لب جوی دگر داشت

 

شاهی به تماشای مه عید نیامد

بیچاره نظر در خم ابروی دگر داشت

 


 شعر چهارم:

 

عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت

چشم یاری داشت از یاران،ولی یاری نیافت

 

ای دل از کویش ببر سرمایه ی درد و نیاز

کین متاع کاسد اینجا هیچ بازاری نیافت

 

تا صبا زلفش برای صید دل ها باز کرد

آن کمند فتنه را چون من گرفتاری نیافت

 

سال ها دل چون صدف طوف ریاض دهر کرد

در فضای او گلی گر یافت،بی خاری نیافت

 

شاهی از یاران خود با کنج تنهایی بساخت

زان که با هر کس غم دل گفت،غمخواری نیافت

 


 شعر پنجم:

 

باز آی که دل بی تو سر خویش ندارد

بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد

 

از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بی درد

مرهم چه کند آن که دل ریش ندارد ؟

 

گر لطف تو ما را ننوازد چه توان کرد ؟

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد ؟

 

آن کس که رسد ناوک دلدوز تو بر چشم

ناکس بود ار چشم دگر پیش ندارد

 

تا عشق تو در واقعه شد رهبر شاهی

فکر از خرد مصلحت اندیش ندارد

 


شعر ششم:

 

ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسد

شمع در دست به کاشانه ام آن شاه رسد

 

وعده ی وصل به ماهی شد و ماهی عمری است

بخت آن کو که مرا عمر به یک ماه رسد ؟

 

دل در آن چاه ذقن ماند،بگو با سر زلف

که به فریاد اسیران ته چاه رسد

 

گفتمش:شب همه شب از غم تو نالانم

گفت:می نال،به فریاد تو الله رسد

 

روی در آینه ی مهر تو جان خواهم داد

دم آخر که مرا عمر به یک آه رسد

 

گفته ای: شاهی اگر هیچ نباشد سگ ماست

من که باشم که به این سوخته این جاه رسد ؟

 


شعر هفتم:

 

ای غنچه را  خون در جگر از لعل رنگ آمیز تو

عشاق را جان در خطر از صلح جنگ آمیز تو

 

رویت مه ناکاسته،خط سبزه نوخاسته

شکل غریب آراسته،نقاش رنگ آمیز تو

 

گفتی گل وصلی دهم،خاری ندیدم از تو هم

ای دور از آیین کرم،لطف درنگ آمیز تو

 

گاهی زنی سنگ جفا،گه طعن و دشنام از قفا

باد است و گل دیوانه را دشنام سنگ آمیز تو

 

شاهی برو زین آستان،از در چو راندت دلستان

خود عار می دارد جهان از نام ننگ آمیز تو


 http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: امیر آق ملک شاهی سبزواری،امیرشاهی سبزواری،اشعار امیر شاهی سبزواری،نمونه شعر امیر شاهی سبزواری،شاعر امیر شاهی سبزواری،شعرهای امیر شاهی سبزواری،شعری از امیر شاهی سبزواری،یک شعر ا امیر شاهی سبزواری،غزل امیر شاهی سبزواری،غزلیات امیر شاهی سبزواری،غزل های امیر شاهی سبزواری،غزلی از امیر شاهی سبزواری،اثری از آثار امیر شاهی سبزواری،گزیده گزینه گلچین بهترین و زیباترین اشعار ناب و عاشقانه امیر شاهی سبزواری،اشعار ی از دیوان امیر شاهی سبزواری،امير شاهي سبزواري.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی