close
تبلیغات در اینترنت

اشعار کوتاه حسن سهولی

ادبستان شعر و هنر

اشعار کوتاه حسن سهولی

همه‌ جا همین گونه ‌اند

پاییز با هم می‌ میرند

بهار زنده می‌ شوند

فقط نفس می‌کشند

و

می ‌رویند .

 

*****

 

میز کارم خسته شد                         

دیگر لبخند نمی زند               

شاید عیدی اش دیر شد !

 

*****

 

 

صدایی از درخت چید

پرواز را تکاند

نفرین مثل سنگ از درخت افتاد

و

من هیچ گاه عاقل نشدم .

 

*****

 

وقتی ماه خود را در آب‌ ها غرق کرد

قصه شروع شد

ستاره‌ها چشمک انداختند

خورشید!

دستانی دارد

که تورا املاء کند.

*****

چند سال سخن در یک دقیقه می‌گوید

احساس می‌ کنم در تنه ‌اش بالا می‌ روم

و در بازار

زنی شیک از فرط لباس‌های کهنه‌ اش

مرا می ‌فروشد.


http://s1.picofile.com/file/6894930580/ophujdftrh_tggh.gif  واژگان کلیدی: اشعار حسن سهولی،نمونه شعر حسن سهولی،شاعر حسن سهولی،شعرهای حسن سهولی،شعری از حسن سهولی،یک شعر از حسن سهولی،اشعار کوتاه حسن سهولی،شعر کوتاهی از حسن سهولی،شاعر جنوبی،شاعر اهل شهر بندر دیر،شاعر استان بوشهر

دیدگاه ها برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی