close
تبلیغات در اینترنت

اشعار ادیب الممالک فراهانی

ادبستان شعر و هنر

اشعار ادیب الممالک فراهانی

شعر نخست:

 

جواب نامه ام از نزد دوست دیر آمد

دلم ز دیری آن از حیات سیر آمد

 

بلی چگونه دلی از حیات گردد سیر

که زیر حلقه ی گیسوی او اسیر آمد

 

من ابلهانه به جایی برم کمال و هنر

که در کمال و هنر فرد و بی نظیر آمد

 

شعار او همه فضل است و شعر من ببرش

اگر چه غیرت شعری کم از شعیر آمد

 

ستاره در بر نور قمر بود تاریک

سفال بر در گنج گهر حقیر آمد

 

چه آفتی تو که چشم سیاه و زلف کجت

بلای جان جوان،بند پای پیر آمد

 

تو ان درخت بلندی که زهره بهر نماز

در آستان از آسمان به زیر آمد

 

ز هر چه هست به گیتی توان گریز ولی

مرا محبت و عشق تو ناگزیر آمد

 

خوشا دمی که نهم دیده بر خطت بینم

ز مصر جانب بیت الحزن به شیر آمد

 

ز پا فتاده و از دست رفته ام نظری

که التفات تو بر خسته دستگیر آمد

 

مرا به شاه و وزیر احتیاج نیست از آنک

گدای کوی تو هم شاه و هم وزیر آمد

 

امیریا غم بدرت بکاست همچو هلال

چرا شکایتت از آفتاب و تیر آمد ؟

 


شعر دوم:

 

زبان ناطقه کوته کن ای شکسته قلم

سیاه باش و خمش باش و سرنگون و دژم

 

هنر مجوی که در شرق شد جهان تاریک

سخن مگوی که در شرق شد هوا مظلم

 

مخوان حدیث که شد کاخ عقل و دین ویران

مران چکامه که شد کار شاعری درهم

 

فغان ز کوشش استاد و آرزوی پدر

دریغ از آن همه رنج فزون و راحت کم

 

یکی درختی باشد هنر به روضه شرق

که سایه اش همه رنج است و میوه اش همه غم

 

ز آب شرق به کام جهانیان شکر است

ولی به جام ادیبان شرنگ ریزد و سم

 


 

شعر سوم:

 

غلام همت آنم که خاک عشق سرشت

مرید فکرت آنم که راه انس نبشت


خوشا دیار محبت که اندر آن وادی

طراز کعبه شود عامکفن کنشت

 

مکن ملامت و آزار بندگان خدای

که باغبان نه برای تو این درخت بکشت

 

تو جامه پوش و به درزی مدار بحث و مپرس

که بافت دیبه آن یا که تار و پودش رشت

 

از آن بترس که با این غرور در محشر

تو را برند به دوزخ،جهود را به بهشت

 

در این معامله هم با خدا ستیزه مکن

که از گل تو،خم کنند از ایشان خشت

 

مرا عقیده به دل است و جفت اندر است

تو را چه کار که نیکو شماریش یا زشت؟

 

تن من و تو رود در دو خاک تیره به گور

چنانکه قالب ما را حق از دو خاک سرشت

 

صبا ز جانب این خسته با حیات بگو

که این بدیهه امیری به یادگار نوشت


 


شعر چهارم:

 

از این مکتوب دانستم که دلدارم غمی دارد

چو زلف خود،شبی تاریک و روز درهمی دارد

 

چرا نالد ز غم ماهی که بر تخت شهنشاهی

ز جام جم،از خضر لعل،از سلیمان خاتمی دارد

 

نفرساید ز فرعون ان که در جیش ید بیضا

نیندیشد ز جادو آن که اسم اعظمی دارد

 

اگر غم فی المثل افراسیابستی چه باک آن را

که اندر لشکر حسن از محبت رستمی دارد

 

اگر دجال سرتاسر جهان را زیر حکم آرد

نترسد آن که خود هم نفس عیسی دمی دارد

 

چیست غم آن دلستان را از خم و پیچ جهان باشد

که اندر تار گیسو پیچ و در ابرو خمی دارد

 

نگوید با من آن غم چیست تا کوشم به درمانش

مرا پنداری اندر دیده چون نامحرمی دارد

 

نه راهم داد در کویش،نه بنشانده به پهلویش

مگر چون چشم آهویش به دل از من رمی دارد

 

ز بی بنیادی اوضاع گردون،غم مخور جانا

که عشق من به دیدارت اساس محکمی دارد

 

مگر رنج تو از درد شهیدانت فزونستی

و یا وزن تو از نه کرسی گردون کمی دارد

 

تو اندر کعبه ی دل آیت قدسی اگر خواندی

که کعبه هاجری بیت المقدس مریمی دارد

 

جمال روشنت با لعل می گون هست دارایی

که با آیینه ی اسکندری جام جمی دارد

 

چراغ غصه خامش کن،غم گیتی فرامش کن

ز دور دهر،دل خوش کن که این هم عالمی دارد

 

به غیر از مرگ هر دردی که یابی،باشدش درمان

به جز زخم زبان،هر زخم کاری مرهمی دارد

 

الهی تا قیامت شاد و خرم باد دلدارم

که بر یادش دل من حال شاد و خرمی دارد

 

امیری را درون دل بود چون خانه ی ویران

که طوفان بیند از اشکی و سیل از شبنمی دارد

 


شعر پنجم :

 

مخور جانا فریب از گنج گیتی

مشو اندوهگین از رنج گیتی

 

پیاده پیل گردد شاه ماتت

همی در بازی شطرنج گیتی

 

همه دانشوران مستند و شیدا

ز سحر و جادو و نیرنج گیتی

 

دل و چشم حکیمان خیره ماند

ز افسون و دلال و غنج گیتی

 

چنان کاین مغزها را تیره دارد

می و افیون و بذر البنج گیتی

 

نماند تا تو بشماری نفس را

شبانه وز چهار و پنج گیتی

 

امیری دوش کرد این نکته مشهود

از آن دانای حکمت سنج گیتی

 

که گیتی را نباید رنج چونان

که دیدی می نیاید گنج گیتی

 


شعر ششم:

چون پدرم باغ خلد داد به خشتی

ما به بهشتی فروختیم بهشتی

 

خاک وطن را به ظلم و جور سرشتیم

زانکه در او نیست مرد پاک سرشتی

 

ما به بهشتی شدیم و مسلم و ترسا

بهر بهشتی به کعبه ای و کنشتی

 

حاصل تحصیل علم و دانش ما شد

یاری و جم شرابی و لب کشتی

 

وز نفس ما خدا به مردم ایران

طالع شومی بداد و طلعت زشتی

 

بیضه ی اسلام را به سنگ بکوبیم

گر رسد از روس تخم نیم برشتی

 

سنگ ملامت به ما اثر نکند هیچ

بحر نفرساید از تحمل خشتی

 



شعر هفتم:

 

دوش آن بت سیمین لب آمد به بالینم همی

برد از نگاهی بوالعجب جان و دل و دینم همی

 

بدالدرجی شمس الحقی در کار دادم رونقی

زان پس که بودم بیدقی بنمود فرزینم همی

 

چون برگ گل رخساره اش در دشت زرین باره اش

روشن شد از نظاره اش چشم جهان بینم همی

 

چون دید از جور و ستم افتاده ام در بحر غم

بخشید آن زیبا صنم بر جان مسکینم همی

 

گفتا غمم فرموش کن گفتارم اندر گوش کن

برخیز و جامی نوش کن از لعل شیرینم همی

 

نشناختم آن ماه را شمع و چراغ راه را

نادید چشم شاه را از اشک خونینم همی

 


شعر هشتم:

 

زمانه کرد در این سرزمین غریبم باز

فکنده دور ز محبوب و از حبیبم باز

به جای آن که چو طوطی شکر خورم ز لبش

قرین ناله و افغان چو عندلیبم باز

چراغ بزم وصال نگار خود بودم

که هجر سوخت به کام دل رقیبم باز

امید عافیتم نیست در خراسان چون

مریض گشته پری مهربان طبیبم باز

امیدوار چنانم ز آستانه ی قدس

که آستانه ی اقدس شود نصیبم باز

امیر یا عجب این شد که بعد چندین سال

به کوی آن صنم نازنین غریبم باز

 


شعر نهم:

به سفر رفت نگار من و من شیفته وار

در صف باغ شدم با دلی از غصه فکار

دیدم اندر لب جو سنبل و گل نرگس مست

گرم نظاره و صحبت شده مانند سه یار

چون مرا دیدند از دیده سرشک افشانم

بر رخ از دیده چو بر سبزه ترا بر بهار

گفت سنبل که چو شد یار تو میدار مرا

جای آن زلف کج پرشکن غالیه بار

گل سوری ز صفا گفت مرا ده بوسه

جای رخساره ی آن سیم تن لاله عذار

گفت نرگس که چو از دیده ی او دور شدی

غم چشمانش بر چشم تر من بگمار

گفتم ای سنبل زلف بت من بارد مشک

تونه ی مشکین بیغاره مزن دم زنهار

ای گل سوری پیش رخ او چهره بپوش

که بود گل بر رخساره ی او خوار چو خار

نرگسا چشم تو گیرنده و مست است ولی

نیست چون آهوی پیل افکن او شیر شکار

چون پری چهره نگارم به چمن جلوه کند

شاهدان پیش جمالش همه نقشند و نگار

چهره اش لعل بود،سیم بناگوش سپید

دیده اش مست بود ترک نگاهش بیدار

زلف تاریک و شب و روز جهان زو روشن

چشم مخمور و دل و مغز مهان زو هوشیار

دوش امیری به دلم گفت:چرا در گردن

زلف لیلی وشی آویخته ی مجنون وار؟

گفت:پروانه ی آن شمع جهان افروزم

عاشق یه درم و جوینده ی او در شب تار

 


شعر دهم:

 

آخر ای ایرانیان،ای مردمان باشرف

از چه رو دادید اینسان ملک ایران را ز کف

 

مر نمی خواندید ایران را همی مام وطن

ای وطن خواهان چه شد آن حرف های نشر و لف؟

 

خود ندانستیم رندانه چه بود این قیل و قال

در کجا شد آن متینگ و های و هوی و کف و دف

 

اف بر آن نااهل مردم کز برای نفع خویش

ملک را کردند ویران،عمر ملت را تلف

 

گر چه بُد معلوم از اول کان بهایم سیرتان

صورتی بودند و بُد مقصودشان آب و علف

 

مر نبودم من شما را مام و در دامان خویش

پرورش دادم شما را هم چو دُر اندر صدف

 

آخر از سر معجرم بردند و خلخالم ز پای

در تماشای من آوردید دشمن صف به صف

 

جز شما مادرفروشان هیچ دیدستی کسی

مادر خود را فرشود در عوض گیرد خزف(۱)

 

شرمتان بادا که ننگ من شدید از آن که نیست

هیچ عرقی در بدن از جنگجویان سلف

 

وین عجب تر ز آن که چون هنگام فرصت در رسید

جای کیفر خواستن خواندید خود را بی طرف

 

عبرتی باید شما را از جوانان پروس(۲)

کز برای حفظ مادر سینه کردندی هدف

 

قصه ی فرعون و موسی را مگر ناخوانده اید

که حقش در وقت فرصت گفت فاذهب لاتخف

 


شعر یازدهم:


هنگام بمباران مجلس ملی ایران به دست لیاخوف روسی و به فرمان محمدعلی شاه قاجار

 

ای بهارستان ! سقفت ز چه رو ویران شد؟

ای رشک نگارستان،خاکت ز چه پرخون شد؟

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ(۳)

 

عیسای خرد بردار،شد از ستم اشرار

موسای عدالت خوار از دولت قارون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

تو بارگه دادی،کی درخور بیدادی؟

چون کار تو آزادی افکار تو قانون شد

اوخ دریغا دریغ،شد ماه ما در زیر میغ

 

آوخ که ز استبداد،قانون تو شد بر باد

تقدیر چنین افتاد،اوضاع دگرگون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

از حیله ی بدنامان،شد چاک تو را دامان

وز گریه ی ناکامان دامان تو جیحون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

محبوب تو شیدا گشت،بدخواه تو رسوا گشت

بستان تو صحرا گشت،گلزار تو هامون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

تو کاخ طرب بودی،گلزار ادب بودی

تو باغ رطب بودی،شهدت ز چه افیون شد؟

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

شمع تو چرا مرده است؟شاخت ز چه افسرده است؟

برگت ز چه پژمرده است؟بیدت ز چه مجنون شد؟

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

در ماتم تو خورشید،در مرثیه با ناهید

کز خون شهیدان بید همرنگ طبر خون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

خاکت شده خون اندود،آبت شده زهرآلود

وز توپ شربنل،دود بر گنبد گردون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

هر کس سوی مهرت تاخت،رایت به سپهر افراخت

و آن کس به تو تیر انداخت،مستوجب طاعون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

توپی که ستمکاران،بستند بر این ایوان

بر چشم انوشروان،در قلب فریدون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

از عشق تو مستم من،وز غیر تو رستم من

مشروطه پرستم من،قلبم به تو مفتون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

ای قصر سلیمانی،از بهر چه ویرانی؟

ای ملت ایرانی،بختت ز چه وارون شد؟

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

با آن همه استادی در مهلکه افتادی

سر رشته ی آزادی از دست تو بیرون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

دانای سیاسی کو؟قانون اساسی کو؟

آن قدرشناسی کو؟آن عقل و هنر چون شد؟

آوخ و دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ

 

آن مجلس کمسیون و آن لایحه و قانون

از کجروی گردون افسانه و افسون شد

آوخ دریغا دریغ،شد ماه ما زیر میغ


شعر دوازدهم:
هنگام تشکیل مجلس و خلع محمدعلی شاه قاجار

 

در طرب آیید مهان،مجلس ملی شده باز

سینه ی سینای جهان،طور تجلی شده باز

بیایید،بیایید که انده سپری شد

صف باغ و صف راغ پر از حور و پری شد

 

مجلس ما تازه شده،مست به خمیازه شده

کار به شیرازه شده،شهر پر آوازه شده

بیارید بیارید زر از کان سیاسی

نگارید نگارید قوانین اساسی

 

آمده مشروطه ز ره،در به رخش باز کنید

پیش وی از عفو گنه طرح سخن ساز کنید

نوازید نوازید که مهمان عزیز است

بیایید بیایید که در فکر گریز است

 

تار مشروطه به مویی بند است

ترک شوریده به هویی بند است

ببینید ببینید وکیلان به کجایند

بخواهید بخواهید که یک بار بیایند

 

جام عدالت همه شب نوش کن ار معتقدی

گر تو نیایی به طرب می نخوری،مستبدی

بنوشید بنوشید که می صاف و رقیق است

بجوشید بجوشید که هم رنگ عقیق است

 

از کف جبریل رسد ساغر آزادی ما

صورسرافیل دهد مژده ی آبادی ما

بریزید بریزید از این باده ی پرشور

که شد چشم عزازیل ز گلزار ارم دور

 

جیش سپهدار عجم از ره قزوین رسدا

ماهچه ی چتر و علم بر مه و پروین رسدا

بنازید بنازید به اقبال سپاهش

ببازید ببازید دل اندر سر راهش

 


شعر سیزدهم :

 

برخیز شتربانا، بربند کجاوه

کز چرخ همى گشت عیان رایت کاوه

برشاخ شجر برخاست آواى چکاوه

وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر، از رود سماوه

در دیده ی من بنگر دریاچه ی ساوه

وز سینه‏ام آتشکده ی پارس نمودار


 
از رود سماوه، ز ره نجد و یمامه

بشتاب و گذر کن به سوى ارض تهامه

بردار، پس آنگه گهر افشان سر خامه

این واقعه را زود نما نقش به نامه

در سلک عجم، بفرست با پر حمامه

تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه 

جوشند چو بلبل به چمن، كبک به کهسار

 

بنویس يکى نامه به شاپو ذوالاکتاف

کز اين عربان دست مبر، نایژه مشکاف (۴)

هشدار که سلطان عرب، داور انصاف

گسترده، به پهناى زمین، دامن الطاف

بگرفته همه دهر، ز قاف اندر تا قاف

اینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف 

آن را که درد نامه‏اش از عجب و ز پندار


 
با ابرهه گو، خیر به تعجیل نیابد 

کارى كه تو مى‏خواهى از فیل نیاید

رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید

بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید

تا دشمن تو، مهبط جبریل نیاید (۵

تاکيد تو در مورد تضلیل نیاید 

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار


 
زنهار، بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودى شتر سبط کنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس، به نجاشى اوضاع شبانه

آگاه کنش از بد اطوار زمانه

وز طیر ابابیل یکى بر به نشانه

کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار

 

 

بوقحف چرا چوب زند بر سر اشتر؟

کاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر (۶)

افواج ملک را نگر، اى خواجه بهادر

کز بال همى لعل فشانند و ز لب دُر

وز عدتشان سطح زمين یکسره شد پُر

چيزى که عيان است چه حاجت به تفكر؟

آنرا که خبر نیست، فگار است ز افکار

 

 


زى كشور قسطنطین یک راه بپویید

وز طاق ایاصوفیه آثار بجویید

با پطرک و مطران و به قسيس بگویید

کز نامه انگليون اوراق بشویید

مانند گيا، بر سر هر خاک، مرویید

وز باغ نبوت گل توحيد ببویید

چونان که ببویید مسیحا به سر دار


 
این است که ساسان به دساتیر خبر داد

جاماسب، به روز سوم تیر خبر داد

بر بابک برنا، پدر پیر خبر داد

بودا، به صنمخانه ی کشمير خبر داد

مخدوم سرائیل، به ساعیر خبر داد

و آن كودک ناشسته لب از شیر خبر داد

ربیون گفتند و نیوشيدند احبار

 

از شق سطيح اين سخنان پرس زمانى

تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى

گر خواب انوشروان تعبیر ندانى 

از کنگره ی کاخش تفسير توانى

بر عبد مسیح این سخنان گر برسانى

آرد به مداين درت از شام نشانى

بر آیت میلاد نبى، سید مختار


 
فخر دو جهان، خواجه فرخ رخ اسعد

مولاى زمان، مهتر صاحبدل امجد

آن سید مسعود و خداوند مؤید

پیغمبر محمود، ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد 

این بس كه خدا گوید: ما کان محمد(ص)

بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار


 
اندر کف او باشد از غیب مفاتیح 

و اندر رخ او تابد از نور مصابیح

خاک كف پایش به فلک دارد ترجیح 

نوش لب لعلش به روان سازد تفریح

قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریح

و این معجزه‏اش بس که همى خواند تسبیح 

سنگى که ببوسد کف آن دست گهر بار

 

اى لعل لبت كرده سبک، سنگ گهر را

و اى ساخته شیرین کلمات تو، شکر را

شیروى، به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده یند قرص قمر را

تقدیر، به میدان تو افگنده سپر را

و آهوى ختن نافه کند خون جگر را

تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار

 

موسى، ز ظهور تو خبر داده به یوشع 

ادریس بيان كرده به اخنوح همیلع

شائول به یثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع

اى از رخ دادار برانداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع 

در دست تو بسپرد قضا صارم تبار

 
تا کاخ صمد ساختى، ایوان صنم را

پرداختی از هر چه به جز دوست،حرم را

برداشتى از روى زمین رسم ستم را

سهم تو دریده دل دیوان دژم را

کرده تهى از اهرمنان کشور جم را

تایید تو بنشانده شهنشاه عجم را

بر تخت چو بر چرخ برین ماه ده و چار

 

اى پاكتر ازدانش و پاكیزه‏ تر از هوش

دیدیم ترا، كردیم این هر دو فراموش

دانش، زغلامیت كشد حلقه فرا گوش

هوش از اثر راى تو بنشیند خاموش

از آن لب پر لعل و از آن باده ی پرنوش

جمعى شده مخمور و گروهى شده مدهوش

خلقى شده دیوانه و شهرى شده هشیار


 
برخیز و صبوحى زن، بر زمره ی مستان(۷)

كاینان ز تو مستند در این نغز شبستان

بشتاب و تلافى کن تاراج زمستان

کو سوخته سرو چمن و لاله ی بستان

داد دل بِستان ز دى و بهمن بُستان

بین كودک گهواره جدا گشته ز پستان

مادرش به بستر، شده بيمار و نگونسار


 
ماهت به محاق اندر و شاهت به غرى شد

وز باغ تو ریحان و سپرغم سپرى شد

انده، ز سفر آمد و شادى سفرى شد

ديوانه به دیوان تو گستاخ و جرى شد

و آن اهرمن شوم به خرگاه پرى شد

پيراهن نسرين تن گلبرگ طرى شد 

آلوده به خون دل و چاک از ستم خار

 

مرغان بساتین را منقار بریدند 

اوراق ریاحین را، طومار دریدند

گاوان شکم خواره،به گلزار چریدند  

گرگان، ز پى يوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوى بازار كشیدند 

باران بفروختندش و اغیار خریدند 

آوخ ز فروشنده، دریغا ز خریدار

 

ماییم که از پادشهان باج گرفتیم 

زآن پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سرير از گهر و عاج گرفتيم (۸)

اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم

وز پیكرشان دیبه و دیباج گرفتیم   

ماییم كه از دریا امواج گرفتیم

واندیشه نكردیم ز طوفان و ز تیار (۹)

 
در چین و ختن، ولوله از هیبت ما بود

در مصر و عدن، غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم، عیان قدرت ما بود

غرناطه و اشبیلیه، در طاعت ما بود

صقلیه، نهان در كنف رایت ما بود 

فرمان همایون قضا، آیت ما بود

جارى به زمین و فلک و ثابت و سیار


 
خاک عرب از مشرق اقسى گذراندیم 

وز ناحیه ی غرب به افریقیه راندیم

دریاى شمالى را بر شرق نشاندیم

وز بحر جنوبى به فلک گرد فشاندیم

هند از كف هندو، ختن از ترک ستاندیم

ماییم كه از خاکك بر افلاک رساندیم 

نام هنر و رسم کرم را به سزاوار


 
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم

در داو فرح باخته اندر شش و پنجیم

با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم

چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم

هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم

ماییم كه در سوگ و طرب قافیه سنجیم

جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار

 
اى مقصد ايجاد، سر از خاک به در کن 

وز مزرع دین، این خس و خاشاک به در کن

زاین پاک زمین، مردم ناپاک به در کن  

از کشور جم لشكر ضحاک به در کن

از مغز خرد نشاه ی تریاک به در کن

اين جوق شغالان را از تاک به در کن

وز گله ی اغنام، بران گرگ ستمکار

 
افسوس که این مزرعه را آب گرفته  

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ مى ناب گرفته 

وز سوزش تب پيکرمان تاب گرفته

رخسار هنر،گونه ی مهتاب گرفته 

چشمان خرد،پرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بیمایه و صحت شده بیمار
 

ابرى شده بالا و گرفته است فضا را 

از دود و شرر تیره نموده است هوا را

آتش زده سکان زمين را و سما را 

سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

اى واسطه ی رحمت حق، بهر خدا را

ز این خاک، بگردان ره طوفان بلا را

بشکاف ز هم سینه ی این ابر شرر بار

 
چون بره ی بیچاره به چوپانش نپیوست

از بیم به صحرا، نه خفت و نه بنشست

خرسى به شکار آمد و بازوش فروبست  

با ناخن و دندان، ستخوانش همه بشکست

شد بره ی ما طعمه ی آن خرس زبر دست 

افسوس از آن بره ی نوزاده ی سرمست

فریاد از آن خرس کهن سال و شكم خوار

 

 

چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتن

خادم پى خوردن شد و بانو پى خفتن

جاسوس پس پرده، پى راز نهفتن

قاضى همه جا در طلب رشوه گرفتن

واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن 

نه وقت شنفتن ماند، نه موقع گفتن

و آمد سر همسايه برون، از پس ديوار

 


http://s1.picofile.com/file/6697155930/green_dot.gif  واژگان دشوار:  ۱-خزف : هر چیز گِلی که در آتش پخته شود.دست اندازان رفتن   ۲-پروس:قسمتی از کشور آلمان که در گذشته کشوری مستقل بود.    ۳-میغ: ابر  ۴-نایژه :گلوگاه   ۵-مهبط: جای فرودآمدن،محل هبوط   ۶-تبختر:خرامیدن،به خود بالیدن    ۷- صبوح:شراب صبحگاهی       ۸-دیهیم: تاج پادشاهی  ۹-تیار: موج آب و دریا


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: محمدصادق ادیب الممالک فراهانی،اشعار ادیب الممالک فراهانی،نمونه شعر ادیب الممالک فراهانی،شاعر ادیب الممالک فراهانی،شعرهای ادیب الممالک فراهانی،شعری از ادیب المالک فراهانی،یک شعر از ادیب الممالک فراهانی،غزل ادیب الممالک فراهانی،غزلیات ادیب الممالک فراهانی،غزل های ادیب الممالک فراهانی،غزلی از ادیب الممالک فراهانی،مسمط ادیب الممالک فراهانی،مسمطات ادیب الممالک فراهانی،اشعار عاشقانه ادیب الممالک فراهانی،گزیده گزینه بهترین و زیباترین اشعار ادیب الممالک فراهانی،اشعاری از دیوان ادیب الممالک فراهانی،اشعار سیاسی ادیب الممالک فراهانی،اشعار ملی و میهنی و وطنی ادیب الممالک فراهانی،اديب الممالک فراهاني،شرح کلمات سخت در دیوان ادیب الممالک فراهانی،ادیب الممالک فراهانی برخیز شتربانا.

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی